ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خواهر .. مادر یا زن داداش ها 9

قلب توسکا به شدت می تپید . با خود فکر می کرد که  الان دیگه پار سا باید بیاد و اونو در این شرایط ببینه . می دونست که مردا خیلی به باسن بر جسته زنا حساسن و دوست دارن که اون قسمت از بدنشون بیفته توی دید . .. به شدت خودشو به روی تشک تخت می مالوند ولی خیلی آروم طوری که حرکاتش مشخص نباشه ... یه حس لذت شدید داشت که حتی اگه در اون لحظات شوهرش پویا میومد اون جا نمی تونست تسکینش بده . اون دوست داشت که پارسا بیاد سراغش . می دونست که مردا خیلی حساسن . خیلی راحت و زود تسلیم میشن . می دونست که می تونه به سادگی روشون اثر بذاره .
 ولی برادر شوهرش با بقیه مردا فرق داشت . اون فکر می کرد که پارسا باید خیلی دوست دختر داشته باشه و با همه شون به اندازه کافی حال کرده باشه . ولی با این حال این امید واری رو داشت که با حرفاش رو نقطه حساسش انگشت بذاره و بتونه اونو به سمت خودش بکشونه .
 با این که پایین دامنش کمی تنگ می نمود اونو کمی بالاتر داد تا رون پاش بیشتر توی دید بیفته .  پارسا اومد تا بخوابه .. ولی اونو در اون شرایط دید ... توسکا هم که حواسش به اون بود بوی عطرش و حرکت اونو که حس کرد قلبش به شدت بیستری تپیدن گرفته و فوری گفت
 -ببینم جاتو تنگ کردم ؟ .. باید منو ببخشی ... اصلا من  باید می رفتم اتاق خودم.. خونه خودم . ...
 پارسا برای ثانیه هایی رو باسن و اندام توسکا زوم کرده بود . حس کرد که خیلی خوشش اومده . هر کاری می خواست بکنه حواسشو ببره جای دیگه نمی شد . توسکا هم  واسه این که بی ادبی نشه روشو بر گردوند  .. خودشو کشید گوشه تخت ..
 -پارسا جون تو هم می تونی بیای این جا بخوابی . این تختی که تو انتخاب کردی اصلا یه تخت سه نفره هست . هر چی هم من بهت میگم باید یه کاسه ای زیر نیم کاسه باشه قبول نمی کنی ..
پارسا خندید  و گفت خب اگه نخوام قبول کنم قبول نمی کنم دیگه . مگه آدم همه چی رو باید تعریف کنه ؟
 توسکا بازم حرصش گرفته بود . با این که می دونست در اون لحظات پارسا داره سر به سرش می ذاره ولی دوست نداشت که اون صحبت رو به جا هایی بکشونه که این تر دید درش به وجود بیاد که اون دخترای دیگه رو میاره روی این تخت و با هاشون  ارتباط جنسی بر قرار می کنه .. لعنت بر خودم باد که صحبتو به این چیزا نکشونم .
پارسا هم دید که با این حرفش زن داداششو دلگیر کرده ... ولی توسکا دیگه به این چیزا فکر نمی کرد .. یه لحظه نگاهش افتاد به  ورم کیر داخل شلوار پارسا .. فوری مسیر نگاهشو تغییر داد .نمی خواست پارسا بفهمه که اون متوجه شده ... می دونست که مردا در این گونه موارد کمی سختشونه و خجالت می کشن . هر چند حساب پر رو ها جدا بود ولی  می دونست که برادر شوهرش حجب و حیای خاصی داره . همین که متوجه شده بود که اون دارای یه حس و انگیزه خاصیه از همه اینا واسش مهم تر بود .
پارسا : این که درست نیست من بیام کنارت بخوابم ..
توسکا : حالا ناز نکن بیا . مگه می خوای منو بخوری ؟ تازه ناهار خوردی .. ..
  پارسا و توسکا هر دو به پهلوی راست و در گوشه ای از تخت دراز کشیدند . توسکا مخصوصا این حالتو به خودش گرفت که پشت به برادر شوهرش باشه و بتونه دلبری کنه . پارسا چشاشو درست به اون گردی باسن  بر جسته  توسکا دوخته بود ... دستشو گذاشته بود داخل پیژامه و آروم با کیرش بازی می کرد .. نه .. من چرا حالا این جا هستم . هوس اینو کرده بود که با یه دختر باشه .. ولی این توسکا بود که در اون لحظات دلشو برده و تحریکش کرده بود .. حس کرد که داره از درون منفجر میشه .. بدنش گر گرفته بود .. نمی خواست باور کنه که یه حس خاصی نسبت به زن داداشش پیدا کرده .
 توسکا صدای نفس زدنهای پار سا رو می شنید . اونم لحظه به لحظه هیجانش بیشتر می شد . خودشو کمی  به سمت راست و به سوی پار سا کشید . فاصله رو آروم آروم کم کرد . دوست داشت یه جای کار به اون بچسبه . بالاخره باید یکی فتیله رو روشن می کرد . اون جوری هم نبود که اون بخواد بیش از اندازه گستاخ باشه . اگه پار سا اونو به بی ادبی و خیانت محکوم می کرد چی ؟! حاضر بود به دست و پاش بیفته .. ولی اگه اون نمی خواست که با هاش باشه ... پس اون کیر شق شده چی ؟ ! باید نیاز و عطش و شهوت اون به حدی برسه که دیگه همه تا بو ها رو به راتحتی بشکنه .. بازم خودشو جفت تر کرد .. طوری که حالا نفسهای پار سا رو هم حسش می کرد  و می دونست که با حرکت بعدی به اون می چسبه .... ادامه دارد ....نویسنده ... ایرانی 

2 نظرات:

jemco گفت...

ایول داری داداش
ایول....
داره به قسمتهای خوبش میرسه
اگه ادامه این داستان هرچه زودتر آپ بشه چی میشه

ایرانی گفت...

سلام بر داداش جمکوی عزیزم ... البته قسمت بعدی اونو هنوز ننوشتم . این روزا ذهنم خیلی درگیره و گاه یک داستان که بین 30 تا 45 دقیقه وقتمو می گیره از بعد از ظهر تا پاسی از شب توی دستم باد می کنه تموم نمیشه ... ممنونم از همراهی و توجهت جمکو جان .. دوست و برادر و همراه خوب همیشگی من ... ایرانی