ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 153

معین و مهران پاک مونده بودن که چی بگن و بحثو چه جوری ادامه اش بدن . باورشون نمی شد که به یه همچین وضعیتی رسیده باشن که نتونن حرفی بزنن  . اونا خیلی راحت با دخترای هم سن و سال و هم تراز خودشون کنار میومدن ولی این جا رو دیگه جا زده بودن ...
 معین : ببخشید  تا حالا مورد مناسبو گیر نیاوردین ؟ یعنی جسارت نشه ها . ادامه حرف شماست .
 ویدا : راستش شما چون مورد اطمینانی , من و ماندانا داریم در مورد این مسائل  حرف می زنیم . همه جنبه اینو ندارند و فکر می کنند که ما نظر خاصی راجع به اونا داریم . امید وارم تونسته باشید منظور ما رو درک کرده باشید ... معین سرشو به سمت عقب بر گردوند و برای یه لحظه  نگاهش با نگاه دوستش مهران تلاقی کرد .. دو تایی شون یه سری واسه هم تکون دادن به علامت این که هیشکدوم چیزی نفهمیدن بابت حرفای اون زنا ...
 ولی معین واسه این که کم نیاورده باشن گفت
-بله کاملا متوجه هستیم که شما چی می فر مایید ..
زنا خنده شون گرفته بود . از این که آشفتگی اون پسرا رو می دیدن  لذت می بردن ... ماندانا : میگم خانوما از ما جلو ترن درسته ؟
 مهران : راستش نمی دونم .. گاه ما جلو می زنیم و گاهی هم اونا جلو میفتن ... الن ح.اسم نیست .
ماندانا : من دلم نمی خواد از این مناظر زیبا و طبیعی سر سری بگذریم . مخصوصا جا هایی که رود و کوه و جنگل و کوههای جنگلی در کنار همند و یه حالت انبوهی خاصی دارن .. دلم می خواد یه نیم ساعتی رو بگردیم . و در این مورد به یه جمع بندی اساسی برسیم ..
ماندانا در حاشیه  ای  که با یک فرعی به  روستایی جنگلی می رسید ایستاد ...
 ویدا : ماندانا بکش عقب تر اونا از دور دارن میان ....
 پسرا هنوز نمی دونستن که اون دو تا زن دارن چیکار می کنن . ولی خوششون میومد از این موش و گربه بازیها . ولی ویدا و ماندانا سریع فکر همو می خوندن . چون خواسته شون یکی بود . می خواستن که با اون پسرا تنها باشن . حالا که به خوبی متوجه تیز بودن کیر ها شون شده بودند و اینو می دونستن که بیشتر پسرای به این سن  عاشق اینن که  با زنای متاهل حال کنن تلاششونو زیاد تر کرده بودند که از مادران فاصله بگیرن . پنج دقیقه بعد ماندانا از گوشه ای که سنگر گرفته بود اومد بیرون .. مهران : می تونم بپرسم که چرا سرعت رو کم کردین ؟
 ماندانا : واسه این که تا دقایقی دیگه  که به قسمتهای فشرده و کنار هم جنگلی رسیدیم پیاده شیم و بگردیم و به بحثمون ادامه بدیم .
 معین نزدیک بود از زبونش بپره  که این جا هم که داریم میریم یک ویلای جنگلیه ...  یه لحظه به خودش اومد و یه حالتی رو در صورت ماندانا دید که شبیه دخترایی بود که به شدت حشری شده  هر مردی که در اون لحظه میومد سمتشون به اون راه می دادند .
 معین : متوجه شدم ...
ماندانا : فقط اگه زنا زنگ زدن و گفتن چی شده .. بگین ماشین یه اشکالی پیدا کرده و در دست تعمیره . این جوری اونا نگران نمیشن و ما هم می تونیم به خوبی گردش کنیم .... عطش و التهاب  چهار تایی شونو دیوونه کرده بود .
 معین : شما خانومای خیلی با فرهنگ و فهمیده ای هستید که مشکلات ما جوانانو به خوبی درک می کنید ...
ویدا : آخه ما هم یه روزی خودمونم جوون بودیم . در ضمن مشکل جامعه ما و رفع نیاز های افراد فقط به جوانان بر نمی گرده به فراخور زمان یک انسان نیاز های خاصی داره که اندازه این نیاز و حالتش ممکنه یه تغییراتی هم داشته باشه . مردان متاهل , زنان متاهل هم مشکلات خاص خودشونو دارن ... ویدا چشاشو بسته بود و مثلا خودشو زده بود به خواب . سرش افتاد به پهلو ... روی شونه مهران .. مهران یه حس عجیبی پیدا کرده بود ... کیرش کاملا شق شده بود و کلفتی اون از کناره های پاش طوری نشون می داد که انگار داره شلوارشو می ترکونه و می زنه بیرون .. ویدا متوجه حالت آلت شده بود . ویدا دستشو خیلی آروم حرکت داد . طوری که مهران حس نکنه که عمدی در کاره . کف دستشو گذاشت رو قسمت ورم کرده شلوار مهران که می شد قسمت انتهایی رون چپش .. مهران حس می کرد که بی اندازه داغ کرده . ویدا دستشو به آرومی روی کیر حرکت می داد .. مهران نبض کیرشو احساس می کرد . صورتش گر گرفته بود و این سرخی رو در تمام بدنش حس می کرد .. اون طرف در قسمت جلو هم ماندانا که سکوت پشت سری ها رو حس کرده بود متوجه شد که یه کارایی داره صورت می گیره . کارایی که می تونه مقدمه کارای بعد از پیاده شدنشون باشه ..دوست داشت که اونم می تونست یه کاری صورت بده . .... ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی