ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 115

نمی دونستم چی بهش بگم وچه جوری جوابشو بدم . ولی نتونستم از جواب دادن طفره برم . اون هر جوری بود جوابشو می خواست و می دونستم که از هر کنه ای کنه تره . -مژده تو چیکار داری به این که  من چی می خوام و هدفم چیه ..
 محکم کیرمو به لاپاش فشار دادم .. تا اون پا هاشو باز کنه . مژده پا هاشو قفل کرده بود . انگاری با هام لج کرده بود .
-تا بهم نگی چه خبره من خودمو در اختیارت نمی ذارم .
-باشه پس خدا حافظ .
-مثل این که دوست نداری متخصص بشی . آره ؟ همین طوره ؟ تو همینو می خوای ؟ حالت رو می گیرم .
 -ببین مژده رک و پوست کنده بهت میگم اگه من بخوام باهات از دواج کنم تو به من چی میگی ؟ بقیه چی میگن ؟ همکارات چی میگن ...
-و خونواده تو چی میگن . تو همش داری از این  حرف می زنی که سمت من چه خبره چرا از خودت نمیگی . مثل این که خودت رو دست کم گرفتی ها . راستش اگه یک مرد حتی سی سال هم از زنش بزرگتر باشه شاید آب از آب تکون نخوره ولی اگه یک زن سه چهار سال هم از شوهرش بزرگتر باشه سر و صداش همه جا می پیچه ..  -یعنی من حق ندارم که از تو تقاضای از دواج کنم ؟ ..
-خیلی دیوونه ای شهروز . راستش همینو می دونم که  باید این حقیقت رو پذیرفت که انسان آزاده .می تونه زندگی و سر نوشت خودشو خودش در دست بگیره . خودش تصمیم بگیره که چیکار کنه . چون هر کسی مسئول راهیه که انتخاب کرده . و حتی در کتابهای دینی اومده که در روز جزا کسی رو به خاطر اعمال دیگری محکوم نمی کنن یا پا داش نمیدن . من اینا رو دارم توجیهی میارم برای بیان حرف بعدی خودم . اگه قرار بر عشق و تفاهم و خواستن هم باشه خیلی راحت بدون در نظر گرفتن نظر دیگران می تونیم باهم از دواج کنیم ووضعیت منم طوریه که رضایت پدر هم شرط از دواج نیست . اما ما به خونواده ها مون احترام می ذاریم ... حالا گیریم که با ما مخالفت شد این جا چه چیزی مهم تر از بقیه چیز هاست .. خب معلومه این من و تو هستیم که باید با هم زندگی کنیم . راهمونو واسه زندگی انتخاب کنیم . یه نگاهی به مژده انداختم و گفتم یعنی تو با  من از دواج می کنی ؟
 مژده : حالا که تو خودت رو می خوای بندازی توی دام و نمی دونی که گیر چه حریفی افتادی چرا قبول نکنم ..  ولی این جور نیست که مثل حالا هر کاری که دلت خواست انجام بدی . یه بلایی بر سرت بیارم که مرغان آسمون به حالت گریه کنن . حالا حساب کار خودت رو بکن .. خودت می دونی ...
 خنده ام گرفته بود .
  -خوشم میاد مژده که این جور داری سیاست خودت رو نشون میدی .
 می خواستم بگم پس,  از درس خوندن راحت میشم که می دونستم بازم اینو بهم میگه که با جون آدما بازی نکن . ولی خیلی دوست داشتنی بود . باورم نمی شد  که این بر خورد منطقی رو داشته باشه . خب ما تا اون جایی که می تونستیم خونواده رو در جریان می ذاشتیم اگه درکمون می کردند  که چه بهتر در غیر این صورت این ما بودیم که باید برای خودمون و آینده خودمون باید تصمیم می گرفتیم .  می دونستم اگه این اتفاق بیفته مثل یک بمب صدا می کنه و همه جا می پیچه . حتما  خیلی از همکلاسام میان پیش من ازم می خوان که واسطه بشم که از استاد مژده واسشون نمره بگیرم . اون وقت من در جواب می تونم بهشون بگم کل اگر طبیب بودی سر خود دوا بکردی . ..
 مژده : ولی راستشو بخوای من از این حرفت یه حس آرامش و نشاط عجیبی بهم دست داده ولی چیزی که هست نمی تونم حرفاتو باور کنم . نمی تونم قبول کنم ..
 -یعنی تو بهم اعتماد نداری ..
 یه برق خاصی رو در نگاه مژده می دیدم . می دونستم اون خیلی دوست داشت حرفای منو باور کنه . منم یه جوری شده بودم . شاید باورش برای خود منم سخت می نمود . مژده : حالا بیا دیگه هر کاری دوست داری انجام بده ....
 تمام بدنش یه براقیت خاصی پیدا کرده بود . می دونستم که اون داره با تمام وجودش خودشو تسلیم و تقدیم من می کنه .. کیرمو گذاشته بودم لای پاش .. به چشاش نگاه کردم و اونم به آرومی پا هاشو به دو طرف باز کرد ...
-توی نگام چی می خونی شهروز ؟
-عشق .. یه دنیا مهربونی
 -دیگه چی ؟
-دیگه این که دوست داری برای همیشه با هم باشیم ..
 -خب باز ..
-هوس هم هست ..
 -آخخخخخخ راست گفتی ..  بذار راهشو بگیره و بره .. کسسسسم منتظره .. پس به کیرت سخت نگیر ..  
حرکت کیرمو توی کس مژده حس می کردم که چه جوری به آخر خط رسیده ..
 مژده : بازم بگو دیگه توی چشام چی می خونی ..
 -نمی دونم چیزای خوب ...
-ناباوری رو نمی خونی ..
-نه استاد این از اون درسای سخته .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی