ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خواهر .. مادر یا زن داداش ها ؟ 16

پارسا دستاشو دور کمر توسکا قفل کرد و کیرشو در انتهای کس نگه داشت .. سر هریک رو گردن طرف قرار داشت توسکا هم دستاشو دور کمر برادر شوهرش حلقه زده و پس از این که ار گاسم شد پارسا بازم به نرمی آبشو توی کس زن داداش خالی کرد ... لحظاتی بعد توسکا به آرومی چشاشو باز کرد و خودشو از پارسا جدا کرد .. دستاشو گذاشت دو طرف کونش و اونا رو به دو سمت بازشون کرد ...
-هر کاری دوست داری با هاش بکن ..
سوراخ ریز کون زن داداش توجه پارسا رو به خودش جلب کرده بود . ..
 -یعنی منظورت اینه که ....
 -آره بذار تو کونم . دلم می خواد درد بکشم . جیغمو در بیاری . حست کنم . دوستت دارم ... بکن کونمو ...
پارسا تا می تونست  سوراخ کون توسکا رو کرم مالی کرد طوری که اون قسمت دیگه دیده نمی شد ...
 زن در حالی که بالشی رو گذاشته بود بین دندوناش  و پنجه هاشو به هم می فشرد حس کرد که تحمل درد براش خیلی سخته و دلش داره از جاش در میاد . نفسش بند اومده بود .. نزدیک بود پشیمون شه از این که به پار سا گفته بود کونشو بکنه ولی نمی تونست دیگه ضعف خودشو نشون بده ..
پارسا هم می دونست که با این که خیلی داره مدارا می کنه ولی شکستن پلمب کون توسکا خیلی درد آور و سخته .. وقتی کمی بعد  سر کیرشو فرستاد توی کون زن داداش و دیگه تثبیتش کرد آروم گرفت . حرکتی نکرد تا توسکا طعم کیرو توی کون خودش به خوبی احساس کنه و خودشم از این که داره یک کون تنگو می کنه  لذت ببره  پارسا زیر گوش توسکا به آرومی گفت
 -می دونم خیلی درد کشیدی باید منو ببخشی ...
 و توسکا هم در حالی که نفسش بند اومده گفت تو هم باید منو ببخشی اگه به تو خوش نگذشته . سعی می کنم دفعه دیگه جبران کنم . اگه می تونی هر چند لحظه یه تکونی به کیرت بدی بد نیست .. دوست دارم این درد شیرین رو بچشم .. جوووووون .. فقط مال توست . فقط به تو کون میدم ... لباتو می خوام . منو ببوس ...
 توسکا سرشو بر گردوند و پارسا لباشو رو لبای اون قرار داد . برای دقایقی بعد حرکت کیر توی کون کمی روون تر شده بود .. پارسا با این که فوق العاده از کردن کون توسکا لذت می برد ولی این بار توی کون بیش از چند قطره نتونست خالی کنه اما در واحدی دیگه قلب دیگه ای به خاطر پارسا می تپید .. دلی که مضطرب بود و این نگرانی و نیاز رو با نوعی حجب و حیا آمیخته بود .. همین حیایی که مانعش می شد  که بخواد حرکاتشو مشخص تر کنه .. و با گامهای سریع تری بره به سمتی که می خواد و آرزوشه ... نمی دونست باید چیکار کنه ... از این می ترسید که توسکا هم همین افکارو داشته باشه . وقتی به خود اومد که متوجه شد ساعتها در فضای آپارتمانش راه رفته و فکر کرده بدون این که به نتیجه ای  برسه ... تلکابار ها تصمیم گرفته بود که به توسکا یا پارسا زنگ بزنه .. اما هر بار یه عاملی مانعش شده بود ... اگه توسکا بفهمه ... اگه پارسا حس منو بفهمه .... برادرشوهرش حالا داره چیکار می کنه ... بهتره برم یه سری به توسکا بزنم که اون خیال بد به سرش نزنه . اون اگه بخواد بره پیش  پارسا اون وقت دیگه کاری ازم بر نمیاد ....
