ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 131

عرفان : اووووووهههههههه ماااااامااااااان .. کونت روز به روز داره تنگ تر میشه . انگار هر چی بیشتر میدی چسبندگیش بیشتر میشه .
 فیروزه  نزدیک بود بگه به خاطر مواد اولیه ایه که درش می ریزن . از جنس اصل و فابریکه .. ولی یهو یادش اومد که عرفان از جنس مخالفه و ممکنه به اون چیزی که میگه حساسیت داشته باشه . امیر هم طوری پاهای مادرشو انداخته بود رو شونه هاش و کیرشو می کرد توی کس مامانش  که فرخ لقا دوست داشت اون لحظات به این زودیها تموم نشه .. حالا خیلی راحت تر از قبل می تونست به چشای امیر نگاه کنه   امیر می تونست حالا از نگاه مادر بخونه که داره بهش میگه که ادامه بده . باکی نداشته باشه از این که اونا چه رابطه و نسبتی با هم دارن ..
امیر : عشق من چی می خوای ..
فرخ لقا : تو رو عشقم .. کیرت رو می خوام ..
فیروزه : ببین یاد بگیر عرفان .
عرفان : مامان من و تو که قبل از اونا این حرفا رو به هم می زدیم . منتها تو به من وفادار نبودی .
 -همچین میگی که انگار تو به من وفادار بودی . به من بگو کی اول رفت سراغ یکی دیگه . کی با سحر عشقبازی کرد ..
-مامان چرا شوهر سحر سامانو نمیگی که با هات حال کرد .
 فیروزه : من چیکار می کردم وقتی که اون به بدن من دست می زد . از ادب به دور بود که با اون بجنگم ... وایییییییی پسر نگاه کن ..امیر کیرشو بیرون کشید ... قیافه مادرش نشون میده  که اون آب کس پشت سرش می خواد بریزه ... ریخت .. نگاه کن ...
فرخ لقا جیغ می کشید و دو دستی می زد به سرش ....  .. فیروزه خیلی آروم زیر گوش امیر گفت پسر من دارم میرم . الان دیگه وقت رفتنه .
  فیروزه : من برم یه سری به آشپز خونه بزنم بر گردم  . امیر جان واقعا گل کاشتی تونستی یه حال اساسی به فرخ لقا بدی ...
 فرخ لقا : خیلی دلم می خواد برم حمام یه غسلی بکنم که گناه بر گردن من نمونه .
 فیروزه : شب درازست و قلندر بیدار . هنوز کوتا صبح . ..
 فیروزه خودشو رسوند به فضایی که می دونست صداش به گوش بر و بچه های حاضر در اتاق خواب نمی رسه . .. بردار ... گوشی رو بگیر .. حتما الان زیر کیر یکی از مردای فامیله که این قدر بی توجه ... بالاخره سحرگوشی رو بر داشت ..
 سحر : آخخخخخخخ یواش تر ..
 فیروزه : با من بودی ؟
-نه بابا . این جا مردا بازیشون گرفته . هر کی رد میشه یه ناخنکی به من می زنه و میره . الان دیگه یک سکس در همی داریم که معلوم نیست چی به چیه ..  بیا این طرف فیروزه . چقذر زود رفتی امشب ..
 - سحر جون من زنگ زدم که از تو بخوام که تو بیای این طرف ...
-چه خبره مگه
 -ببین ما تونستیم مادر مومن و عابد امیر رو بیاریم توی خط . اون تا حالا زیر کیر  عرفان و امیر قرار گرفته . دلم می خواد که تو و سهیل هم بیاین این طرف خیلی حال میده . یک سکس چند تایی اگه داشته باشیم بد نیست .
-ولی اگه امیر ناراحت شه چی ...
-باید عادت کنه . جات خالی سحر ... خوشم اومد از کار عرفان . طوری مادر امیر رو آورد توی خط که عقل جن هم نمی رسید .  وقتی امیر دید که عرفان داره مامانشو می کنه طوری جوش آورده بود که با هم گلاویز شدن .. عرفان با سه ضربه کارشو ساخت . اگه بدونی چه کیفی کردم ! فکر نمی کردم زور پسرم این قدر زیاد باشه . من به وجود عرفان افتخار می کنم ...
سحر : یعنی میگی من و سهیل بیایم اون جا ؟ نمیشه مرد دیگه ای رو با خودم بیارم ؟ الان سهیل سرش شلوغه ... داره با زن داداشش سلنا حال می کنه ... سلنا هم چه جوری رو کیرش نشسته! ..
فیروزه : من نمی دونم .. خلاصه مراقبشون باش . یه جای خوب و مساعدی که حس کردی سهیل می تونه از سلنا فاصله بگیره و تمومش کنه موضوع رو به اون بگو .. در ضمن من در خونه رو باز می ذارم خیلی آروم تو و  سهیل بیاین . سر و صدا نکنین که این پسره امیر خیلی غیرتیه .. ولی می دونم عرفان حریفشه ... اگه بدونی عرفان چه با هام لج افتاده . میگه مامان تو زیادی زیر کیر امیر خوابیدی . دیگه اینو در نظر نمی گیره که خودش با کلی زن بوده ..
سحر : آره دیگه .. تا بوده همین بوده . این خود خواهی مردان رو می رسونه .
فیروزه از هیجان نمی دونست چیکار کنه .  حالا عرفان و امیر دو تایی داشتند فرخ لقا رو می کردند . تعجب کرده بود  .. لذت هم می برد و حسادت هم می کرد . تعجبش از این بود که بالاخره امیر و عرفان به یک تفاهم رسیدند .. لذت بردن از این که دوستی اون دو نفر رو می دید و حسادت به خاطر این که حالا اون دو تا جوونی که فیروزه بهشون علاقه مند بود دو تایی شون داشتند زنی غیر اونو می کردند . اون طرف  سحر و پسرش سهیل هم سمت خونه فیروزه راه افتادند .... ادامه دارد .... نویسنده .... ایرانی