ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

دریا همون دریا بود 30 (قسمت آخر )

خیلی راحت تر از اونی که فکر می کردم پیر مرد یعنی پدربزرگ پدر دامون قبولش کرده بود ... با اون نشونه هایی که من داده بودم . با اون کارت قدیمی که همراهم داشتم .. و شباهتی که دامون  به پدرش داشت و مهم تر از همه اون حس وحسن اعتمادی که فریدون خان به حرفام داشت ... یه نوری رو در چشای اون مرد دیدم .. واسه دامون  هم خوشحال بودم . یک بار دیگه از لیدا و فرشاد و دامون خواستم که این موضوع فقط بین خودمون بمونه . حالا دیگه تنها نگرانی من از این بود که آینده من با فرشاد چی میشه . تا کی می تونم مخفی کاری کنم و خودمو  پنهونی به آغوش اون بسپرم . فرشاد مدام بهم می گفت که نگران نباشم . خداوند از عاشقا حمایت می کنه . هواشونو داره . ولی من می دونستم که فرشته ای که حتی حاضر نبود و نیست  که فرشاد با یه دختر جوون سر کنه نمیاد که رضایت بده من 43 ساله با پسر 25 ساله اش  باشم . اونم من همکلاس و دوست و همسایه اش . کسی که در نگه داری بچه کمکش می کرده و حالا همون می خواد بشه عروسش . دوروزی بود که فرشته رو نمی دیدم . سراغی از من نمی گرفت .. از فرشاد خبرشو گرفتم گفت که اون و یوسف خان رفتن سفر ... سابقه نداشت که اون بره جایی و منو بی خیال بذاره . نگران شده بودم . ترس برم داشته بود از این که اون  از جریان مطلع شده باشه  . بعد از چند روز اون و یوسف خان از سفر بر گشتند . منم از ترس چیزی ازش نپرسیدم که چرا به وقت رفتن چیزی به من نگفته . حتی به موبایلش هم زنگ نزده بودم ... چند ساعت پس از بر گشتنش اومد خونه مون برام از سفر مشهد سوغاتی آورده بود . عذر خواهی کرد و گفت ناگهانی بوده و با بستگانشون رفتن ... بازم چیزی نپرسیدم . چون هرچی فکر می کردم حالا که مثل زمان گذشته نبود مشکل تماس تلفنی داشته باشیم .. تلفن ها فقط ثابت باشه . .. دیگه اما و اگر ها رو به کناری گذاشتم و  گفتم هرچه باداباد .... از روحیه اش متوجه شدم که چیزی در مورد من و پسرش نمی دونه ...
 فرشته : می خوام در مورد فرشاد باهات حرف بزنم . همون جوری که می دونی اون تنها پسر منه . تو هم از بچگی خیلی مراقبش بودی و منم دیگه جز تو امین دیگه ای ندارم که در مورد اون با تو حرف بزنم . اونم برای تو احترام خاصی قائله و حرفی رو که به من نمی زنه شاید به تو بگه ... تو چیزی در موردش می دونی ؟
-نه مگه چی شده ؟! اون چیزی گفته ؟!
-شرایطش خیلی منو نگران می کنه ... یه حرفایی زده که نمی تونم درکش کنم .
 -مگه چی شده ؟!
فرشته : میگه عاشق یه زنی شم به سن شما ... فکر نمی کنی عقلش پارسنگ بر داشته ؟
به تته پته افتاده بودم . نمی دونستم چیکار کنم . می تونستم دروغ بگم و بعد ازفرشاد بخوام که یه جوری مسئله رو به عنوان شوخی قلمداد کنه  اما در اون شرایط باید دور همه چی رو قلم می گرفتم و با رویا هام  وداع می کردم ... -نمی دونم .. همینه که تو میگی ... مگه یک پسر میاد عاشق  زنی بشه که هیجده سال از ازش بزرگتره ؟ اصلا اون زن نباید همچین کاری کنه ..
 -تو یعنی در حرکاتش مورد مشکوکی ندیدی ؟ اون زنو ندیدی ؟ منم می خوام با اون زن حرف بزنم .
 -من از کجا بشناسمش ..
 توی دلم فرشادو بسته بودم به فحش ... چرا آخه ؟! داشت آشیونه عشقمونو بر هم می زد .
 -ازت می خوام ته و توی قضیه رو در بیاری . فکر نمی کنی قضیه کلاهبرداری باشه ؟
-چه کلاه برداری فرشته جون .. خب یه زن میانسال همین که با یه جوون تر از خودش ازدواج کنه بزرگترین شانسو آورده ... نمی دونم شایدم عاشق هم باشن ..
 فرشته : اصلا دوست ندارم از اونایی که میرن توی سوراخ موش .. یعنی به زنایی میگم که مردانه صفت نیستن . مو بر تنم سیخ شده بود .... وقتی که فرشته رفت من در هم ریخته بودم . نمی دونستم چیکار کنم .... دیگه تصمیم گرفتم برم و همه چیزو به اون بگم .. یک ساعت بعد پیشش بودم . عیبی نداره بذار همه چی رو بدونه .. دیگه از دروغ و پنهون کاری خسته شده بودم . حالا که فرشاد از عشقش با یه زن مسن تر گفته بود من باید همه چی رو اعتراف می کردم . عذاب وجدان داشتم . شاید فرشته با من بد می شد . منو متهم می کرد .. من و فرشته در تمام دوران زندگی رابطه مون با هم خوب بود .. حس کردم حالا همه چی به هم می ریزه ..
-فرشته می خوام در مورد یه مسئله ای با هات حرف بزنم .
فرشته : چرا این جوری داری می لرزی .. 
-در مورد زنیه که احتمالا با فرشاد رابطه داره ..
 -احتمالا یا واقعا؟
 -واقعا ..
 -تو اینو از کجا می دونی ..همین یک ساعت متوجه شدی ؟
 -به اونش کاری نداشته باش ...
-بگو ببینم اون کیه ؟
 یه لبخند خاصی رو رو لباش دیدم .. نمی دونستم اون چرا مثل من اضطراب نداره ..
-ببینم نگران نیستی ؟ استرس نداری ؟
-راستش من چند روز نگران بودم .. استرس داشتم ولی کلی با خودم فکر کردم عروس گل من! ...
 وقتی که اون بهم گفت عروس گل من اولش دقت نکردم به حرفش ولی این کلمات ثانیه هایی بعد وارد مخم شدند .. اون همه چی رو می دونست ... مثل یه آدم جنایتکار بهش نزدیک شدم سرمو انداختم پایین ... انتظار داشتم که بهم سیلی بزنه ... ولی یهو دیدم یه چیزی منو هل داده فکر کردم می خواد منو پرتم کنه ولی وقتی به سوی اوکشیده شدم متوجه شدم که محکم بغلم کرده .. اولش خندید بعد گریه کرد و بعدشم دوباره خندید ...
 -اونو اولش به خدا و بعد به تو سپردم ..
-منو ببخش فرشته ...
 -هر دومون عاشقشیم دریا .. حالا عشق تو حال و هواش طور دیگه ای شده .  من و فرشاد چند روزی رو با هم حرف زدیم و فکر نکن خیلی راحت بود واسه من پذیرش این موضوع . از حرکاتش فهمیدم که عشق اون یک هوس نیست . یک بچه بازی نیست . اون با تمام وجود عاشقته . حس کردم اگه بهش بگم نه اونو برای همیشه از دست میدم . و خودمو قانع کردم که با ویژگی های مثبت تو بسازم .
نمی تونستم حرفی بزنم . در برابر این همه لطف و محبت اون ساکت مونده بودم .
-فقط یه چیزی ازت می خوام دریا
 -چی می خوای فرشته من. مراقبش باشم ؟ شریک دلسوزش ؟
 -می دونم همه اینا رو هستی .. فقط اینو فراموش نکن که اون تنها فرزند منه و تو هم تا می تونی باید واسه من نوه بیاری ..
دو تایی مون خندیدیم
-هرچی مادرشوهرم بگه ....
 به شگفتی دنیا فکر می کردم ... دقایقی بعد فرشاد هم به ما پیوست ... چند روز بعد من و فرشاد ازدواج کردیم و یک بار دیگه تصمیم گرفتیم  که واسه ماه عسل بریم به بابلسر و مشهد .
-عشق من اگه از ساحل دریا خاطره خوشی نداری نریم ..
-اتفاقا حالا حس می کنم که تمام اون تلخی ها به  به نهایت شیرینی رسیده .
دوباره رفتیم به همون جایی که دفعه قبل با هم جور شده بودیم . نزدیک همون منطقه ای که بیست و پنج سال پیش نطفه دامون توی شکم من ریخته شد . حالا من بودم و دنیایی خاطره . راستش می خواستم فکر کنم که در این بیست و پنج سالی چه بر من گذشته ؟! از کجا به کجا رسیدم . هر چی فکر می کردم فقط چند دقیقه از زندگیمو به خاطر می آوردم مثل تصویری از جلو چشام می گذشت . انگار نمی خواستم به چیزی فکر کنم . و شایدم نمی تونستم . تنها چیزی که بهش فکر می کردم این بود که فرشاد توی اتاق خواب منتظرمه ... با چوبی که دردست داشتم دو تا قلب متصل به همو روی ماسه های ساحل کشیدم و در حالی که از کنار آرامگاه امواج به سوی سوئیتم می رفتم این آهنگ عقیلی رو از روی گوشی ام گوش می کردم و در حال نگریستن به امواج دریای آرام و غروبی که از راه می رسید به این فکر می کردم که تا دقایقی دیگر در آغوش عشقم خواهم بود  و این ترانه مرا به عالم عشق و احساس می برد ..  تا حدودی هم فرزین شوهر اولم رو هم مجسم می کردم . هرچند ازدواج اولم  با عشق همراه نبود و اونم پدر بچه ام نشد ولی بازم  خاطرات زیادی ازش داشتم ولی من نباید اونو فراموش می کردم با این که حالا تمام وجودم متعلق به فرشاد بود ..... آره . منم همون دریا بودم .. فقط حس می کردم زندگی به من روی خوش دیگه ای نشون داده . بیست وپنج  سال   مسن تر شده بودم ولی با عشق به پسر جوانی به نام فرشاد احساس تازگی و جوانی می کردم ولی نباید فرزینی رو که مظلوم واقع شده و تا دم مرگ هم متوجه نشد که دامون پسرش نیست رو ازیاد می بردم .. . ..
 آره دریا همون دریا بود .... شنها همون شنها بود  .. موج و غروب دریا مثل گذشته ها بود ..... اما فقط یاد تو به جای تو اون جا بود ... به جای تو اون جا بود .... پایان ... نویسنده .... ایرانی