ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

مردان مجرد , زنان متاهل 112

فرزین : من همیشه همین حس رو راجع به تو دارم . همیشه واسه من تازه ای ...
بنفشه : فدای تو .. فدای اون حرکات و خنده های تو .. فدای اون خواسته های تو .. فرزین : خواسته من تویی . دوستت دارم ...
بنفشه : می دونم که از استیل کون من خیلی خوشت میاد . بده اون کیرت رو ... به هر کدومش که می خوای فروکنی بکن ..
 فرزین : تو که می دونی من هر دو تا شو دوست دارم .
 -آههههههههه بزن .. بزنش .. جووووووووون ..بزن .. بکن .. به سلامتی شوهرم که حالا داره با یه زن دیگه ای حال می کنه . ..
افشین و انوشه هم تا نزدیکای صبح در کنار هم بودند ...
 افشین : دیگه باید برم .. اگه شوهرت بیدار شه اون وقت همه چی به هم می خوره و نمیشه کاریش کرد .
-نه .. نهههههه زوده ..
-نکنه دوست داری که ما سه تایی صبحونه رو با هم بخوریم .
 انوشه : باشه هر چی تو بگی . اصلا دوست ندارم از هم دور شیم .
افشین به سمت خونه به راه افتاد . یه حسی بهش می گفت که زنش هم سرش با یکی دیگه گرمه اون دوست نداشت که روی زنش باز شه به این صورت که اون و بنفشه در حالت خلاف بنفشه همدیگه رو ببینن و از طرفی حدس می زد که فرزین  با هاش باشه و اگه اون پسرو می دید متوجه می شد که شوهر بنفشه بوده و دفعه قبل با نیرنگ خودشو یه غریبه جا زده و زنشو واسه اون جور کرده ...
 یه تماسی با زنش گرفت ... فرزین هم رفته بود ...
بنفشه یه دوشی گرفت و افشین هم خودشو رسوند به خونه . دید زنش به طرز وسوسه انگیزی روی تخت دراز کشیده . به همون حالتی که اون دوست داره . کمی شگفت زده شد ..
 بنفشه از حالت افشین متوجه شد که  اون با یکی دیگه بوده ... اما افشین با این که حس می کرد بنفشه شبو باید با یکی سر کرده باشه ولی حالت اونو که می دید مثل تشنه  تازه از کویر در آمده ای بود که با تمام وجودش التهاب سکسو داشت .
 بنفشه : دوست نداری بیای سمت من ؟ مثل این که اشتهای منو نداری .
 افشین دوست داشت یه نگاهی به چشای زنش بندازه ولی بنفشه سرشو پایین انداخته بود . دستشو خونده بود . دقایقی بعد افشین با همه خستگی و کوفتگی خود واسه این که نشون بده که اونم تمایل داره و لذت می بره ساعتی رو با بنفشه عشقبازی  کرد . هر چند دو تایی شون تا حدودی لذت می بردند اما حرکات نمایشی زیادی هم داشتند . .. چند روز به همین منوال گذشت . یکی از بعد از ظهر هایی که افشین بیکاربود یه سری به دوستش که بوتیک داشت زد ..
 -تو کی می خوای زن بگیری مهرداد ..
مهردا د: من و زن ؟! این همه رنگ و وارنگ که این جا هستند همه زنای منن . همون تو خودتو اسیر مادر فولاد زره کردی کافیه . الان نگاه کن اون جا رو اون دو تا خانوم خوشگله رو می بینی که دارن میان سمت من ؟ یکیش اسمش مهوشه یکی هم پری ..  هر دو تاشونم تازه شوهر کردن و بچه ندارن . عاشق اینن که با مردای مجرد حال کنن . با مهوش یه جورایی ریختم رو هم . ولی این پری هم خیلی خوشگله . اگه قول بدی تکون نخوری و تا یکی دو ساعتی رو پیش من بشینی یه کاری می کنم که تو و پری هم با هم جور شین .
-کل اگر طبیب بودی سر خود دوا بکردی ..
 -راستش من اگه خودم بودم و خودم می تونستم پری رو هم واسه خودم جور کنم ولی مگه این مهوش اجازه میده من جز اون به هیشکی دیگه نگاه کنم ؟
-فکر می کنی پری هم اهل حال باشه ؟
 مهرداد : چقدر تو ساده ای ؟ نگاه به مجرد و متاهل بودن زن نکن . وقتی یه زن با این دک و پز و شسته رفته میاد بیرون و از بیست متری بوی عطرش میاد و مثل آفتاب می درخشه خب معلومه چی می خواد ! اگه مردای دو طرف خیابون بریزن رو سرش  نه نمیگه  ...
 افشین : من دوست دارم یکی رو داشته باشم که مال خودم باشه .
 مهرداد :  من اینو به عنوان مثال گفتم . حالا کجا بود که همه یهویی بریزن سر یه نفر . پری و مهوش خودشونو رسوندن به اونا .. پری با عشوه و ناز گفت ..
 -ببخشید آقا مهرداد اون عطری رو که سفارش داده بودم آوردین ؟
 افشین زیر چشمی نگاهش می کرد  و  به یاد مجلس سکس پسران مجرد و زنان متاهل افتاده بود . به این هم فکر می کرد که چه جالبه که این دو تا زن هم دوست دارن با پسرای مجرد حال کنن .
افشین : انگار بوی عطر بهشتی میاد ...
پری : مگه شما تا به حال به اون جا هم سر زدین ؟
 افشین : نمی دونم چی بگم .. باید مسافرای بهشتی مثل حوریان بیان و ما رو با خودشون ببرن . ..... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی