ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

از عشق تا ضربدری 27

خلاصه اونا اون شبو تا صبح خوش گذروندند و پونه از صمیمیت بین شوهرش و پرستو تعجب می کرد .. ولی رفته رفته خودشو عادت داد به این مسئله که بی خیال باشه ... به این فکر می کرد که اون نمی تونه این حس صمیمیت رو با پرویز داشته باشه و بیشتر از دید گاه سکس و سکس ضربدری به این قضیه نگاه می کنه . لذتی که به ناحیه واژن و دور سینه ها ش می رسه و لرزش و لذتی که برای لحظاتی تمام بدنشو می گیره و یه تنوعی ارگاسمی درش ایجاد می کنه . حسی از یک مرد دیگه ..که در ابتدا هضم و تحملش سخت می نمود ولی حالا می رفت که بهش عادت کنه .. و دستای سیامک که کارشو کرده بود و اونو حسابی مستش کرده بود تا بتونه امروزو تحمل کنه و از تحمل امروز به هماغوشی  با سیامک برسه .
 تا شب بعدش فرصتی نشد که پیمان و پونه بخوان در مورد ماجراهای شب قبل با هم حرف بزنن . هر دوشون استرس خاصی داشتند . شاید هنوز نمی خواستن باور کنن که  با یه جنس مخالفی غیر خودشون سکس کردند اونم در حضور هم ... اما وقتی که وارد رختخواب شده و به نوازش هم پرداختند هر دوشون حس کردند که فکر طرفو می خونن ..
پیمان یه فکرش پیش پرستو هم بود . اون پس از پیدا کردنش و زنده شدن خاطرات گذشته و این که پرستو بهش گفته بود که هنوز هم دوستش داره و عاشقشه و ناخواسته از هم جدا شدن , نمی تونست دوری اونو تحمل کنه و از طرفی تصور می کرد که زنش چه جوری با یکی دیگه بوده که عشقشو ازش دزدیده .. پونه متوجه تغییر حالتش شده بود .. و به فردایی فکر می کرد که چه جوری بتونه با سیامک باشه .. واسه این که جو رو عوض کرده باشه و به پیمان نشون بده که عشق زن و شوهری با سکس ضربدری تفاوت داره و خللی به پیوند داغ زنا شویی اونا وارد نمی کنه گفت
 -پیمان هنوز دوستم داری ؟ من عاشقتم .  من حس رمانتیک خودمو تقدیم پرویز نکردم .
-آره دیدم که چه با هوس رفته بودی زیر پاش !
-عشقم ! حالا که من و تو با همیم چرا این جوری از یه مرد دیگه حرف می زنی ..  وقتی بدن دو جنس مخالف در تماس با هم قرار می گیره انتظار داری یه جرقه ای به وجود نیاد ؟ ! اون سکسی لذت بخش تره که همراه با لطافت عشق و احساس باشه .. تو و پرستو همچین رفته بودین توی نخ هم و پچ پچ می کردین که انگاری سالهاست همو می شناسین .
اینو که گفت پیمان کمی آروم گرفت ..
 -عزیزم عشقم ..پونه خوشبوی من تو که خودت می دونی من توی دنیا تو رو از همه بیشتر دوست دارم ....
 صبح پیمان رفت سر کار ... اون طرف سیامک همچنان در این اندیشه بود که چرا باید در آخرین لحظه پونه از دستش در بره ...مادرش سیما که تازه چهل و دو سال سن داشت و زن  خوش هیکل و خوش اندامی بود و به خاطر نا ساز گاری با شوهر زن بازش ازش جدا شده بود تازگی ها فانتزی های سکسی زیادی رو تو سرش می پروروند .  سیامک بچه اولش بود و سارا هم با این که یه سالی رو ازداداشش کوچیکتر بود از دواج کرده رفته بود .سیما  سر همون سزارینی که سارا رو به دنیا آورده بود سر لوله رحمشو بست و دیگه بار دار نمی شد .
 حالا که از دست شوهر بی بند و بارش خلاص شده بود خیلی دوست داشت یه دوست پسر واسه خودش بگیره .
 سیما  به تازگی حس می کرد که سیامک دیگه اون سیامک سابق نیست . اون حس کرده بود که پسرش عاشق شده .  در چند مورد اونو  با دوست دختراش دیده بود .. تعجب می کرد سیامک کسی نبود که  بخواد عاشق دختری شه یا خودشو وابسته به اون کنه . برای همین به خودش گفت که باید هر طوری شده ته و توی قضیه رو در آره ... سیما عادت داشت که شبا زود بخوابه ... ولی اون شب تصمیم گرفت که  مراقب پسرش باشه . مدام می دید که میره پشت در ورودی آپارتمان و از دوربین عدسی بیرونو دید می زنه و بر می گرده اتاقش .... بی اختیار به یاد اون صحنه های آخر ی افتاده بود که کنار پونه بود ...
خودش گفته بود که بریم اون طرف .. هوس داشت .. پس بازم می  تونه . بازم باید مخشو بزنم .
 کیرش شق شده بود .. شلوارشو پایین کشید ...
 سیما خودشو به حاشیه در رسوند و از زاویه ای تمام این صحنه ها رو می دید که سیامک متوجه اون نشه ..
پسر به آرومی با کیرش بازی می کرد ...
 بر شیطان لعنت .. چه کیر کلفتی ! زشته دیدنش .. مال باباش که به این درازی و کلفتی نبود ..
و سیامک فقط به پونه فکر می کرد .. هر طوری شده فردا ردیفش می کنم . مامان واسه یه صبح تا غروب میره خونه دایی .. صبح هم که شوهر پونه خونه نیست میرم و در خونه شونو می زنم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی