ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 114

مژده چشاشو به سقف دوخته بود و انگاری داشت فکر می کرد مژه مژده به چهره خوشگلش خیلی میومد . می دونستم داره فکر می کنه  به حرفام . راستی راستی یهو زده بود به سرم . نمی دونم من چه جوری می تونستم از این همه دختر دست بر دارم . از این همه زن .. از این خونه به اون خونه پریدن .. اگه مژده می خواست مقابله به مثل کنه از دماغم در میومد . تمام اون مزه ای رو که از سکس با دیگران به زیر پوست و کیرم می نشست در یه لحظه تبدیل به تلخی می شد . ولی آیا این بود اون عاملی که منو وادارم می کرد که از اون بخوام برای همیشه مال من باشه ؟  نههههههه نهههههههه .. فکر کنم به حس قوی تری اومده بود به سراغم . شاید اون حسی  که یه جورایی با اون حسم فیروزه رو دوست داشتم . اما می دونستم که حسی که به مژده دارم خیلی خیلی قوی  تره .. مژده می خواست خودشو کنار بکشه  . انگاری اونم دلش رفته بود پیش حرفام ..
 -نگفتی منظورت چی بود شهروز ...
-حالا ولش کن . من یه حرفی زدم استاد . نمی خوام که به من بخندی .. تازه صد سال سیاه تو همچین کاری نمی کنی . بیا از این لحظه هامون لذت ببریم .
مژده : تو که می دونی من چقدر عاشقتم و زندگیمو احساس این روزامو بر سر این عشق گذاشتم .
و من خواستم که در اون لحظات با تمام عشق و احساسم .. با تمام وجودم با مژده عشقبازی کنم . حس کردم که تمام سکس هایی رو که با اون داشتم یه ویژگی داشته که سکس با دیگران اون حس رو به من نداده . واون همون چیزی بود که بهش می گفتن عشق .. محبت .. همبستگی .. یه دستمو گذاشتم دور گردن مژده .. صورتشو به صورتم چسبوندم . لبامو رو لباش قرار دادم .  و کیرمو به آرومی به انتهای کسش می زدم . چند بار اومد یه چیزی بگه اما هر بار لباشو می بستم و اجازه حرف زدنو به اون نمی دادم . اونو غرق هوسش کرده بودم . حالا دیگه حس می کردم که اونم جز من و عشق و هوس به چیزی فکر نمی کنه . سینه های تقریبا درشتش به سینه های مردونه من چسبیده بود و  آروم آروم رو سینه هام حرکت می کرد ... انگار یه جرقه ای بود که هر دو مونو می سوزوند . من داشتم آتیش می گرفتم . می خواستم براش حرفای عاشقونه بزنم . لبامو از رو لباش وردارم . ولی می تر سیدم که اون بازم سوال پیچم کنه . اصلا به این اهمیت نمی دادم که اون ده سال ازم بزرگتره . وقتی پای دوست داشتن به میون بیاد . وقتی که آدم نخواد چیزی رو از دست بده خب شرایط همین هم میشه دیگه .  خیلی آروم با موهای مژده بازی می کردم . خیلی آروم . دستمو رو صورتش می کشیدم . با نوک انگشتام اون صورت نازشو لمس می کردم . لباشو کمی حرکت داد
 -شهروز تند تر ... خاطرم جمع شد که نمی خواد در مورد خودمون حرف بزنه . دلم نمی خواست که بخنده به این حس من . بعضی دوست داشتن ها و بعضی عشق ها شبیه به یک رویاست .  هیچ چیز نشد نداره ولی گاه باید از هفت خان رستم  بگذریم تا به اون چیزی که می خوایم برسیم . و من و مژده هم همین حالتو داشتیم .. مژده خودشو رو به بالا و به سمت سینه ام می مالوند .
-شهروز  آتیشم زدی .. هم تنمو .. هم روحمو .. یه جای دیگه منم داره می سوزه .. قلبم آتیش گرفته .. با حرفات داری منو می سوزونی ..
-خانوم دکتر که نباید آتیش بگیره . اول نمره قبولی رو بهم بده .
 -بد جنس تو منو به خاطر این چیزا می خوای ؟
 بازم دو تا گوشامو کشید ..
 -نکن دردم می گیره
-نازک نارنجی من . منم دارم کاری می کنم که دردت بگیره ..
 خودمو ازش جدا کرده و گفتم حالا تو بیا سراغم ..
 -کور خوندی پسر .. واسه ما طاقچه بالا می ذاری ؟ مگه این مدت که داشتی با بقیه حال می کردی من چیکار می کردم ..
 رفتم سمتش و انگشتامو گذاشتم رو  لباش و گفتم عشق من دیگه همه چی تموم شد من می خوام پسر خوبی باشم و دیگه ترک کنم ...
-به همین راحتی ؟
-خب می بینی یک دفعه نمیشه ترک کرد .  مثلا اونایی که سیگاری هستند نباید یک دفعه اونو بذارن کنار .
 -وای شهروز واجب شد که حالا گازت بگیرم . ولی قبل از این که بخوای شروع کنی باید جوابمو بدی . نمی خوام منو دست انداخته باشی . شوخی بیجا کرده باشی  یا با احساسات من بازی کنی .
-چی شده عزیزم . چرا با من این بر خورد رو داری .
من اصلا سر در نمیارم . نمی فهمم چی داری میگی . موضوع این که می خوای با هام از دواج کنی چیه ؟ راستشو بگو .. چی تو سرت می گذره .
-چه فرقی می کنه استاد ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی