ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

آخرین بوسه (بوسه مرگ )

لبانم را بر لبانت می نهم .. تو باچشمان  خویش می بینی که جانت می رود .. می دانم که بوسه مرا احساس نمی کنی ... بگذار نفست باشم تا زندگی  به تو برگردد .. اما خدا چنین نمی خواهد ..
چشمانت را گردان و چشمان خود را گریان می بینم .. فریاد می زنم یا فاطمه زهرا کجایی ؟!  اما خدای فاطمه زهرا چنین نمی خواهد ..
لبانم را بر لبانت می گذارم .. این آخرین بوسه هاییست که می خوام  باآن و با نفس خود زندگی را تقدیم تو دارم .
آخرین بوسه ها بر لبانت .. بوسه ای که نفسهایم را به بدنت برساند ..
خواستم زندگی را تقدیم تو دارم  اما من چه کاره ام تا خدا نخواهد !
 انگار آسمانها اشک مرا می خواهند و روح تو را ...
چشمانت را به سقف دوخته ای .. بدنت گرم است ... نمی دانم چرا نازنینان می روند ..؟! رفتی و من,  تنهای تنها در وادی بی مرامی ها سر گردانم .. هیچ کس صدای مرا  نشنید نه تو , نه خدا , نه ....... هیچکس نخواست که خنده های مرا ببیند .. با آخرین توان هوای جمع شده در دهانم را به دهان تو می فرستادم .. شاید تو در عالمی دیگر به من می خندیدی ...
فریاد زدم . .. گفتم که شاید این شوخی تقدیر باشد .. اما سر نوشت با کسی شوخی ندارد . سر نوشت را خدا با اراده ما نوشت ..
 تو رفتی ... تنها خداست که راز دلها را می داند .. تنها خداست که می داند چقدر افسرده و نالانم ..
آخرین بوسه , تلخ ترین بوسه زندگی من بود ...
لعنت بر تو زندگی , لعنت بر تو زندگی که مرگ خود را باور نداری .. لعنت بر تو که عشق را بازیچه خود قرار داده ای .. لعنت بر تو که  ما را وابسته خود کرده ای . لبانت هنوز گرم بود .. دیگر حرکتی نمی کرد ...
 فریاد می زدم .. غرق نا باوری ها بودم .. چقدر زندگی تلخ است ! چقدر زشت است ! آخر ما زنده ها چند بار باید بمیریم ! چرا به بوسه من پاسخی ندادی ؟! این صدای نفسهای من بود که می خواست تو را به زندگی بر گرداند ..
 و من اینک در دنیای غم و اندوه خود سرگردانم .. کابوس آخرین بوسه , کابوس بوسه مرگ رهایم نمی کند .. ..
نگاهم را به دستگاهی که از بی تپشی قلبت می گفت دوخته بودم ... شوک ها ی قلبی ادامه داشت حدود بیست  انترن و دکتر  و پرستار برای نجاتت تلاش می کردند . نا امیدانه منتظر معجزه ای بودم ..
 خدا را , فاطمه را صدا می زدم .. هیچکس به نجاتم نیامد .. هیچکس به نجاتت نیامد .. چه لحظه درد ناکی بود ! وقتی که گفتند تو به آخر خطت در دنیا رسیده ای ... تو در خانه مرده بودی .. بر روی تخت .. در آغوش من .. در بیمارستان , همان نوشداروگاه پس ازمرگ سهراب , ناگهان قلبم گرفت ... همه جا را سیاه می دیدم .. حس کردم که من هم دارم به تو می رسم ... لیوانی آب یخ به من دادند و پوست کلفتانه به زندگی برگشتم ..  
هنوز نگاه ملتمسانه ات را از یاد نبرده ام . انگار می خواستی به تو زندگی ببخشم .. به خدا آن که می بخشد خداست ..من که کاره ای نیستم .. اما همچنان اشک می ریزم . همچنان غمگینم ..
 تو دیگر نمی آیی ... نتوانستم که نجاتت دهم .. کاش یکی بیاید که نجاتم دهد .. کاش یکی بیاید که با من از مرگ غمها بگوید .. کاش .. کاش .. کاش ! ..پایان ... نویسنده ... ایرانی