ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

دریا همون دریا بود 1

سال 1356بود . من هیجده سالم بود . خیلی زود شوهر کردم . تازه دیپلممو گرفته بودم که فرزین اومد خواستگاریم . اون هفت سال ازم بزرگتر بود و تنها پسر خونواده اش بود . دو تا خواهر کوچیکتر از خودش داشت به نام فرشته و فرزانه که اون موقع  به تر تیب 22 و 20 سال سن داشتند که خب ازم بزرگتر بودند . دخترای خوبی بودند . یه کمی شیطون بودن ولی کاری به کارم نداشتن .
 پدر شوهرم فرامرز خان وضع مالی خوبی داشت و چند دهنه مغازه عطاری و سوپری داشت و خرید و فروش ملک و املاک هم می کرد . خلاصه فرزین هم که مثل من دیپلمه بود وبعد از خدمت اومده بود پیش پدرش ..اومد خواستگاری من و منم دیگه با این که علاقه ای به ازدواج نداشتم واسه این که از درس خوندن خلاص شم و نمی دونستم که آینده چی میشه ترجیح دادم که ازدواج کنم . با هم یه ماه عسل چند روزه رو رفتیم مشهد و بعد از برگشتن  به تهرون پدر شوهرم تصمیم گرفت یه چند روزی کار و زندگی رو ول کنه و بریم شمال .. دلی به دریا زدیم تا تنی به دریا بزنیم .. اول تابستون بود و خیلی هم شلوغ .. رفته بودیم به بابلسر .. پدر شوهرم اصرار خاصی داشت که حتما باید بریم بابلسر صفاش بیشتر از جاهای دیگه هست .. عرض زیاد ساحل باعث شده که خیلی شلوغ تر و با صفا تر به نظر بیاد . اون روزا بیشتر از هشتاد درصد مسافران در پلاژهای ساخته شده از نی و چوب مستقر می شدند و تازه گوشه و کنار در حال ساختن هتلهای کنار دریا بودند و چند تا ویلا هم ساخته شده بود که یه عده که وضع مالی بهتری داشتند این ویلا ها رو کرایه می کردند . ما هم می خواستیم در یکی از این سوئیت های ویلایی مستقر شیم که متاسفانه  همه شون پر بود . تازه دوست داشتیم یه جایی باشه که سه تا اتاق جدا داشته باشه .. جز همون پلاژهای ساخته شده از نی .. که جلوی همه اونا یه پرده ای کشیده شده بود . مجبور شدیم به همونا هم قناعت کنیم . سه تا پلاژگرفتیم . یکی من و فرزین .. یکی هم پدر زن و مادر زن و یکی دیگه هم مال اون دو تا خواهر .. ماشینمونو هم همون نزدیکی پارک کردیم یه داتسون نقره ای شیک بود که اون روزا یکی ازبهترین و دربورس ترین ماشینا بود . چقدر دریا و بوی نم و ساحلو دوست داشتم  .  هنوز هوا انقلابی نشده بود و زمینیان زندگی آسوده ای داشتند .  ساحل  یک ساحل اروپایی امریکایی بود .. هنوز  از فضول هایی که خانوم روسری رو بده جلو لباس بهتر بپوش خبری نبود .. زنا با بیکنی و مایو در ساحل می گشتند .. اونایی که اهل خوشگذرونی بودن لذتشونو می بردند و اونایی هم که می خواستن خودشونو حفظ کنند و حجابشونو نگه داشته باشن رعایت می کردند . کسی نبود که وکیل وصی مردم باشه .. گوشه کنارا ساز بود و تنبکی و جوونا می زدن و می خوندن . تازه ما صبح رسیده بودیم که این قدر شلوغ بود و پر سر و صدا و با حال .. اگه  غروب می رسیدیم که زیبایی اون دو چندان می شد و شبهای ساحل و صدای امواج دریا ..
همیشه با پدر و مادرم میومدم .. از نسیم شب ساحل خوشم میومد . به من آرامش می داد . بوی زندگی رو حس می کردم . فرزین منو آزاد گذاشته بود که هرجوری دوست دارم بگردم . اون خیلی با فرهنگ و آقا بود . با این که ازدواج ما بر اساس عشق نبود ولی رفته رفته وابستگی خاصی رو نسبت به اون احساس می کردم . یه بدی پلاژهایی به این سبک این بود که همه اونا در یک خط مستقیم و کنار هم قرار داشتند . به اصطلاح همسایه دیوار به دیوار بوده و سر و صدا نباید می کردی . اگه می خواستی با شوهرت کاری کنی خیلی آروم باید این کارو انجام می دادی .. من که از اونجایی که خیلی خجالتی بودم سختم بود که با فرزین در همچین جایی سکس کنم ولی اون خیلی آتیشش تند بود . پلاژبغلی ما رو دو تا پسر اشغال کرده بودند که اصلا از شون خوشم نمیومد . از همون لحظه ای که مستقر شده بودیم دو تایی شون رفته بودن تو نخ من . .. دستمو انگشتی رو که حلقه ازدواجمو نشون می داد به طرفشون گرفته تا حالیشون کنم که من شوهر دارم ولی اصلا توجهی نداشتن .
ناهارو زیاد نخوردم که بعد از ظهرو بریم دریا . یه مایو یه سره ای تنم کردم که خب پاهامو کاملا لخت نشون می داد و یه قسمتی از باسن منو هم مشخص می کرد . که این واسه اون وقتا طبیعی بود . خواهر شوهرام هم با همین وضع خودشونو به آب زدن . ولی مادر شوهرم یه لباس یه سره و پوشیده تنش بود و با همون رفت توی آب .. اما زنا و مردا همه قاطی بودن و دیگه زنونه مردونه نداشتیم .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی