ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 161

عرفان یه حال و روز خاصی داشت . یه تنوع طلبی درش به وجود اومده بود که نمی تونست چشای هیزشو از رو زنا بر داره ... اونا رو به داخل خونه هدایت کرد . فیروزه بهش گفته بود که یه یک ساعتی اونا رو سر گرم کنه تا یه جورایی به وضعیت خودش سر و سامون بده .  اون سه زن با تعجب به عرفان نگاه می کردند ...
 مهین : من نمی دونم این فیروزه چرا این قدر لفتش میده . مثلا می خواد یه چیزی یادمون بده که بتونیم سر خودمونو چاره کنیم .. انگار می خواد دوره کار آموزی واسه مون بذاره ..
شهین : میگم مهین می بینی پسره رو ؟! با این که جین پاش کرده ولی لاپاشو نگاه کن بر جستگیش زده جلو . صورتش طوری سرخ شده گل انداخته که من حاضرم  قسم بخورم که الان از رو کس یه زن بلند شده ..
مینا : اواااااااا چرا این طوری حرف می زنی .. عفت کلام داشته باش ..
 شهین : زن ! تو اصلا خودت عفت داری که داری این حرفا رو می زنی ؟ ولی این پسره خیلی خوش تیپه ها .. میگم چه طوره قبل از این که مامانش برسه مخشو بزنیم . خیلی میشه باهاش حال کرد ...
مهین : به نظرت چند سال می تونه داشته باشه ؟!
 شهین : من که فکر می کنم زیر بیست باشه ..  الان ته و توی قضیه رو در میارم .. شهین : آقا عرفان ! شما غیر از کمک به مادرتون کار دیگه ای هم انجام میدین ؟ عرفان : من دانشجو هستم و دراصل دارم درس می خونم .
مینا : چه خوب ! من از جوانانی که به کسب علم و دانش علاقه مندند خوشم میاد .. شهین : ای بابا مینا جون .. چه حرفی می زنی! این روزا کسی واسه درس ارزش قائل نیست .
مینا : پس جوونا باید چیکار کنن که یه جورایی نه سیخ بسوزه نه کباب ...
 مهین که خنده اش گرفته بود گفت اتفاقا می تونن یه کارایی بکنن که هم سیخ بسوزه هم کباب ...
 هر سه زن مانتوشونو که در آورده بودن  ساپورت هاشون بیداد می کرد . اون باسن درشتشونو طوری کیپ و در حال ترکیدن نشون می داد که  دل عرفان به تالاپ و تولوپ افتاده بود . سینه هاشون هم سفت و درشت بود .. عرفان نمی دونست توجهش بیشتر سمت کدومشون باشه . شهین رو زبون دار تر حس کرده بود . مینا کمی زیبا تر به نظر می رسید . حس کرده بود که هر سه این خانوما اهل حالن و خیلی راحت پا میدن ..
 البته باید با یک استارت قوی می رفت به سمت اونا که احتمال شکستی وجود نمی داشت . زنا موهای سرشونو هم که افشونش کرده بودن . عرفان هم که  سکس با خونواده خوش خیال و مادرش اونو گستاخ و سر حال و خیلی رک کرده بود گفت شما خانومای خوشگلی هستید .. خوش به حال شوهراتون .. شهین : فرض کم ما مجردیم مثل تو ... دیگه یک زن اگه ازدواج هم کرده باشه دیگه همیشه که نمی تونه خودشو در قید و بند احساس کنه . عرفان در حالی که سست شده بود و هنوز مزه سکس دقایقی پیش در خونه خوش خیال اونو مست و سر حالش داشته بود گفت من هم با شما موافقم . در یک جامعه باید آزادی وجود داشته باشه .. زنا آقابالاسر و مردا هم به مادر فولاد زره نیازی ندارن . زنا هر چه فکر کردن که منظور عرفان از مادر فولاد زره چی می تونه باشه به جایی نرسیدن .. خلاصه چهار تایی شون با هم حسابی گرم گرفتند . عرفان دیگه هر کاری کرد نتونست جلوی اینو بگیره که کیر شق شده اش جلب توجه نکنه ... ولی نمی خواست به این زودی ها نقطه ضعفشو نشون بده و کاری کنه که مادرش وقتی رسید خونه , اونا رو مشغول حال کردن ببینه ...
 در طرفی دیگه پدر و پسر همچنان در حال کردن زنی بودند که برای یکی از اونا حکم مادرو داشت وبرای دیگری حکم یک همسرو .
فرخ لقا : آخخخخخخخخخ می چسبه .. می چسبه .. هم به کونم می چسبه و هم به کسم . چقدرحال کردن با شما دو تا آقایون بهم لذت میده . از این به بعد هر وقت که من توی خونه با شما دو تا بودم باید این جوری به من حال بدین .. خیلی حال میده ..کیف داره .. لذت می برم .
امیر ارسلان در حالی که همچنان پنجه هاشو رو کون زنش انداخته بود کیرشو با فشاری زیاد تر وارد کون می کرد و برش می گردوند ..
فرخ لقا : آهههههه شوهرم .. ارسلان چقدر کمرت قوی شده ... داری حسابی سر حالم می کنی .. امیر .. کیرت هم داره آتیشم میده من  خوشبخت ترین مادر دنیام  و خوشبخت ترین همسر دنیا . حالا دو تایی با هم سرعتو تند ترش کنین و هم زمان توی کس و کونم آب بریزن  که فرخ لقا هر اشتباهی که کرده تکرارش نمی کنه .
 وفرخ لقا با این حسرت که چرا از سالها پیش این سیستم رو انتخاب نکرده اون لحظات رو سپری می کرد ... ادامه دارد .. نویسنده .... ایرانی 

8 نظرات:

ناشناس گفت...

داستانای شبیه به « تفاهم » یا « امیر و ترانه » رو لطفا معرفی کن دوست عزیز، داستانایی که شوهر خبر داره اما سعی میکنه کاری نکنه که دوست پسره ناراحت بشه، ضمنا تفاهم تازه شروع شده بود اگر را داره ادامه شو بنویس، مرسی

دلفین گفت...

داداشم داستان عالیه ولی بنظرت شلوغ نشده داستان داداش بنظر من اون دوت مادربزرگو با عروسشون بفرست برن مثلا امریکا بجاش این سه تا زنو با فیروزه و سحر و سپیده رو نگه دارا با مردا و پسرا

ایرانی گفت...

درود بر دوست آشنای گلم ... منتظرم شرایط زندگیم روبراه شه بیشتر به داستانهام برسم ... راستش الان دیگه مغزم نمی کشه ... چون فعلا مدتیه که اداره نمیرم چون از اول صبح تا هشت شب یکسره به عنوان همراه بیمار یعنی همراه زنم که ده جور بیماری داره در بیمارستانم و شب که میام خونه خیلی هنر کنم تند و تند یک داستان بنویسم .و خودمو آماده کنم که اول صبح برم بیمارستان ... خودمم دلم تنگ شده برای بهتر و بیشتر نوشتن ولی دیگه شرایط من اسفناک و خطر ناک و وحشتناک شده که دیگه مغزم نمی کشه و رو عادت و گرم نگه داشتن تنوره که روزی همین یک داستان رو هم منتشر می کنم . سپاسگزارم از همراهی و توجه و عنایت شما ... با احترام : ایرانی

ایرانی گفت...

سلام دلفین جان خسته نباشی ... راستش به نظرم داستان کمی شلوغ شده و نمیشه همه رو با هم داشت ... برای همین هر چند وقت در میون یه چند تا چهره تازه رو وارد می کنم ... این روزا هم که شرایط خوبی ندارم ... تازه خود مادر بزرگا رو هم که از اول داستان تا حالا فقط در دو سه تا صحنه وارد کردم . کل سیستم داستان داره یه جوری میشه .. که البته با تمرکز بهتر و بیشتر و سوژه های متنوع میشه اینو از این حالت در آورد .. یا داستان دیگه ای رو به جاش شروع کرد که فکر نکنم فعلا شرایطش باشه ..چون اونم تمرکز و دقت و آمادگی ذهنی می خواد ... مثلا من الان در یه حالت کم خوابی و خستگی شدید و تمرکز کم دارم فعالیت می کنم ... ممنونم از این که همیشه همراه من وبا منی .. دست گلت درد نکنه با احترام : ایرانی

دلفین گفت...

داداشم دمت گرم که به فکر همه هستی ولی اول سلامتی خودت مهمه بنظر من اگه می تونی چند روزیو استراحت کن تا رو به راه بشی زیاد به سایت نیا راستی دادشم زن دادش چطوره

ایرانی گفت...

ممنونم داداش دلفین عزیزم . الان یک هفته هست که در بیمارستان بستریه من حداقل دوازده ساعت در روز همراه اون هستم در بیمارستان . دست گلت درد نکنه .. ایرانی

دلفین گفت...

ای بابا بخدا اعصابم ریخت بهم ایشالا یه معجزه بشه خوب بشه

ایرانی گفت...

ممنون داداش دلفین گل و محبوبم ..خدا به شما و خونواده ات سلامتی بده ...ایرانی