ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 184

مردا در اون جایگاهی که دوست داشتن و حدود پونصدمتر دور از خونه بود مستقر شدند .. ماندانا و ویدا هم رفتن به تعقیبشون . می خواستن کاری کنن که همه چی طبیعی جلوه کنه .
 ماندانا : عزیزم تو که خودت کارت رو واردی ..
-آره استاد استاد شدم . مگه میشه کنار آدمی مثل تو باشم و نتونم چیزی یاد بگیرم ..
 -چیه نکنه از این که زن داداشت این قدر اهل حاله ناراحت باشی ..
-نه اتفاقا خیلی خوشحالم . آدم اگه حس کنه در هر کاری یه رفیقی داره خیلی خوبه . تو خیلی مهربونی ماندانا .
 -فدات شم ویدا جون . من خیلی دوستت دارم . تو از اولشم نمی خواستی خواهر شوهر بازی در بیاری . همین خیلی به دلم نشست . دوستت دارم .. راستش خیلی دلم می خواد جای این که با این مردا باشیم دقایقی رو هم با هم باشیم .
 ویدا : منم اینو خیلی دوست دارم . ولی باید حساب اینو هم بکنیم که ممکنه اون مردا کارشونو زود تموم کنن و  بر گردن . تازه باید خیلی هم مخ زنی کنیم ..
 ماندانا : ولی فکر کنم ما این کار رو به اندازه کافی کرده باشیم . چون از پچ پچ کردنای اونا یه چیزایی دستگیرم شد ..
ویدا : وای آبرومون رفت ..
 -چی داری میگی خواهر شوهر عزیزم .. اتفاقا باید همین حالت پیش بیاد . ولی آبرومون نمیره . وقتی یه چیزی رو دوتا دسته بخوان هیچوقت آبروی آدم نمیره . رابطه زنا شویی ما با شوهرامون که یک رابطه دو طرفه هست یه چیزیه و رابطه ای که با این مردان خواهیم داشت یه چیز دیگه . اینا دو مقوله جدا از هم هیستند . ربطی به هم ندارن . و ما در هر رابطه ای  به طرفمون نگاه می کنیم  در این حالت و اونا رو دوست داریم .. حالا به جای این حرفا حواسمون باشه که مردا رو ازدست ندیم .  ویدا : من همش نگرانم که از این آدما یکی  از خواب بیدار شه و ما رو ببینه . 
-نگران نباش . کافیه که فقط یه ساعت کسی نیاد .. بقیه ساعتها رو میشه یه کاریش کرد . مجبور که نیستیم سر راه بشینیم ..
ویدا : وای مانی جونم تو دیگه کی هستی فکر همه جا شو می کنی ...من فکر کنم بدونم اونا حالا کجان .. این طرف یه فضای بازی داره که میشه یه جوری گوشه هاش قایم شد ..خیلی هم دنجه .
 ماندانا : یعنی میشه حرفاشونم شنید ؟
ویدا : چی داری میگی دختر . یعنی به نظرت اونا بلند گو می گیرن دستشون ؟! من که این طور فکر نمی کنم . ..
ماندانا : هیس ! انگار همین نزدیکی هستند . صداشون میاد . من از همین جا می تونم متوجه شم که چی دارن میگن ..
ویدا : می تونیم بریم جلو تر . تا جایی که خطر دیده شدن ما رو تهدیدمون نکنه می تونیم بریم جلو ..
 ویدا و مانی یه گوشه ای پنهون شدن .. لا به لای بوته های انبوه وچند درخت یه فضای مسطح و چمنی بود که مردا همون جا نشستند .. اون دو تا زن کاملا ساکت بودند ..  چند متر جلو تر اون مردا بند و بساطشونو پهن کرده بودند .ماندانا و ویدا حالا می تونستند خیلی از حر فاشونو بشنون ..
  مجید : کاش اونا هم این جا بودند .
مسعود : منم خیلی  بیشتر از تو می خوام که اونا رو داشته باسم . چقدر توی این هوا مزه میده که لختشون کنیم و حسابی گرم بیفتیم .. کون لق وحید و رامین .. رفاقت کیلویی چند وقتی کس زنشون می خاره ؟ ! اونا خودشون دلشون می خواد ..
 محمود : فعلا که خبری نیست و بی خود به دلتون صابون نزنین ..
 مجید : ولی اگه سر و کله شون پیدا شد باید حتما اینو به حساب این بذاریم که اونا هم می خوان که با ها مون باشن ...
مسعود : کاش سه نفر بودن . این جوری به هر کدوم از ما یه نفر می رسید ...
 لبخندی رو گوشه لبای مانداناو ویدا نقش بسته بود و دو تایی شون حسابی خندون شده بودند . با این حال گاه اخم می کردند اخمی که هر دو شون معناشو می دونستن . این که این مردا نباید تا این حد پر رو باشن که فکر کنن خیلی راحت می تونن اون  دو زن رو در اختیار داشته باشن . دو تایی با ایما و  اشاره و تکون دادن سر با هم حرف می زدند . حالا می تونستن خیلی راحت سکان امور رو در دست خودشون بگیرن .... مسعود : اگه به گیرم بیفتن  اون قدر  با کف دستم به لاپاشون می زنم که کسشون ورم کنه  طوری که بهم بچسبن  و مجبور شم دستمو بذارم رو دهنشون تا صدای ناله هاشون نپیچه ..
 محمود : میگم همین دو تا بسه ؟ کم نباشه ..
مجید : خیلی خوش اشتهاست ...
ماندانا و ویدا یه اشاره ای به هم زدند که یعنی چند متری از اون جا دور شن و دوباره بیان اون جا .. می خواستن یه مشورتی هم با هم بکنند که چه کاری باید انجام بدن . اونا حالا به خوبی می دونستن که این مردا هم مثل بقیه مردایی هستند که تا حالا دیدن .... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی