ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

سپیدی زیر سیاهی

داستانی واقعی به نقل از یکی از رانند گان تاکسی تلفنی : پشت رل نشسته بودم و سرگرم مسافر کشی .. لعنت بر این زندگی که  با مدرک فوق لیسانس باید بشینی و توی آژانس کار کنی . ولی به خاطر این که خرج زندگی رو پیش ببرم مجبور بودم که رانندگی کنم . یه روز  یه مسافری به تورم خورد که یه زن زیبا رو ولی محجبه بود . داشتم به خودم می گفتم که اگه اون بخواد مقنعه و چادرشو بر داره چه شود ! طوری هم حرف می زد و کلماتو شمره ادا می کرد که  راستش مراقب حرف زدنم بودم که بهش بر نخوره ... مدام از نظام و رژیم دفاع می کرد . از جامعه و وضع بد زنان و بد حجابی می گفت . یهو رفت چسبید به وضع بد اقتصادی و این که جوانان نمی تونن ازدواج کنن ....
 با خودم گفتم بذار هر چی دلش می خواد بگه بگه ... شاید بخواد از من حرف بکشه شر درست کنه . راهشم خیلی طولانی بود ...
 ازم پرسید زن داری ؟
 -نه .. من الان فوق لیسانس دارم ..
 -برادر زاده من دکترا داره بیکاره ...
 پیچیدیم به یه جاده روستایی .. جای دنج و آرومی بود ...
-ببخشید یه لحظه نگه می دارین ؟
ماشینو نگه داشتم . سرمو که بر گردوندم  داشتم شاخ در می آوردم .. کاملا بر هنه بود.. با این که شب بود ولی پوست تنش از سپیدی برق می زد ..
-باید هوامو داشته باشی
-کاسه کوزه هاتو جمع کن ..من پول زیادی ندارم که بهت بدم . تا حالا پدرم نتونسته بهم زور بگه ...
 -جیغ می کشم میگم می خواست بهم تجاوز کنه لختم کرد
 -این طرفا کسی نیست
-فکر می کنی ..من با این جا آشنام ...
چه سینه های نوک تیزی داشت ! ولی از این پررو بازی و نقشه چینی اون خوشم نمیومد منو از کاسبی انداخته بود تازه باید یه چیزی هم دستی بهش می دادم . داشت به التماس میفتاد که اونو بکنم و یه چیزی به اون بدم . اصلا حال و حوصله سکسو نداشتم ...
-خونه مون همین نزدیکیه . میای بریم خونه مون ؟
 زنه حدود سی سال سن داشت . چه بدنی ! چه مو هایی ! انگار مهتاب درست به تن اون می تابید ..
 گفت -من هرزه نیستم ..
خنده ام گرفته بود .
-من توی همین خیابون و کنار باغ ها کارمو می کنم .. بخوای سر و صدا کنی حسابتو می رسم .
 رفتیم به یه جایی که تونستیم ماشینو حسابی استتار کنیم .. رفتم پشت . کنارش نشستم ... در همین فاصله خودشو خوشبو کرده و به بدنش عطر و ادکلن زد . طوری که به شدت وسوسه ام کرده بود ... خیلی خوشگل بود .  اندامش هم حرف نداشت .  در ماشینو باز کردم یه نگاهی به اطراف انداختم .
 -نترس کسی نمیاد ...
درو که باز کردم انگار تنش مشخص تر شده بود .. چه پوست نرمی داشت ...  من فقط شورت و شلوارمو در آوردم . دوست داشتم کسشو لیس بزنم .. ولی واسه این که پر رو نشه همون اول کیرمو فرو کردم توی دهنش .. اونم با لذت داشت واسم ساک می زد . از این حرکتش که اول ازم پولی نگرفته بود خوشم اومده بود . لحظاتی بعد لبامو گذاشتم رو همون لباش ... بعد سینه هاشو خوردم .. چه کس کوچولویی  داشت ... انگار تازه کار بود .. زیر بغل و شونه ها و حتی انگشتاای دست و پاشو می لیسیدم . خیسی های کسشو می خوردم .
-منو بکن ..منو بکن .. زود باش .. من کیر می خوام ...
 همون جوری که حدس می زدم کس کوچولو و تنگی داشت ... خیلی ناز بود .. یه ضرب کردمش تا ته ..
 -اخخخخخخخخخ نههههههههه چقدر کلفته ....
-این قدر جیغ نکش . نمی ترسی ؟ نزدیک محلته .
 دستمو گذاشتم جلو دهنش و با حد اکثر سرعت کیرمو می کردم توی کسش و می کشیدم بیرون . یه جای کار حس کردم که که ار گاسم شده .. دستاش به دو طرف باز شده بود .. دلم می خواست آبمو توی کسش خالی می کردم ولی از اون جایی که ترسیده بودم باردار شه و همه اینا یه نقشه باشه  کیرمو گذاشتم لای سینه هاش و بینش  خیس کردم .  یه پنجاه هزار تومنی در آورده دادم بهش .. اونو تا دم در خونه رسوندم ... به وقت بر گشتن با خودم فکر می کردم  که وضع اقتصادی و بی بند و باری جامعه به کجا رسیده که باید فقر و فحشاء در جامعه بیداد کنه تا یه عده مفتخور از خدا بی خبر به نام دین حکومتو در دست بگیرند و بر این مردم ستم کنند .. ولی با همه این ها و حس آزادی خواهی , توی کمر و دور و بر کیرو بهتره بگم در تمام وجودم احساس سبکی و آرامش می کردم . ... پایان ... نویسنده ... ایرانی