تلکا خودشو رسوند به واحدی که توسکا و شوهرش پویا درآن زندگی می کردند .... هرچی زنگ در آپارتمانو زد جوابی نشنید .. نگران شد ...  از چند  طبقه پایین ترصدایی به گوشش رسید ... صدای باز شدن در و به آرومی بسته شدن ..دلش هری ریخت پایین .. انگار یه چیزی بهش می گفت که توسکا از اون خونه اومده بیرون ... حس حسادت زنانه اش تحریک شده بود ... من باید اون قدر همین جا وایسم تا بر گشتن اونو ببینم . یعنی ممکنه همین الان رفته و بر گشته باشه ؟ خودشو کشید سمت در ...  ممکنه اشتباه کرده باشم ؟  نه ... پس کی می تونسته باشه ... شایدم پارسا همین جوری درو باز کرده باشه ... یه لحظه متوجه حرکت آسانسور شده بود که از طبقه دوم میومد ..خیلی آروم چند تا پله بالاتر رفت و سعی کرد در جایی قرار بگیره که جاریش اونو نبینه ...
در آسانسور باز شد ..تلکا خودشو کنار کشید ..واااااااییییییی خدای من ... این چه جوری خودشو ساخته .... لعنت بر تو زن ... و لعنت بر من که دارم چوب خجالتمو می خورم . کاش می تونستم چهره توسکا رو به خوبی ببینم .. می تونستم متوجه شم که در چه شرایطی بوده .. توسکا بر گشت خونه شون .. خودشو انداخت رو تخت .. از پارسا خواسته بود که شبو بیاد پیشش بخوابه و پارسا هم پذیرفته بود .. خودشو به دمر رو تخت انداخته وسط بدنشو رو تشک می کشید و به یاد دقابقی پیش و تصور چند ساعت بعد لذت می برد . دیگه از یاد تلکا غافل مونده بود .. . و تلکا زنی که مدتها قبل از اومدن توسکا در اندیشه این بود که چه جوری می تونه با برادر شوهرش جور شه و شرم خاصش نمی ذاشت که اقدامی بکنه خیلی آروم راه واحدشو در پیش گرفت ... شاید هیچی نشده باشه ... شاید هیچ اتفاقی نیفتاده باشه ... پارسا این جوری نیست .. ولی اون زن یک شیطانه ... خب منم می خوام باشم ... زندگی یعنی رقابت اگه نجنبی می جنبن .. اگه شکارش نکنی شکارش می کنن ... من برم به پارسا چی بگم ؟!.. از چه راهی وارد شم ... باید بر خودم مسلط باشم ... اولش با بی خیالی وارد میشم .. می دونم چیکار کنم .. ولی ادامه اش چی ؟! خیلی سخته .. اما خواستن توانستن است .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

4 نظرات:

jemco گفت...

خسته نباشی داداش
عالی بود مثل همیشه
یاور همیشگیت...

ایرانی گفت...

شما هم خسته نباشی جمکو جان .. دست گلت درد نکنه ... ارادتمند : ایرانی

نوید گفت...

با درود
حالت چطوره آقای ایرانی ؟؟
توو این داستان پروین ( مادر بچه ها ) هم وارد میشه یا نه ؟
مرسی

ایرانی گفت...

با سلام و درود خد مت نوید جان عزیز ! ممنونم شکر .. شما چطورید ؟ امید وارم که سالم و سر حال باشید .. من شخصیت مادر این داستان را هم وارد ماجرا می کنم البته بعد از زن داداش ها و خواهر ....و از اون جایی که داستان باید روند عادی خودشو طی کنه کمی زمان می بره تا به اون قسمتش برسیم ... با تشکر .. ایرانی