ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

عاشقتم هوو6


صبح که از خواب پاشدم رامینو کنار خودم دیدم . انگار نه انگار که اتفاقی افتاده ولی به شدت حشری و عصبی بودم و نمی دونستم چطور خودمو ارضا کنم . تارا هنوز اینجا بود . نشستیم و با هم درددل کردیم . متوجه شد که من چقدر ناراحتم و احساس منو درک کرد
 -عزیزم این که ناراحتی نداره . تو هم یه کاری کن که شوهرت هیجان زده شه قدر تو رو بدونه و باهات کنار بیاد
-منظورتو نمی فهم
 -زیاد نمی پیچونمت . تو هم برو به یکی دیگه بچسب . جلوی شوهرت به یه غریبه کوس بده . اون وقت می بینی که اونم آتیش می گیره ..
-خدا مرگم بده . فکرشم نمی تونم بکنم . این حرفا چیه . حالا واسه تنوع و این که تو دوست خوب من بودی یه همچین کاری کردم . دلیل نمیشه من بخوام به عشق خودم خیانت کنم .
-فکر می کنی رامین بهت خیانت کرده .اونم با تمام وجود دوستت داره .اون وقتی دیشب منو تو بغل خودش داشت دقیقه ثانیه از تو می گفت و این که دوست داره دوباره همون احساس شور و نشاطو نسبت به تو داشته باشه
 -جدی میگی
 -به جون تو و خودم و رفاقتمون قسم جدی میگم
-اگه همین طوره که میگی پس چرا زندگی خودتو نتونستی حفظ کنی
 -اون مسئله اش جدا بود من اصلا دوست نداشتم با همسرم زندگی کنم ولی شما دیوونه وار عاشق همین .آب دهن همدیگه رو می خورین . با عشق از دواج کردین .نمی تونین رنج و ناراحتی همو ببینین .
خلاصه تارا با چرب زبونی و زرنگی خودش طوری شوهرمو راضی کرد که اون بی صبرانه منتظر رقیبش بود که بیاد و باهام سکس کنه . من از این که بتونم شوهرمو سر حال بیارم و هیجان زده کنم خیلی خوشحال بودم . به تنها چیزی که فکر نمی کردم خود کسی بود که باید باهاش سکسو انجام می دادم .از نظر من اون حکم یک پزشکی رو داشت که میومد منو درمان کنه . چند ساعت نشد که با یه تلفن تارا,  فرامرز اومد خونه مون .اولش یه خورده خجالت می کشیدم . هم از اون و هم از شوهرم .از این که چطور شوهر دارم و می خوام به یه مرد غریبه کوس بدم از همون مرد غریبه خجالت می کشیدم . ولی تارا قبلش بهم گفته بود که اصلا از این فکرا نکنم . از خود تارا خجالت نمی کشیدم . اونم به من گفت که فرامرز عاشق گاییدن زنای شوهر داره .می خواد این زنا به اون محتاج باشن و اونم لذت ببره از این که به اونا حال میده و با وجود کیر شوهرشون این کیر اونه که حکومت می کنه . خب اینم یه جور بیماریه .وقتی که فرامرز همچین احساسی داره تو چرا باید خجالت بکشی . شوهر تو هم که از خداشه و راضیه . تازه اون منو جلو تو گاییده و شما دیگه از این نظر باید روتون به هم باز شده باشه پس جای هیچ نگرانی نیست .
اون با این حرفاش آرومم کرد . فرامرز خیلی خوش تیپ بود و اکشن . خیلی راحت بر خورد می کرد . یه خورده حسادتو تو چهره رامین می خوندم  . باز من یه خورده جنبه اشو داشتم و به قسمتای خوب قضیه که حال کردن بیشتر با رامین بود فکر می کردم .غروب بود . یه عصرونه ای خوردیم و چهار تایی همدیگه رو نگاه می کردیم .خیلی هیجان زده بودم . دیگه اون دلشوره قبلو نداشتم .حالا دیگه بد جوری وسوسه شده بودم .چند بار دستم داشت می رفت لای شلوارم تا با کوس ور بره ولی هر بار دستمو کشیدم .صورتم یه داغی مخصوصی پیدا کرده بود . یه چشمکی به تا را زدم که یه چیزی بگه -عزیزم رامین جان آماده ای ؟/؟
-تا نظر بقیه چی باشه ..
-خب همه باید به هم حال بدیم .. اومدیم خوش بگذرونیم و غمای روز گارو فراموش کنیم .. روزمین چند تا تشکو کنار هم گذاشتیم و تارا و رامین که به هم عادت کرده بودند خیلی راحت با هم کنار اومدن و من وفرامرز همدیگه رو نگاه می کردیم
-مثل این که اولین تجربه اته که با یکی غیر از شوهرت حال می کنی
-یه خورده سرخ شدم و گفتم خب آره .
-امروز یه کاری می کنم که حس نکنی این آخرین تجربه ات باشه .
لب و دهنشو به صورتم نزدیک کرد . گویی ازش آتیش می بارید . با نفسهای ملایمش لباشو گذاشت رو لبام و بعد از اون جا زیر گلومو بوسید و دستشو گذاشت لای بلوزمو از داخل سوتین سینه هامو گرفت تو دستاش
-عشق من حیفه حیفه با این اندامت فقط به یکی تکیه کنی ..
-نه من از این جور زندگی که ثبات نداشته باشه خوشم نمیاد
 -امروز وقتی که سر حال سرحالت کردم اون وقت می فهمی که خوشت میاد یا نه .
یه نگام متوجه تارا و رامین بود . خیلی راحت با هم حال می کردند . منم واسه این که توجه رامینو به خودم جلب کنم شروع کرده به آه و ناله .. ناگفته نماند که سر تا پا هوس بودم ولی طوری شور و حالمو نشون می دادم که از اون دو نفر عقب نمونم .
-منو ببوس فرامرز بهم حال بده .. چقدر نازی تو پسر ..منو ببوس .. می خوام امروز یه حال حسابی باهات بکنم .
همین طور که در حال بوسیدن هم بودیم اون داشت دگمه های بلوزمو باز می کرد و منم در حال در آوردن لباس اون بودم .وقتی سوتین منو در آورد یه لحظه بی اختیار لبمو ازش کندم و سینه هامو انداختم تو دهنش و دستمو گذاشتم تو شورتش 
-اوووووووففففففف فرامرز عجب کیری داری !... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی .