ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

آینه آخرین ساعات

-دلم درد می کنه .. نه من نمیام .. من دیگه نمی خوام برم بیمارستان  ... دکتر قلب گفت که  بهتری
-نه بیا بریم رنگ و روت سفیده ..
 -من فقط نفسم نمیاد . اکسیژن بهم وصل شه خوب میشم ..
-الان چی می خوری ..
-نمی دونم .. من که وضع دندونام خرابه ..
 -سوپ می خوری .؟
-نمی دونم برام بیار ..
 مرد کمی سوپ واسه زن نحیفش گرم می کنه . قاشق قاشق می ریزه توی دهنش ... بی خوابی این چند روزه و کم غذایی زنو از پا انداخته ... ساعت حدود یازده شب :
-حالم خیلی بده ... 
-بریم بیمارستان .
 -نه منو بستری می کنن ..
 -خب بکنن ..
 -نههههه منو ببر در مانگاه . با اکسیزن و سرم خوب میشم . تازه از بیمارستان اومدم .. رگهام سوراخ سوراخ شده تحملشو ندارم .. خواهش می کنم .
 ساعت حدود یازده و نیم شب :
-چقدر این جا پله داره .. نفسم ..وایییییی دارم می میرم ...
 حدود دوازده شب .مرد همسرش را بر روی تخت در مانگاه می بیند که به در حال اکسیژن گرفتن است ..
دوازده و چهل و پنج دقیقه ...
پرستار : این رگش ول کرده .. یه کمی از سرم رفته .. جواب کرده ... اصلا تمام رگهاش قفل کرده ...
به وقت برگشتن زن بیمار که هیچوقت نذاشته شوهرش کولش کنه با ناتوانی گفت که اونو بذاره رو پشتش  .. مرد زنشو کول کرد و دو تا پله آورد پایین تر .. کاش از همون جا اونو می رسوند بیمارستان .. زن و شوهر به خونه رسیدند ... ساعت یک و خوردی نیمه شب ...
زن : می خوام برم بیمارستان حالم خوب نیست ... منو ببر بیمارستان ..من دارم می میرم ..
مرد دستپاچه از خونه میره بیرون ..اورژانس  و آمبولانس همون نزدیکی بود . هر چی در می زنه کسی درو باز نمی کنه .. به مرکز زنگ می زنه .. بر می گرده خونه ساعت یک و نیم نیمه شب ....
 زن حالش بده ... یکی از بستگان داره میاد ... ساعت دو و چند دقیقه نیمه شب .. زن لحظه به لحظه صورتش سفید و پیت تر می شه .. جیغی می کشه ..
-آههههههههه ..من دارم می میرم .. آهههههههههه ... به ناگهان سرش به طرفی میفته .. چشاش می گرده .. تراز فک و دهنش به هم می خوره ..شوهرش سعی می کنه در عین ترس و دستپاچگی خونسردی خودشو حفظ کنه .... لباشو می ذاره رو لبای زنش .. تنفس مصنوعی ماساژ قلبی ... یه حسی بهش میگه اون همین حالاشم مرده ... اما نمی خواد نا امید شه . منتظر یه معجزه هست . نمی خواد باور کنه که تمام امید ها و آرزو های یک انسان در لحظه ای باد هوا میشه ...
 امدادگران این نوشداروهای پس از مرگ سهراب در همین لحظه رسیدند .. زن مرده رو به بیمارستان انتقال دادند و مرد بیست دقیقه تا نیم ساعت چشم به پرستارا و دستگاه دوخته بود .. شوک ها تاثیری نداشت .. وقتی گفتند تموم کرده .. انگار قلب اونم می رفت تا واسه همیشه از کار بیفته ..
 چه راحت آرزو های آدمی خاک میشن ! چه راحت آدما ادما رو تنها می ذارن !.. زن رفت و مرد رو تنها گذاشت . مردی که رو پیشونیش حک شده که از همون سالهای ابتدایی زندگی مشترکت باید عذاب بکشی تا آخر عمرت . حالا چه جوری میشه از زندگی شیرین نوشت وقتی که تلخی ها یکی پس از دیگری میان به سراغش ؟! جز این که به اون مرد بگیم تو تنها نیستی خدا با توست چی می تونیم بگیم ؟! آی آدما ! اونایی که رفتن دیگه رفتن ... کاری از دستشون بر نمیاد .. شما که زنده اید سعی کنید دلی را نیازارید ... امروز عاشق نشید که فردا عشقتونو رها کنید ... خیلی تلخه آدما اسیر زندان خاطرات باشن .. خیلی تلخه .... پایان ... نویسنده .... ایرانی