ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

دریا همون دریا بود 6

-گازم نگیر . خواهش می کنم کبودم نکن . رحم داشته باش ..
 ولی  اون یه جوری کیرشو کرده بود توی کسم که از صد تا کون درد هم بد تر نشون می داد .. دیگه دور و بر کسم همه جا می سوخت .. حتی این بار وقتی که منی داغشو ریخت توی کسم به جای این که درد و سوزشو تسکین بده بیشتر منو سوزوند .
-ببینم ما هم بچه تهرونیم . اگه آدرس بدی میاییم بهت سر می زنیم . من و امید پسرای با حالی هستیم ..
-ببینم پدر و مادرت می دونن که تو چه آدم رذلی هستی ..
-زمونه با ما ناسازگاره .. من نه پدر دارم و نه مادر .. یه دونه بچه ام . پدرم مرد .. پیش پدر بزرگم زندگی می کنم . پدر پدرم . اونم حالش تعریفی نداره .. مادرمنم شوهر کرد واونم از بس از شوهرش کتک خورد و دیگه عذاب کشید ترجیح داد که بره پیش شوهر اولش . بابا ننه می خوام چیکار کنم .. ..
اون بیرون سر و صدای شوهرمو .. خواهر شوهرامو که می شنیدم تنم می لرزید ..
-ببین دریا خانوم .. من این بیرون کشیک وای می ایستم . جلوی پلاژای شما که خالی شد یه لحظه سریع میای بیرون  پلاژ ما رو که یه راه باریکه ای برای پشت داره دور می زنی و دوباره خودت رو می رسونی به قسمت جلو..  این جوری تو رو نمی بینن فکر می کنن از روبرو اومدی ..
-تو رو خدا یه کاری کن من لو نرم ..
 کارم به جایی رسیده بود که از اونایی که منو تباه کرده بودم می خواستم که حداقل این یه تیکه رو با من مدارا کنن . فعلا فرار از این مخمصه مهم ترین هدفم بود . شاید می تونستم در واقعیت یه جوری  مسئله رو حلش کنم ولی  جقیقتو که نمی تونستم عوض کنم .
-ببین ما تا دوروز دیگه این جاییم . اگه خواستی بازم می تونی بیای این جا .. این قدر دست و پا نزن و اعصابتو خرد نکن . الان دیگه همه جایی شده که زن شوهر دار واسه خودش دوست پسر بگیره ..
 معلوم نبود این چه چرندیاتی بود که داشت به خوردم می داد . من تازه هیجده سالم بود . شوهرم همه چیز من بود . دوست پسر ..همسر .. شریک زندگیم .. من چه جوری می تونستم سرمو بالا بگیرم و به عنوان همسری وفا دار و پاک تو روش نگاه کنم . تقصیری نداشتم ولی حداقل می تونستم  داخل پلاژ رو که بودم فریاد بزنم . جیغ بکشم . یا ترسو بذارم کنار پاشم در رم .  یه چیزی بگم . می تونستم حقیقتو بگم که اشتباهی اومدم به پلاژ بغلی ..   فرزاد که هیچوقت نمی رفت نمی گفت که زیر دوش با من حال کرده . گاهی ترس فکر آدمو از کار میندازه ..
-دریا زود باش .. زود باش ..  
 دو ثانیه وقت برام کافی بود که برم پشت پلاژ و از سمت دیگه ای در بیام که متوجه من نشن . صدای نگران اونا رو می شنیدم . از این که نکنه سرم بلایی اومده باشه .. مجبور بودم یه دروغی رو تحویلشون بدم . از دور چشام افتاد به  صحنه والیبال دخترا .. شاید اونا از کنارشون رد شده باشن .. ولی دروغ بهتری به نظرم نرسید .. وقتی خودمو نشونشون دادم .. فرزین  از خوشحالی داشت بال در می آورد ..
-عزیزم کجا بودی خیلی دلواپست شده بودم . همه جا رو دنبالت گشتم .
- داشتم قدم می زدم ..
 -آخه تو عادت نداشتی که تنهایی بری و واسه خودت بگردی .. حداقل وقتی که با دیگرانی و دسته جمعی هستیم ..  دیدم با تعجب داره نگام می کنه ..
-یه چند دقیقه ای هم داشتم والیبال دخترا رو نگاه می کردم ..
-مهم نیست .. مهم اینه که حالا پیش همیم .  اگه خسته نیستی  و دوست داری بیا دو نفری با هم قدم بزنیم . من غروب دریا رو خیلی دوست دارم . خیلی قشنگه .
حوصله شو نداشتم .. یه حس شوم .. یه احساس بد که نمی دونستم اسمشو چی بذارم . ولی هوا کاملا صاف بود . درست اولین روز تابستون بود .. غروب دریا و اصلا خود غروب یه غم خاصی داره که به قلب آدم چنگ میندازه .. آدمو به یاد جدایی و درد های زندگی میندازه ولی وقتی که یارت در کنارت باشه حس می کنی که می تونی بر اون غم چیره شی ولی با این حال بازم به یاد روزای جدایی می افتی و آرزو می کنی که ای کاش عمر لحظه های پیوند هر گز به انتها نمی رسید . ای کاش همیشه در کنار عزیزت بودنو حس می کردی . خیلی سخته باور کردن جدایی ها .. اما من این جدایی رو از همین حالا حس می کردم . زندگی واسم ارزشی نداشت . احساس پوچی می کردم . درسته  که هماغوشی با مرد دیگه ای ناخواسته و خلاف تمایل من بوده ولی احساس گناه می کردم . نمی تونستم به چشای پاک عزیز دلم نگاه کنم .  حس می کردم در مقابل صداقت اون , آدم دروغگویی هستم .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی