ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

دریا همون دریا بود 16

حرکت لبای داغ اونو رو لبام حس می کردم برای لحظاتی فراموشم شده بود که اون کیه .. بچه بهترین دوستم .. دوست دامون پسر من .. کسی که جای پسرم بوده ... کسی که وقتی نوزاد بوده تر و خشکش می کردم .. همه اینا رو فراموش کرده بودم ...
منم همگام با اون لبامو حرکت می دادم .. احساسات تازه ای در من بیدار شده بود ..   برای ثانیه هایی از پنجره بسته دریا رو نگاه می کردم ... دستاشو گذاشته بود رو مانتوی پارچه ایم که هنوز درش نیاورده بودم و  کمرمو به آرومی مالشش می داد ..  منو محکم به سمت خودش فشرد .. غلتیدن سینه هامو رو سینه هاش حس می کردم .. به یاد حرکت بیست و پنج سال پیش  فرزاد توی اون حمومک فضای آزاد افتاده بودم .. حس کردم که یه کابوسی اومده سراغم یه جیغی کشیدم و از اون فضا دور شدم .. از اتاق اومدم بیرون ..
-دریا .. دریا .. دریا ...
طوری صدام می زد که انگاری داره دوست دخترشو صدا می زنه . پسره پررو کی گفته بغلم بزنی ؟! کی گفته منو ببوسی ؟!.. پررو بی ادب .. بی تر بیت ... دهنت بوی شیر میده ... کاش می ذاشتم زیر گوشت ... دلم می خواست گریه کنم ... دوست داشتم خودمو بندازم توی دریا .. اون روزی که بهم تجاوز شده بود دوست داشتم که شبش این کارو انجام بدم  ولی در آخرین لحظه منصرف شدم ... نمی شد گریه کرد .. حتی نمی شد در گوشه ای قایم شد و گریه کرد . اگه یکی پیداش می شد و منو می دید تعجب می کرد که این زن  کیه که داره این کارا رو انجام میده .  رفتم پشت یه تپه هایی .. جایی که  ظاهرا کسی آدمو نمی دید ولی  این جا نمی شد منتظر این بود که در سکوت اشک بریزی .  احساس در ماندگی می کردم .... یهو در چند متر جلو تر از خودم  و چند متر بالاتر از زمین دیدم که شن  روی هوا پخش شده .. تا بخوام سرمو بر گردونم و متوجه شم چی شده صدای فرشادو شنیدم که گفت دریا چت شده ؟ چرا یهو قاط زدی ؟
-خیلی بچه ای فرشاد ...سابقه نداشت این طور باهام حرف بزنی ..
 -چون دیگه بچه نیستم این طور حرف می زنم ..
 -خیلی بچه ای ..
 -اتفاقا از بچگی عاشقت بودم .. از اون زمان که جای مامانم به من محبت می کردی ..
 -حالا به خاطر همون محبت هاست که دوستم داری ؟ دیوونه من صبح ها کنارت بودم بیشتر ساعاتو با اون می گذروندی ..
-ولی همون چند ساعت واسم ارزش چند روزو داشت . دلم می خواست مامان زود تر بره مدرسه تا منو بازم پیش تو بذاره .. روزای تعطیل حرصم می گرفت . ولی یه خوبی کار در این بود که توی  یه ساختمون دو واحده بودیم تقریبا با چند ماه اختلاف سنی با دامون تونستم همبازی خوبی براش باشم ..
-و به خاطر بیماری های مختلف در 6 سالگی یه کاری کردن که دیر تر بری مدرسه و با دامون همکلاس شی ... 
-من که عقلم نمی رسید .. ولی می دونم هر قدر که بزرگتر می شدم بیشتر به تو وابسته می شدم ... تا این که ... حرفشو قطع کردم . می دونستم می خواد چی بگه .. می خواست از دوران بلوغش بگه .. از اون زمانی که خودشو شناخته ... با هم بر گشتیم ...
فرشاد : چرا نمی ذاری بقیه حرفامو بزنم ..
-واسه این که فایده ای نداره . همش باد هواست . می دونی که من و تو با هم راهمون جداست .  من هیجده سال ازت بزرگترم ... شوخیت گرفته . یکی از علتهایی که تو این جور خودت رو وابسته به من نشون میدی اینه که تا حالا دوست دختر نداشتی . مسئله رو بزرگش کردی . بازم خیلی خوب شد که من مانع دامون در امر دختر بازی نشدم . وگرنه معلوم نبود اون چه بلایی می خواد سرش بیاد ....
 -دریا این طورا هم که فکر می کنی نیست .. من دوستت دارم . برام سن و سال مهم نیست . چرا نمی خوای متوجه شی . اون جورا هم که فکر می کنی من این قدر دست و پا بسته نیستم . بارها و بار ها بهم پیشنهاد های خاصی شده .. دخترایی بودن که بهم اظهار عشق و علاقه کردند ...
 -خب با هاشون می رفتی ..
-من عشقو اون جوری که اونا تعبیر می کردند نمی خواستم ..
-تو که به اونا مهلت حرف زدن ندادی ..
کلی خندید و گفت آره به خاطر همون عشقی بود که به تو داشتم .. همونی که دوستش دارم تویی ..
-چیکار کنم که این افکار بچه گانه از سرت خارج شه
-تو با همه دخترایی که دیدم فرق می کنی
-آخه تو که اونا رو نمی شناسی ...
 فرشاد برای دقایقی رفت بیرون تا یه چیزایی بخره ... ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی