ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 112

احساس آرامش می کردم . وقتی که بدن مژده رو در اختیارم داشتم احساس می کردم که این اولین سکس منه . بدنش طراوت و تازگی عجیبی داشت . نمی دونستم اگه هر روز هم در کنار من باشه همین احساس بهم دست میده یا نه ... نوک سینه ها و دورشو می خوردم میکشون می زدم ... مژده کاملا حشری و تسلیم شده بود . می دونستم  با توجه به حرفایی که واسش زدم در حقش ظلم کردم .  می دونستم که نباید رفتارم با اون این قدر سخت باشه . می دونستم نقطه ضعفای عشقمو . اونم مثل هر زن دیگه ای عاشق بوسه های نرم بود .. بوسه هایی که که داغش کنه . و حرفای  عاشقونه ای که به دلش بشینه و از یادش ببره که شهروز با  دخترای زیادی بوده تا به اون برسه .
مژده : بغلم بزن .. داغ داغم .. منو بسوزون . خاکسترم کن ... ببین که چه جوری تمام تنم در تب تو داره می سوزه -ین تب عشق و هوسه ؟
 -بد جنس .. بی وفا ... هر چی من بیشتر دوستت دارم هر چی من بیشتر به تو فکر می کنم تو بیشتر به من ضربه می زنی . بیشتر به من بی توجه میشی ..  من چیکار کنم شهروز .گناه من چیه که ده سال ازت بزرگترم ..
-گناه من چیه که ده سال ازت کوچیکترم . منم حس می کنم که دوستت دارم . عاشقتم . انگار وقتی که بهم اخم می کنی از من روی می گردونی دوست دارم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه ..
 -خب هر کی دیگه هم این کارو بکنه همین حسو بهش پیدا می کنی . هر کی تحویلت نگیره همین حسو پیدا می کنی . مگه غیر اینه ؟
 -ولی حساب تو جداست . من با دخترای زیادی سلام و علیک داشتم ...
مژده  بازم لپامو نشگون گرفت  و در حالی که لباشو غنجه کرده بود گفت فقط سلام علیک بود ؟ آره ؟ دیوونه ... کاری می کنم که تا ابد هم اگه درس بخونی نتونی متخصص بشی .. 
-ولی پیش تو دارم متخصص عشق میشم ...
-حریف زبون تو یکی نمیشم ...
 -آره مژده جون الان زبونمو باید یه جایی قرار بدم که دیگه اصلا حریفش نشی .
 -اووووووههههه راست میگی راست میگی ... هر بار که این کارو کردی اصلا حریفش نشدم . حالا هم حریفش نمیشم . دوستت دارم دوستت دارم .
 زبونمو رو کس داغ مژده پهن کردم .. اون کس کوچولو و داغ و تازه شو ... وقتی که بازشون می کردم عین یه غتچه کوچولو بود .. حتی نوک زبونم می تونست اونو داغش کنه و بسوزونه . همین کارو اول با نوک زبونم انجام دادم و بعد چوچوله نرمشو گذاشتم میون لبام . خوشمزه و خوش عطر و طعم بود ... طوری که هر خیسی که کس داشت می خوردم ولی انگاری پاک بشو نبود ... می خوردم و بازم غلظت دیگه ای  جای اون می نشست .
-آهههههههه شهروز .. شهروز سوختم .. سوختم ...
ولی من همچنان به میک زدن کس ادامه می دادم . گفتم باشه کیرمو در یه مرحله ای وارد کارزار کنم که بدونم با چند ضربه بعدش به ار گاسم می رسه . من نمی تونستم در مقابل این مژده با احساس لطیف عاشقونه اش مقاومت کنم . اون با تمام وجودش خودشو تسلیم من کرده بود . عشق و هوس اون , عشق و هوسی خالص بود .. با تمام وجودش دوستم داشت .  اون هر بار منو می بخشید به این امید که بار آخریه که  خیانت می کنم . این کارش جز عشق و ایثار معنای دیگه ای نمی تونست داشته باشه . مگه سنش چقدر بود . دستای مژده رو سرم قرار گرفته  با موهام بازی می کرد . طوری که آتیش هوس منم شعله ور تر می شد ..
-آههههههه شهروز .. چیکارم کردی .. بگو دیگه چیکارم کردی و حالا می خوای چیکار کنی .. دوستت دارم .. من اونو می خوام .. همونی که میره توی غلاف کسمو می خوام . بده زود باش . شمشیر کیرت رو می خوام . عشق من بده همین حالا .. اووووووخخخخخخخ کسسسسسسسسم آتیشششش گرفته ...
 از جام پا شدم ... به چشای خوشگل و خمارش نگاه کردم ... می خواستم بهشس بگم تو باید بیشتر بهم می رسیدی که من هوس دخترای دیگه رو نکنم که دیدم واقعا ضایع میشه . اولا اعتراف به گناه می شه و ثانیا اون وقتایی که من به دنبال دخترای دیگه بودم از مژده که تقاضایی نکرده بودم که اون جواب رد به من داده باشه . این دیگه از اون حرفا می شد اگه می خواستم به اون بگم . ..... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی