ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 155

ماندانا : نمی دونم هنوز تجربه شو نداشتم .
 معین : بالاخره تمام خاطره ها از یه جایی شروع میشه .
 - شایدم حق با تو باشه و باید از یه جایی شروع کرد .
  معین دستشو دور گردن ماندانا حلقه زده بود . در اون سمت مهران هم بی قراری  می کرد و اون که قبل از معین  و در ماشین حرکاتی انفجاری داشت و به نوعی ویدا هم چراغ سبزشو بهش نشون داده بودبه شدت بی تابی می کرد که یه جورایی خودشو بچسبونه به ویدا .... می دونست که واسه این کار همچین مقدمه زیادی هم لازم نداره .. معین دگمه های مانتوی ماندانا  باز کرده بود ... دستشو آروم رسوند به  سینه های بر جسته اون . البته از پشت  بلوزش خیلی آروم به  سینه هاش چنگ انداخت . ماندانا اسیر احساسی آشنا شده بود . یک عادت , یک لذت .. طوری که حس می کرد اگه روزی هم این حسش لو بره زیاد احساس تاثر نکنه .. ولی حالا زندگی مشترکش با وحید رو دوست داشت . چون به عنوان یک خانوم متشخص واسه خودش آبرویی داشت و شوهره هم هرچی که در می آورد به پای اون می ریخت . معین لباشو گذاشت  روبلوز ماندانا که یه حالت تاپ مانند داشت .. ولی با یه حرکت دست  پسرقسمتی از سینه هاش افتاد بیرون  . معین زبونشو در آورد و گذاشت بین دو سینه اون ... 
-آههههههه .. نههههههههه ... یواشتر ..
 پسر دستشو گذاشت داخل بلوز ماندانا و  قسمتی از سینه شو به سمت  بالا داد .. لباشو گذاشت رو نوک سینه اش ... مهران هم خیلی آروم خودشو به ویدا  نزدیک کرد و شروع کرد به بوسیدن اون .... اونم دستشو گذاشته بود روی شلوار ویدا و با لاپا و باسنش ور می رفت ...
مهران : تو هم موافقی که بخوای اولین تجربه ات رو در مورد من داشته باشی ؟
 ویدا : تصورش خیلی هیجان انگیزه .. جای به این دنجی و کوه و جنگل و دشت و دور نمای قشنگ ...
 مهران : احساس گناه نمی کنی ؟
ویدا : زمانی احساس گناه می کنم که نتونم به زندگیم برسم . نتونم خودمو با شرایط کسی که شریک زندگیم شده وفق بدم . می تونم همه طرفو داشته باشم .
مهران : به این میگن زنی که می تونه زندگی خودشو گرد کنه و به خودشم برسه . تفریحشو هم داشته باشه و به خونواده هم پای بند باشه .
 ویدا می دونست که مهران داره هندونه زیر بغلش می ذاره و از این جماعت هوس باز هر کاری بر میاد .  
ماندانا : یواش تر .. یواش تر ..من عادت ندارم .. به این جور مخفی کاریا ...
معین هم دستش رفته بود لای پای ماندانا . ولی می دونست که شرایط و فضا  برای بر هنگی  مناسب نیست و با این که فاصله زیادی با جاده داشتند ممکن بود هر لحظه یکی مثل اجل معلق سر برسه . کیر پسرا عین چماق شده بود . سفت و دراز .. ویدا دستشو گذاشته بود رو بر جستگی شلوار مهران و با کیرش بازی می کرد .
مهران : اووووووفففففف ویدا جون .. دستای تو  داره جادو می کنه . یه شفا بخشی عجیبی داره . جووووووون ... آخخخخخخخخخخ ... آروم تر .. آروم تر .. الان آبم داره میاد ...  خیلی سست شدم . تمام بدنم بی حس شد . .. 
مهران پرش آب  کیرشو داخل شورتش حس می کرد ..
-آههههههههه جوووووون .. چقدر خوشم میاد ... چقدر داغی لذت بخشی داره ...
ویدا هم همزمان با حالت چشای مهران حرکت دستشو روی شلوارش زیاد تر کرد ... یه نگاهی هم به دور دستها انداخت .  ظاهرا شرایط و وضعیت منطقه به گونه ای بود که جز اونا آدمیزادی اون اطراف نبود . ویدا کمر بند مهران رو بازش کرد .. زیپ شلوارشو کشید  پایین و بدون این که شلوارشو پایین بکشه از مسیر زیپ کیرشو کشید بیرون .
 ویدا : وااااااااوووووو عجب چیزیه ! 
مهران : نوش جونت ویدا جون . بخورش . حالشو ببر . خیلی حال میده ..
-آخخخخخخخخخ .. اینو که راست میگی .. دور و بر کیر پر بود از خیسی منی مهران . ویدا کیرو گذاشت توی دهنش و در حالی که یه دستشو گذاشته بود لای پاش و به کسش فشار می آ ورد کیر مهران رو گذاشت توی دهنش و شروع کرد به ساک زدن . .. از اون طزف معین هم از پشت شلوار ماندانا رو پایین کشیده بود . طوری  که وقتی مهران چشمش به اون باسن گنده افتاد کیر انزال شده اش که توی دهن ویدا قرار  داشت از قبل هم شق تر و تیز تر شد . معین شورت ماندانا رو از پشت کشید پایین و دهنشو گذاشت روی کونش . ..
معین : عجب کون مشتی داری ...
ماندانا : قابل شما رو نداره ....
 مهران دهنش آب افتاده بود . اونم دوست داشت زود تر ویدا رو لختش کنه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی