ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

دریا همون دریا بود 14

چند بار فرشادو صداش زدم فرزین ... اولین باری بود که پس از بیست وپنج سال بدون اون میومدم به سفر و به این شهر ساحلی با خاطرات تلخی که ازش داشتم ... می خواستم بهش بگم که منو به سمت پارکینگ سه نبره . .. ولی اون همون کاری رو که دوست نداشتم انجام داد ...
 -واسه چی از این سمت میریم .
 -واسه این که من یه  سوئیت خیلی شیک  و رو به دریا   واسه امشب ردیفش کردم ... -صبر کن ببینم تو از کجا می دونستی که ما می خوایم بیام کنار دریا ؟
-حالا دریا جونم من که خودم الان کنارتم ..
  می خواستم بهش بگم پسره خجالتی به ما که می رسی .. ولی چیزی نگفتم ...
 -این جا مال یکی از همکلاسامه . بهش گفتم واسم کنار بذاره . اگه نمیومدم خب بهش زنگ می زدم . تو چرا واسه هر چیزی گیر میدی .. تو که خیلی مهربون بودی . حالا که بزرگ شدم همه چی فرق کرده ؟ من همون فرشادم ..ولی حس می کنم که تو دیگه اون دریا نیستی ...
-میگن تو خیلی خجالتی هستی ولی انگار در رابطه با من خیلی زبون داری ..
 -چرا این جوری با هام حرف می زنی .. انگاری از یه چیزی ناراحتی !
-از دست خودم و سر نوشت خودم ناراحتم ...
درست در همون نقطه ای سوئیت گرفتیم که بیست و پنج سال پیش پلاژ  های ساخته شده از نی بود ...  و من و فرزین یکی از این پلاژ ها رو در اختیار داشتیم .. و درست روبروی نقطه ای که جسد فرزاد پدر دامون و امید دوستشو از آب گرفته بودند . دو نفری که بهم تجاوز کرده بودند و اون خاطره تلخ هیچوقت از یادم نمیره ...
 -کاش باهات نمیومدم .. ..
 -من فکر می کردم خوشت میاد .. اگه این جا رو دوست نداری میریم جای دیگه ..
-نه ..حالا که اومدیم ..
نمی دونستم چی رو براش توضیح بدم . خاطرات تلخ یکی پس از دیگری واسه من زنده می شدند .. پدر شوهر و مادر شوهرم هر دو مرده بودند ... دو تا خواهر شوهرام هر دو با شوهراشون رفته بودن خارج .. زندگی چه زود می گذره .. هیجده سالم بود .. انگار نسیم دریا , دریای هیجده ساله رو از اون ور آبها به این سمت کشونده بود . من مونده بودم و دنیایی از خاطرات در کنار دریایی که انگار همون دریا بود .. به همون رنگ .. به همون  زیبایی ..عرض ساحل در این نقطه ای که قرار داشتیم نصف شده بود ...ورود  آب رود ولگا به  قسمت های شمالی دریا باعث پیشروی دریا در قسمت های جنوبی اون شده بود ... دلم می خواست زود تر از شر این روز و شب خلاص شم و به طرف مشهد به راه بیفتم .... نمی دونم چه عاملی باعث شد که بخوام از فرشاد بپرسم که دوست دختر داره عاشقه یا نه ؟  شاید علتش ماموریتی بود که مادرش به من واگذار کرده بود و یا حس کنجکاوی خودم .. وقتی ازش پرسیدم برای یه لحظه نگام کرد و گفت چه فرقی واسه تو می کنه ؟
- همین جوری پرسیدم .. آخه دامون به خاطردوست دخترش با هامون نیومد ... گفتم اگه تو هم یکی رو می داشتی می تونستی نیای ...
-مثل این که خوشت نمیاد از حضور من
-منظورم این نبود . حالا داری یا نه ..
-چه فرقی برای تو می کنه !
 می دونستم دهن این پسره قرصه مخصوصا من اگه ازش بخوام .
 -ببین مادرت دلواپس توست .. حس ششمش میگه که تو عاشق شدی ...
-آها اااااااا که این طور ..من فکر کردم تو دلواپس من شدی ..
 -چی ؟؟ مادرت واست مهم نیست ؟!
 -اون خیلی گیر میده ... شایدم شده باشم ... آخه من که بچه نیستم ...
-ببینم بهش گفتی که دوستش داری ؟
 -نه هنوز خجالتم میاد ...
-پسر شجاع باش .. برو جلو حرف دلت رو بزن ..
نمی دونستم این چه بازی بود که به راه انداخته بودم . فرضا  از یه دختری اسم می برد که من نمی شناختمش چه به دردم می خورد !  یه لحظه حس کردم که دلم نمی خواد کسی رو دوست داشته باشه منو هم دوست نداشته باشه ... نمی خواستم ادامه بدم ولی دلم طاقت نمی گرفت ...
-فرشاد ! می شناسمش ؟
 -آره .. می شناسیش ..
 -فامیلته ؟ همکلاسیه ؟
-بعدا بهت معرفیش می کنم ....
رفته بودم توی فکر ... دوست داشتم زود تر بدونم که اون کیه .. داشتم قاطی می کردم .. ازش پرسیدم که بهش گفتی که دوستش داری ؟
 تا اینو گفتم یادم اومد که این سوالو قبلا کرده بودم و اونم در جواب بهم گفته بود که خجالتش میاد .
فرشاد : به نظرت حالا باید چیکار کنم . چه جوری احساسات خودمو نشونش بدم !سختمه ..
 -خیلی وقته دوستش داری ؟چند ساله ؟
- فکر کنم از اون وقتی که من خیطش کردم اون به یکی دیگه دل بسته .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی