ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

دریا همون دریا بود 26

نشستیم با هم از آرزو های دور و درازمون گفتیم .. حالا این من بودم که با وجود گفتن و شنیدن حرفای عاشقونه دست از سرش ور نمی داشتم  و همش دوست داشتم کاری کنم که با من ور بره . با این که زیرش قرار داشتم و رو به اون و اونم روی من قرار داشت دستمو به کیرش رسوندم وسرشو روی سوراخ کیرم قرار دادم . دلم می خواست از من لذت ببره . بکنه توی کونم .. چشامو بسته بودم و لبامو گرد کرده بودم تا منو ببوسه ...  اونم سر کیرشو به کونم فشار داد .. 
-عزیزم ادامه بده .. بذارش توکونم
-دردت میاد ..
 از کیفم یه کرم در آوردم و دادم به دستش
-حالا که دلواپسمی پس اینو بگیر ...
 چقدر خوشم میومد از  دردی که کیرش واسه کونم درست کرده بود ... یواش یواش عادت کردم ... حواسم حالا رفته بود پیش یه چیزایی که نباید می رفت .. به این که یوسف خان و فرشته , پدر و مادر فرشاد راجع به این موضوع چه واکنشی نشون میدن . مخصوصا فرشته که دوست قدیم منه . بهم اعتماد داره .. تازه ازم خواسته که با پسرش حرف بزنم و اونو نصیحتش کنم . حالا من بیام و دشمن جونش بشم ؟ وای فکرش مو بر تن من سیخ می کرد . اصلا نمی تونستم به خودم بقبولونم که  بتونم با هاش روبرو شم و کم نیارم . چی بهش بگم .. بگم که عاشق پسرش شدم ؟ بگم که عشق سن و سال نمی شناسه و مرزی نداره ؟  شاید منم اگه در شرایط اون بودم نمی تونستم این موضوع رو بپذیرم . اما حالا اگه یه همچین موردی برای پسرم پیش میومد شاید این اجازه رو بهش می دادم که با زنی بزرگتر از خودش از دواج کنه . دستامو رو دو تا قاچای کونم گذاشته و اونا رو محکم به کیر فرشاد فشارش می دادم .. می دونستم داغ کرده منم همچین حسی داشتم ... چقدر لذت بخش بود حرکت آب کیرش توی عضلات مقعدم ...  یه حرارتی که مزه اش واسه همیشه توی کونم نشسته ... سرمو به عقب بر گردوندم تا لباشو که واسه لبای من غنچه شده بود ببوسم و در یه آرامش خاص چشامو بستم . با صدای امواج دریا از خواب بیدارشدم . اصلا متوجه نشدم فرشاد کی بیدار شده بود و پنجره رو باز کرده بود . با این که سه چهار ساعت بیشتر نخوابیده بودم ولی احساس سبکی می کردم .
 -عزیزم کد بانو شدی . کی واسه من همه چی رو آماده کردی ؟ زحمتت زیاد شد . من که نمی تونم همه اینا رو بخورم . آخه زیادی چاق میشم و اون وقت دلت رو می زنم .. -من مگه عاشق هیکلت شدم ؟
 -ولی ما زنا رو که می شناسی چقدر حساسیم ..
-آره می دونم . حتی می دونم که خیلی سخت میشه دل شما رو به دست آورد
 -در عوض خیلی سخت هم میشه از دل ما بیرون رفت ..
با بوسه هایی عاشقونه منو به طرف میز صبحونه کشوند . دوست داشتم همین جا بمونیم . می خواستم گذشته رو فراموش کنم . دیگه به غم و غصه هام فکر نکنم . آروم بگیرم . به آینده ای که معلوم نیست چی میشه فکر نکنم . فقط می خواستم از حالم لذت ببرم . از لحظاتی که در اون قرار دارم . آخه ما آدما فقط حاکم  و اختیار دار لحظاتی هستیم که در اون قرار داریم . گذشته که از کف ما رفته و از آینده هم که خبری نداریم .. حرکت بعدی ما به سوی مشهد بود .. احساس گناه نمی کردم . حالا که فکرشو می کردم به خاطر این صیغه فرشاد شده بودم که راحت توی خونه بگردم ولی الان  این موضوع به نفع من به نفع هر دو مون تموم شده بود . حس می کردم که دقیقه ای تاب دوری از اونو ندارم و دلم می خواد که برای همیشه با اون باشم .. فردا , فردا چی میشه ؟! هر کی که خربزه می خوره پای لرزش هم می شینه .  باید سختی راه رو تحمل کرد .. نمی دونم چرا صحنه های نوزادی فرشاد زیاد به یادم میومد . دلم می خواست از صبح تا غروب توی بغلش می خوابیدم و اون نوازشم می کرد ... رفتن به حرم و زیارت همیشه بهم آرامش می داد . مخصوصا حالا که می دونستم وقتی که به هتل برگردم می تونم در آغوش عشقم باشم و با تمام وجودم ازش لذت ببرم . خیلی دلم می خواست شیره وجودشو در وجودم حس کنم . دیگه خواستم بپذیرم که عاشقش شدم . یه حس غریبی بود . شاید حرکات و رفتار پخته و پسندیده و سنجیده فرشاد بود که تا این حد در من اثر کرده که تونسته بودم به اون دل ببندم و خیلی بزرگتر از سنش حسابش کنم .
-خیلی می ترسم فرشاد
 -از چی می ترسی ؟ ما راه سختو رفتیم .  یعنی من و تو .. من سالهای سال منتظر همچین لحظاتی بودم و تو هم با همه سر سختی تسلیم عشق من شدی البته تسلیم دل خودت و این مهم ترین قسمت این قضیه هست . 
 -مامان و بابات چی .. و دامون ؟
 -نگران اینا نباش .. یواش یواش  .. من که خیلی خوش بینم ..
 -نمی خوام رابطه من با مامان فرشته ات خراب شه . .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی