ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

اشک و باران

هنوز باور ندارم رفتنت را ... هنوز باور ندارم خفتنت را .. هنوز باور ندارم دیگر نگفتنت را .. همه جا پر آشوب و بلواست .
باورم نمی شود دیگر حرکتی نداری . چقدرصورتت جمع و کوچک شده است ! چشمهایت هنوز باز است . انگار امید واری که نفسهایت برگرددو من جانی دوباره به تو دهم .
چقدر درد ناک است دانستن این که تا لحظاتی دیگر با جسم تو هم وداع می گویم . باورم نمی شود این ها برای تو آمده اند برای من آمده اند . دلم پر از اندوه است . چشمانم را به بدن پیچیده ات می دوزم. شاید حرکت نفسی را احساس کنم . اما باید باور کرد که با چشمانی باز , چشمانت را برای همیشه به روی دنیای دنی بسته ای . بیدار شو ..  این همه میهمان داری .. بیدارشو که هیچ برای خوردن ندارند  بی خوابی , ناباوری یک کابوس واقعی مرا از پای انداخته ..  دوازده ساعت دوندگی و از این پزشک به آن پزشک وبه  در مانگاه رفتن و سرانجام هیاهوی بسیار برای هیچ , رمقی برای من باقی نذاشته است .
 فرصت فکر کردن ندارم حتی نمی توانم خاطراتم را مرور کنم . زندگی چهره زشت خود را به من نشان داده است .
بد بیاری پشت بد بیاری .  چشمانم پر اشک است ... دلم پر خون است . نیست خدایی جز خدای یکتا ..محمد رسول خداست ... به نظر می آید که این یک نمایش باشد .
 باید باور کرد که تو رفته ای .. یکی یکی می روند و تنهایم می گذارند . کجا می روید نازنینان ! مرا در آتشکده غمها نسوزانید .. مرا به سیل ویرانگر ماتم نسپارید . آخرین کلماتت یکی یکی به دهنم می رسند ... حالا اسیر اگر ها و مگر هایم . یعنی باورم بشود این چاله ای که در حال کندن آنند برای توست ؟ هنوز یادم نمی رود ساعتها قبلش گفته بودی که از بوی بهار نارنج مست شده ای ..حالا هزاران بهار بر سر توست .
 باران می بارد ... بارانی تند ... چشمانت همچنان باز است ... آنان که اولین سنگ را بر روی مدفنت گذاشتند می گفتند که تو در همان لحظه چشمانت را بستی .. انگار دیگر نا امید شدی از این که به زندگی برگردی .
 باران اشک چشمانم را می شست .. اشک بهاران نارنج هم در آمده بود .. قطره قطره از بهاران سپید نارنج بر صورت پوشیده از پارچه سپیدت می ریخت .. باران بوی بهار را ,بوی بهار نارنج را به مشام تو رساند شاید می خواست تو را برای استشمام بوی بهشت آماده سازد ..
 نمی خواستم باران ببارد ..دلم پر از اندوه بود ..انگار باران تمام غمهای عالم را دروجودم انباشته کرده بود ..  
می خواستم تنها باشم تا فریاد بزنم تا آدم و حوا و شیطان را لعنت کنم .
 چه سخت و جانگداز بود به دهها و شاید صد ها تن پاسخ سلام و پیام را دادن !
 تو را در آن چاله نهادند . خاک را , گل را بر آن چاله ریختند وسیمان بر سر آن گل نهادند تا دیگر نگریزی و به دنیا بر نگردی .
و من به لحظه ای می رسم که همه به خانه های خود برگشته اند .
 من مانده ام و اشک و باران ..من مانده ام و دنیای تنهایی خودم . مانده ام و خدایی که نمی دانم حرکت بعدی او چیست ؟!
 زیر درخت پر بهار نارنج می ایستم .. بر چند بهار بوسه می دهم همین ها بودند که پیام مرا از چاه به چاله رسانده اند .. نویسنده ... ایرانی