ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

دیگه تنها نیستی مادربزرگ !

دلم واست یه ذره شده واسه بوسیدنات واسه بوییدنات ... حالا میشه خیلی زود زود بهت سر زد . یک تیر دو نشون می کنم .
مادر بزرگم ! یادته منو خیلی بیشتر از خواهرم دوست داشتی ؟ عروستو , زنمو هم خیلی دوست داشتی ..آخرین و گران بها ترین طلاتو دادی بهش . مال نیمه دوم قرن نوزدهم میلادی .. حالا کی اونو دست عروسم , به دست زن پسرم کنه ؟
 مادر بزرگ مراقبش باش . اون خیلی سختی کشیده . رگهاش همه خشکیده . سنگ و رسوب پدرشو در آورده .
 حالا دو تایی با هم پرواز می کنین . با یه اشاره از این سر دنیا میرین به اون سر دنیا .. یعنی از این سر برزخ به اون سر برزخ . منو می بینین و نمی تونین بیاین سمت من
دلم گرفته مادر بزرگ . از دنیایی که زنده هاش مثل مرده ها رفتار می کنن . از دنیایی که آدماش یه روز آدمو می برن به اون بالا بالاها و یه روز از همون جا با مخ می زنن به زمین گرمش تا صدای شکستن کمرش و قلبشو بشنون و لذت ببرن .. خیلی خالصانه دوستم داشتی مادر بزرگ ..
حالا اونو به دست تو می سپارم . خیلی وقته این جا خونه توست . نذار احساس غریبی کنه . آخه این جا خیلی تاریک و سرده . این جا فقط بوی خاک میاد .  شایدم بوی بهار نارنجی بیاد که با قطرات باران ریخته رو لباس آخرش ..
مادر بزرگ ! منم هوس مردن کردم .. انگاری اون طرف آب و هواش بهتره . یه قبر خالی کنار قبر تو ست .. اونو هم خریدیم . عروس نوه ات یعنی زنم , قبر بابامو یعنی پسرت رو صاحب شده .. حالا اون قبر خالی میشه قبر بابام .. ولی من دیگه نمی خوام زنده باشم و مرگ عزیزی رو ببینم .
یه کاری کن که منم بیام پیش شما . تو که منو بیشتر از همه دوست داشتی .. چیکار میشه کرد که خدا قهرش نگیره منم بیام سمت شما .. خیلی خوش می گذره . به یاد اون دقیقه ای میفتم که تو اون دستبند پنج مناتو می زدی به دستش . اون طرف دیگه از این چیزا خبری نیست . منو با خودت ببر . بالاخره یه جایی برای بابا پیدا میشه . شاید اونم بعدا بیاد بالا سرم ..
دیگه دنیا و آدمای دورنگش واسم شدن یه رنگ ...
نمی دونم چیکار کنم . بهترین راه واسه مردن چیه ؟ مادر بزرگ ! این جا گنجشکها هم آواز می خونن . خیلی قشنگه ... پر از درخته .. دلم برات خیلی تنگ شده ...
 یه طالع بینی بهم می گفت تو نود و پنج سال عمر می کنی .. خدای من ! هنوز یه عمر از زندگی من باقی مونده ؟! دهها سال دیگه باید عذاب بکشم ؟! خدا کنه درست نباشه ..ولی دو نفر اینو گفتن ..
دلم می خواد فریاد بکشم .. طوری که صدامو بشنوی مادر بزرگ .. ولی میگن اگه آدمای این دنیا با قلبشون هم حرف بزنن آدمای اون دنیا صداشونو می شنون . مادر بزرگ ! اینی که پیشته نیومده مهمونی . اومده تا واسه همیشه پیشت بمونه . تا اون وقتی که اسرافیل دو مین بوقشو بزنه . همه باید بریم . ولی اون خیلی زود اومد به مهمونی تو . مراقبش باش .
 یادم رفت اون چند هزار قرصشو بفرستم .چند هزار تا ست .
  حس می کنم دیگه منم به آخر خط رسیدم . حال و حوصله ای برام نمونده . دنیا خیلی زشته با همه قشنگی هاش .. ما آدمای زشت کار زشتش کردیم . به هم دروغ میگیم .. همو فریب میدیم , وقتی یکی بهمون نیاز داره تنهاش می ذاریم . حالا من موندم ویه  دنیا تنهایی .. یه دنیا عذاب , من دیگه نمی دونم دلم به چی خوش باشه ؟ می خوام بمیرم مادر بزرگ ... بیام پیش شما ها .. چشای آبی و خوشگلتو باز کن ... مهمون داری .. خیلی لاغر شده ... تنهاش نذار .. اون ,  اون قدر خوبه که وقتی چشاشو بست و دیگه باز نکرد چراغای بهشت روشن تر و روشن تر شدند ...
مادر بزرگ خیلی دلم می خواد اون یه تیکه خاک خالی خدا رو که کنارته زود تر بقاپمش .. هر چند ما آدما وقتی که به اون ور خط می رسیم پرنده هایی میشیم که به هر جا که دلمون می خواد پرواز می کنیم .. پایان ..نویسنده ... ایرانی