ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

دریا همون دریا بود 12

 راستش تابستون اومده بود و احساس خفگی زیادی می کردم .. از وقتی که اون بلا سرم اومده  بهم تجاوز شده بود همیشه پیش فرزین احساس شر مندگی می کردم . می خواستم یه همسر خوب واسش باشم . از هر نظر ... این که پیش دیگران پوشیده باشم . این که گناه نکنم . نه این که مذهبی خشک باشم . اما دلم می خواست که برای شوهرم باشم  اگه  میکاپی می کنم در اصل برای اون باشه نه جلب توجه دیگران .. احساس شر مندگی می کردم . نمی تونستم خودمو ببخشم . اون حالا مرده بود و می تونست همه چی رو ببینه . می دونست که   بچه ای نداشته ... دامون کاملا شبیه باباش شده بود . امید وار بودم خصلتهای اونو نگیره .. نمی دونم شاید اون پسره دیوونه .. اون فرزاد احمق آدم بدی نبوده باشه .. شاید شهوت زده به سرش و یه لحظه اونو از خود بی خود کرده ... نههههههه چی دارم میگم اونا خیلی پست و وقیحانه عمل کردند ....
یه روز دیدم که دامون بهم میگه مامان چرا این قدر سخت می گیری  ..می تونی یه صیغه محرمیت بخونی  با این فرشاد و دیگه خودتو خلاص کنی ..
-یعنی چه منظورتو نمی فهمم زده به سرت ؟ حالا می خوای مادرش بیاد الم شنگه راه بندازه و بگه چه خوابی واسه پسرم دیدین ؟ زشته ..من تازه شوهرم مرده .. بابای تو .. به تو هم میگن پسر ؟ می خوای چند روز دیگه مردم واسمون حرف در بیارن ..
-مامان قرار نیست که همه جا جار بزنیم . حتی به فرشاد میگم به خونواده خودش نگه .. آخه ما با هم عادت کردیم . درس داریم ..
 -عزیز دلم گیرم که این کارو کردم . چه فایده ای داره ! من اصلا از نظر اخلاقی سختمه بخوام جلوی اون لخت بگردم ..
 -مامان تو که نمی خوای لباساتو در آری  .. ببخشید اگه این جوری حرف می زنم . تو آدمو وادار می کنی .. یه روسری از سرت بر می داری یه تاپ می پوشی و یه شلوار یا دامن راحتی ...
-از دست تو یکی من دارم دیوونه میشم ...
-مامان تو که می دونی فرشاد چه پسر چش پاکیه  این کارا بیشتر به خاطر خودته ...
-مردم بچه بزرگ می کنن و ما هم همین طور .. آخه به آدم می خندن .. فرشته رو چیکار کنم ؟ اون از این تغییر رفتار من تعجب نمی کنه ؟
 -نه .. می تونی یه جوری ماسمالی کنی .. تو که از اون زنای کماندویی نبودی که  مثلا خیلی خشک و مقدس باشی .. از اونایی که جا نماز آب می کشن .. تغییر کردی ...
 -از دست تو پسر ..
هیچی کاری به روزمون آورد که من و فرشاد رفتیم اون ور شهر و یه صیغه یک ساله کردیم و دفترچه صیغه رو من پیش خودم نگه داشتم .. تا یه مدتی سختم بود که راحت باشم ولی سعی کردم فرا موش کنم اون دفتر خاطرات فرشاد رو .. سعی کردم خودم باشم و خودم و دیگه هم به این فکر نکنم که چی باعث تحریک فرشاد میشه و چی نمیشه ... چون هر دو مون به هم گفته بودیم که فقط واسه اینه که من راحت باشم ... خیلی مراقب حرکات اون پسر بودم تا بد چش نباشه ...  فصل گر ما بود و خیلی هم راحت شده بودم .. یکی از این روزا فرشته بازم منو خواست  -ببین دریا من خیلی اذیتت می کنم ولی نمی دونم این فرشاد چشه .. تازگی ها کم غذا شده .. به حرفام توجهی نداره . حس می کنم عاشق شده ... می خوام هر طوری شده از زیر زبونش حرف بکشی ... الان هم که یه چند روزی رو دانشگاه تعطیله ... من خیلی دوست داشتم با هم یه سفر دسته جمعی می رفتیم به مشهد ولی یه کاری پیش اومده که من و یوسف باید بریم کاشان و شاید چهار پنج روز بمونیم . تو و دو تا پسرا اگه می رفتین و یه هوایی می خوردین بد نبود .. می دونم دلت خیلی گرفته و مرگ فرزین رو نمی تونی باورش کنی . تحملش واست سخته .
 -آره عزیزم همین طوره که میگی ..
 صبح روز بعد فرشته و یوسف رفتند به سمت کاشان .. قبل از رفتن فرشته سفارش فرشادو بهم می کرد ..
-عزیزم فرشادو به دست تو سپردم . هواشو داشته باش . می خوام متوجه شی که اون عاشق کی شده . خیلی خجالتیه . می ترسم یه دختر کلاهبردار باشه که می خواد تورش کنه . تو خیلی مراقبش باش . اون تمام حرفاشو به تو می زنه .. از من خجالت می کشه .. با تو خیلی راحت تره ..
راستش نمی دونستم چی فکر کنم ؟! شاید فر شاد از من نا امید شده بود ..  بیدار شده بود ..متوجه شده بود که من به دردش نمی خورم ... کی می تونه باشه اون آدم ؟ دوست داشتم بشناسمش .. راستش یه مدت بود که فرشاد توجه خاصی بهم نداشت و احتمالا باید پای  زن یا دختر دیگه ای در میون بوده باشه . اگه این طور بوده که به نفع من تموم میشه و اونم از این افکار بچه گونه اش خارج میشه . ولی حس کردم کمی عصبی هم شدم .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی