ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زن نامرئی 281

خیلی عصبی شده بودم  . از این که می دیدم مردم دارن انقلاب می کنن  تا خودشونو از زیر ستم دینی نجات بدن اون وقت این آشغالا میان و این جوری اونا رو مورد آزار و اذیت قرار میدن . اصلا از این رفتارش خوشم نیومد . سنگی گرفته و محکم به طرفش پرت کردم . آن چنان زدم به سر اون گشت که فوری خون از سرش فواره زد . اون زن که فرار کرده بود . چون اون مرد کثیف حزب الشیطانی تا منو دیده بود و بعدش غیبم زده بود بی خیال اون زنه شده بود .  قیافه اش خنده دار بود به سرعت می دوید و می خواست ببینه که من کجا در رفتم ولی ول کنش نبودم . یه جا پامو گذاشتم جلو پاش و اون با سر خورد زمین . همکاراش یکی یکی از ماشین پیاده شده و به زور اونو با خودشون بردند . فکر کردند بیچاره دیوونه شده ... منم از دور شاهد بودم که اون زن چه جوری در حال دویدن و نجات دادن خودش از اون مهلکه هست . .  واقعا این کاسه های داغ تر از آش در این لحظه های بحرانی که مملکت نیاز به آرامش و اتحاد داره به چی فکر می کنن . همین جور در حال رفتن بودم که به ناگهان متوجه شدم که از کنار خونه پویا و نسترن سر در آوردم. یعنی خونه خواهر و دامادم . دوست داشتم . یک کلید هم واسه خودم ردیف کرده بودم که هر وقت دلم خواست بتونم پامو بذارم  به اون جا و ببینم که این داماد ما چه می کنه . و سر و گوشش تا کجا می جنبه . از روزی که من متوجه شده بودم که اون چه خلافکاریهایی داره در رابطه با زنای دیگه , بازارش خراب شده بود .. منم که راضی نبودم اون به غیر از خواهرم با زن دیگه ای باشه . هر چند واسه خودم استثناء قائل شده بودم .. وارد شدم ... اثری از فرهاد خواهر زاده کوچولوم و نسترن نبود ... پویا رو هم ندیدم .. اینا کجا می تونن رفته باشن ... خونه ما که نبودند . این نسترن اگه می خواست آب بخوره مامان ثریا رو در جریان می ذاشت . نکنه اونا رفته باشن تظاهرات . ولی فر هاد کجاست ... شیطونو لعنت کرده به خودم گفتم به تو چه مربوطه نازنین .. تو که شب و روز توی خونه اینا نیستی پس این قدر توی کار اونا دخالت نکن . حس کردم که باید پای زنی در میون باشه ... ولی نمی دونم چرا سر و صدایی نمی شنیدم .   فقط صدای  شر شر آبو از توی حموم می شنیدم . کی می تونست باشه . ماشین پویا رو که ندیده بودم . صدای صحبت دو نفر هم که نمیومد .. یه گوشه ای پنهون شدم ... یه مرد خوش تیپ و خوش بدن از حموم اومد بیرون .  برای اولین بار بود می دیدمش . حوله ای هم  دورش نبود . کاملا بر هنه ... چه پوست روشن و سفیدی داشت . می شد گفت بین سی تا چهل سال سن داره . گوشی رو بر داشت ..
 -الو پویا چیکار کردی .. نکنه یه وقتی زنت بیاد خونه .. چی ؟ الهام نتونست بیاد ؟ خب یکی دیگه رو  می فرستادی ... یا حداقل به الهام می گفتی یکی از دوستاشو می فرستاد ... تو که قرار بود دو تا بفرستی . حالا به همون یکی شم قانع شدم ... ای باباحالا چی میشه ؟ ...
 اونا داشتن به صحبتاشون ادامه می دادند و منم داشتم به این فکر می کردم که این داماد من دست از این غلط کاری های خودش بر نمی دره . بیچاره خواهرم که به سر این پویا شوهرش چه قسم ها که نمی خورد ! من نمی دونم دیگه چه جوری به این داماد نسناس بخوام درس بدم و گوشمالی .. ولی باید هر طوری شده با این پسره حال می کردم . خیلی خوش تر کیب بود . اما نمی تونستم وجود زن دیگه ای رو در این جا تحمل کنم و اعصابم می ریخت به هم .   اول به هر کلکی بود شماره تلفن این مرتیکه رو پیدا کردم . یعنی شماره همون گوشی رو  که از اون واسه پویا زنگ زده بود . بعدش از در خونه خارج شدم ... یه تماسی باهاش گرفتم که یه وقتی نترسه که درو باز کنه . می خواستم خودمو با اسم اصلی خودم معرفی کنم و پویا رو هم بکشونم به این مجلس که یک سکس ام اف ام هم داشته باشیم . این جوری خیلی بهم می چسبید و پویا رو هم سر در گم می کردم که چه جوری از تمام این جریانات با خبرم و هیچ چیز از دید نادیا زبل مخفی نمی مونه . اسم یارو رو نمی دونستم ... اول زنگ در خونه رو به صدا در آوردم . درو باز نکرد .. به گوشی زنگ زدم .. این یکی رو بر داشت ..خوشحال شدم .
. -الو ببخشید شما دوست آقا پویا هستید؟
 -بفر مایید خانوم شما ؟
-من از طرف الهام جون اومدم . الان پشت درم . درو چرا باز نمی کنین ..معطل شدم .مثلا مهمون شمام .
 -ببخشیداسم  شما ..
-من نادیا هستم .تا حالا منو ندیدی .. اسمم چه به دردت می خوره ! حالا چرا درو باز نمی کنین . به همون نشونی که چند دقیقه پیش خیلی عصبانی بودین که چرا الهام جون نیومده .. حتما کار داشته نتونسته بیاد . امان از دست شما مردای هوسباز ... ادامه دارد ... نویسنتده ... ایرانی