ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

دریا همون دریا بود 11

چند سال به همین منوال گذشت .. من سعی می کردم رفتارمو نسبت به فرشاد تغییر ندم . اما اون به عناوین مختلف سعی داشت جلب توجه کنه .. هر وقت اونو تشویق به از دواج می کردم اون از این کار سر باز می زد . می گفت که اصلا دوست نداره زن بگیره ...  
فرزین بدون این که به من چیزی بگه یه کارایی می کرد که من سر در نمی آوردم .. بعد ها فهمیدم که اون چند سال پیش مشکل گوارشی داشته که یه جورایی حلش کرده و حالا تبدیل به سر طان شده .. پس سوء ظن من در مورد این که ممکنه متوجه شده باشه که پدر دامون نیست بی خود بوده .. اما این ضربه سنگینی بود بر من .. دوست داشتم اینو بدونم که آیا اون سر سوزنی به جریان دامون مشکوکه یا نه .. ولی سفارش هایی رو که در مورد اون می کرد و طرز علاقه اش به من و پسرم نشون می داد که اون چیزی نمی دونه . چون اگه می خواست چیزی رو از من مخفی کنه من متوجه می شدم و در این مورد هم خیلی وسواس بودم ...
 فرزین درست زمانی از دنیا رفت که یک سالی مونده بود که پسرا دوره عمومی شونو تموم کنند . اون 50 سالش بود و منم 43 ساله بودم ... اما همه بهم می گفتن که ده سال جوون تر نشون می دم .. پسرا هم بیست و پنح سالشون بود ....  بعد از مرگ فرزین , فرشاد شور اشتیاقشو نسبت به من بیشتر نشون می داد . حس می کرد که دیگه مزاحمی نداره ... این کارای اونو بچه بازی می دونستم . از طرفی فرزینو دوست داشتم . براش احترام خاصی قائل بودم و نمی خواستم که نسبت به اون بی حر متی کنم .  این پسر دست از سرم بر نمی داشت و مدام می خواست بهم نشون بده که چقدر دوستم داره ... من که سالها پیش دفتر خاطراتشو خونده بودم و از احساسش نسبت به خودم خبر داشتم ... اما اون که اینا رو نمی دونست .... یه روز بهم گفت که دریا جون حالا که شوهر نداری و من و دامون همش با همیم و منم بیشتر از قبل میام توی خونه تون .. می تونیم یه صیغه محرمیت بخونیم که تو , توی خونه ات راحت باشی .... یه نگاهی از خشم بهش انداختم که جا رفت ...
 -به مامان و بابا چیزی نمیگیم . حالا اگه به دامون خواستی بگو خواستی نگو .. اون از خودمونه .. دریا جونم ! من نمی خوام تو  به خودت سخت بگیری ... داشتم به این فکر می کردم که چرا این پسره باید این قدر گستاخ شده باشه .. ولی وقتی به این فکر می کردم که اون تا حالا به طرف دختری نرفته و همه اینا رو دامون هم برام تعریف کرده بود دونستم که اون نباید پسر هوسبازی باشه . اما من هیجده نوزده سال از اون بزرگتر بودم . هیچ سنخیتی بین ما وجود نداشت .. با این که هیچ حس خاصی نسبت به فرشاد نداشتم ولی یه بار که دامون گفت که اون و دوست دخترش قصد دارن که سبب ساز آشنایی فرشاد با یه دختر بشن من  حسابی عصبانی شده بودم
 -ببین دامون تو اصلا تو این کارا دخالت نمی کنی . فردا پس فردا اگه مادرش بفهمه حسابی ازت دلخور میشه
-مادر! فرشاد که بچه نیست . همین کارا رو کردن که  اون خجالتی بار اومده .
-به تو ربطی نداره .
 -مادر اون اگه بخواد از دواج کنه نمی دونه چه بر خوردی با دخترا داشته باشه .
روز بعد فرشته منو خواست و در این مورد که فرشاد اصلا راضی نمیشه که براش بریم خواستگاری و یه جورایی من برم و با فرشاد حرف بزنم , صحبت کرد .. کار سختی رو بهم واگذار کرده بود . منم در این مورد با فرشاد حرف زدم ...  عمدا از واژگان و عباراتی استفاده می کردم که به اون نشون بدم چقدر اختلاف سنی داریم .. 
-ببین من سن مادرتورو دارم .. جای مادرت هستم .. اما اینو هم بگم که هیشکی جای مادر آدمو نمی گیره ..
 -دریا جون ... تو خیلی جوون تر از مادرم نشون میدی .. اصلا شبیه سی ساله ها هستی ...
خوشم میومد از این که منو زن جوونی می دونست ولی حس می کردم که اون نسبت به من رفتاری بچه گانه داره و اصلا نمی دونه عشق و عاشقی چیه . هر چند دفتر خاطراتشو که می خوندم رمانتیک بودن اونو نشون می داد ... فکرمو به هم ریخته بود . اصلا نمی دونستم در مورد چی با هاش حرف می زنم . راستی راستی سختم بود از این که بخوام پیشش راحت باشم و راحت لباس بپوشم .. فرشته حالا این رفتارو نداشت . با دامن کوتاه و  بدون روسری پیش دامون خیلی راحت می گشت .. همش به من می گفت تو برای فرشاد  دایه مهربون تر از مادر بودی چرا این قدر به خودت سخت می گیری ...
 می خواستم بهش بگم تو نمی دونی که پسرت چه حسی به من داره . وگرنه این عقیده رو نمی داشتی . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی