ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

دریا همون دریا بود 29

می ترسیدم که موضوع رو با فرشاد در میون بذارم . اما اون به من اطمینان داد  که هر طوری شده تنهام نمی ذاره . بهش گفته بودم اصلا مسئله خیانت و بی وفایی و دور زدن کسی نبوده ... وقتی موضوع رو براش تعریف کردم آهی کشید و گفت من واسه هیچی ناراحت نیستم تنها تاثرم از اینه که دامون چه عکس العملی در مورد این مسئله نشون میده .  فکر نکنم اون بتونه با این تغییر  کنار بیاد ... 
-ولی من فکر کنم اون بتونه واقعیت رو  به خوبی بپذیره ..
 فرشاد یه نگاه معنی داری بهم انداخت و گفت این که معلومه . اون خیلی چیزا رو متوجه میشه .
منم متوجه شدم که اون در مورد چی حرف می زنه . و بیشتر به این موضوع شک کردم که اون و دامون و لیدا جریان ما رو می دونن . دیگه واسم مهم نبود . راز های مهمی در زندگی ما وجود داشت و بسیاری از راز ها باید از پرده بیرون میومد .  از این که اون این طور با هام بر خورد کرده خیلی خوشحال بودم . باورم نمی شد که این عکس العمل رو نشون بده ..
-دوستت دارم . دوستت دارم فرشاد . تو خیلی ماهی آقایی . همدیگه رو در آغوش کشیدیم .. حس کردم  این بار بیشتر از دفعات قبل دوست دارم که با هم سکس کنیم . کیرشو که از پشت به سمت کسم آورد اونو از همون پشت گرفتم و سرشو به سوراخ کونم فشار دادم ...
 -بمالون .. بگیر از خیسی کسم  و اونو به سمت بالا فشارش بده . آخخخخخخخ جووووووووون .. بذار توی کونم . می دونم خیلی خوشت میاد . خیلی حال می کنی ... اونو وسوسه اش کرده بودم . باید کاری می کردم که این تازگی رو واسش حفظ کنم ..  کسم طوری خیس کرده بود که اون به راحتی تونست از آب اون بگیره و سوراخ کونمو چرب و نرمش کنه ....
-فشار بده فرشاد زود باش ...
حریصانه سرمو به سمت آینه گرفته و حالت پا هامو به شکلی در آوردم که بتونم سوراخ کون یا حرکت کیرشو توی کونم ببینم و لذت ببرم .. و یه نگاه هم به چهره عشقم انداختم تا ببینم حالتش چطوره ...  چهره اش نشون می داد که با هیجان و هوس داره کارشو انجام میده ..
فرشاد : به چی فکر می کنی ؟
 -به این که وقتی که تو رو دارم غم ندارم . به این که حالا دو تا مشکل یا سه تا مشکل اصلی دارم . اولیش این که به دامون موضوع رو بگیم . بعد اونو با پدر پدر بزرگش روبرو کنیم .. و این که من فقط می خوام این موضوع بین من و تو و لیدا    باشه و به جایی درز نکنه . اما اون مسئله ای که مهم تر از همه ایناست اینه که خونواده تو چه جوری می خوان با قضیه من و تو کنار بیان و این بیشتر از هر چی نگرانم می کنه ... فرشاد : می دونی من حالا به چی فکر می کنم .
-به چی عشقم ..
 -به این که چیکار کنم که بیشتر لذت بدم و بیشتر لذت ببرم ..
اینو گفت وکیرشو با نرمی خاصی به سمت داخل کونم فرستاد که حتی عاشق  این بودم که محکم تر و با سرعت بیشتری منو بکنه و دردم بیاره ...
-آخخخخخخخخخ ... نترس .. فکر من نباش .. محکم تر عزیزم می خوام ...
کف دستشو گذاشته بود روی کسم .. و همزمان با اون آروم آروم کسمو می مالوند .  و من به آینه خیره شده بودم . حس کردم دارم ارضا میشم .. لباشو گذاشته بود رو لبام و همچنان با کسم بازی می کرد ..
-جیغمو در میاری . و اون وقت صدام به گوش مامانت می رسه ها ..
 -چه ایرادی داره ! بالاخره باید با عروس خانومش آشنا شه ...
 - نگو آخخخخخخخ مو بر تن آدم سیخ میشه . اصلا نمی تونم تصورشو بکنم . دیوونه میشم .
انگشتاشو طوری با کسم بازی می داد که همزمان با حرکت کیرش توی کسم حس کردم که دارم ار گاسم میشم ... و لحظاتی بعد آبشو توی کونم خالی کرد .... فرشاد اون قدر دوستم داشت که نخواست دچار استرس شم . برای همین تصمیم گرفت که خودش با لیدا و دامون حرف بزنه .... این کارو هم انجام داد ... البته فردای اون شبی که با هم بودیم . موقغ ظهر دامون که می خواست بیاد خونه من به شدت نگران بودم . هر چند فرشاد بهم گفته بود که دلواپس چیزی نباشم . ولی می ترسیدم . این که پسرم پس از این که بفهمه اونی که تا حالا فکر می کرده پدرشه پدرش نیست چه واکنشی نشون میده .. من و دامون خیلی راحت با هم کنار اومدیم ... حالا مونده بود که اونو با فریدون خان روبرو کنم . قبلش با دور و بری هاش هماهنگ کردم که طوری فریدون خان  .. پدر بزرگ پدر دامونو آماده شنیدن این خبر کنیم که بعدا پس نیفته . پیرمرد می لرزید . باورش نمی شد که بالاخره پسری از دودمانش زنده باشه . باورش نمی شد که دست  تقدیر یک حرکت منفی رو در روزی مثل امروز براش مثبت در بیاره . اون کارتی روکه  اون روز شوم پیدا کرده بودم نشونش دادم واسش از فرزاد گفتم و گفتم پسرم آماده هر آزمایشیه ... اما اون ناباورانه و اشک ریزان همه چی رو باور کرده بود . .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی