ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

دریا همون دریا بود 13

 بار و بندبلو بستیم و خودمونو برای سفر مشهد آماده کردیم ... درست در آخرین دقایق پسرم دامون بازی در آورد  -مامان ایرادی داره اگه من نیام ؟
-یعنی چه .. اون وقت من چیکار کنم ..
-خب تو و فرشاد با هم میرین ..
 -عمرا ..من و فرشاد ؟! زشته . اون الان  واسه خودش مردی شده ..
 -مادر اون پسر چش پاکیه .  چرا همش در مورد اون طوری حرف می زنی و رفتار می کنی که انگار چش چرونه می خواد آدمو بخوره . باور کن دستش به دختری نرسیده ..
 -این روزا با کسی دوسته ؟ عاشق کسی شده ؟
-فکر نکنم . اگه این طور بود من باید با خبر می بودم .
 -آدمای جون خودشون خجالتی همه حرفاشونو به همه کس نمی زنن . دمشون داخله ...
 -حالا مامان چرا این قدر حرص می خوری ..
-ببین پسر اگه تو همراهمون میومدی شما دو تایی با هم گپ می زدین منم زیارت خودمو می رفتم . حالا من بشینم با این پسره چی بگم .. قصه امیر ارسلان نامدارو واسش تعریف  کنم ؟ حالا چی شد راستشو به من بگو ..
-راستش من و لیدا می خوایم با هم باشیم ..
 -چی ؟! حالا که این طور شد اصلا نمیرم .. می خوای کاری کنی که اون دختره به گردنت بیفته شکمش بیاد بالا و عروس تحمیلی خونواده مون شه ؟
-مامان اون دختر خوبیه ..
-می خوای از خونه خالی استفاده کنی با هاش خوش بگذرونی ؟
 -مامان این حرفا نیست . خواهش می کنم . دیگه فرصتی پیش نمیاد . بابا مامانش سختگیرن . تو که خودت اونو دیدی چه دختر خوبیه . باباشم وضعش خوبه . همین یه دختره .. دو تا داداش داره ... می خوام با هاش از دواج کنم  -اگه می خوای با هاش از دواج کنی پس این کارا چیه ..
-می خواهیم بشینیم با هم حرف بزنیم . اون مال خودمه عشق خودمه ..
 -پسره پررو ..
 اومد و تا تونست منو بوسید ... حالا من با این پسره توی این سفر چیکار می کردم ؟!
 -راستشو بگو دامون تو از دوست دختر فرشاد خبری نداری ؟
-به  روح بابا قسم که من خبری ندارم ..
 -نکنه یه وقتی اون بخواد دوست دختر خودشو بیاره ؟  من بهش همچین اجازه ای نمیدم ..
-مامان حرفایی می زنی که اصلا منطقی نیست . این پسره هر دختری رو که می بینه سرخ میشه .. با همکلاسی ها ی دخترش که می خواد حرف بزنه سرشو میندازه پایین . اگه بدونی چند نفر دوستش دارن ؟ ولی اون نمی دونم چرا بهشون اهمیتی نمیده ..
 -به نظرم یکی از اونا رو دوست  داره روش نمیشه ... میگم دامون  شاید خود فرشاد نخواد با این شرایط بیاد مشهد . اون وقت من پژو رو می گیرم و  به تنهایی میرم ..
-نمی دونم مامان از خودش بپرس ..
دامون اومد جلو تر وبازم  تا می تونست منو بوسید ..
-خب حالا بسه دیگه خودت رو این قدر لوس نکن ..
-تو بهترین مامان دنیایی ....
 دامون رفت وفرشاد هم با وسایلش اومد پیش من ...
 -دامون بهت گفته نمیاد ؟
-آره . 
می خواستم ازش بپرسم که تو میای ؟ که دیدم سوال بی خودیه چون اون خودشو آماده کرده بود ..
 -مجبور نیستی با هام بیای . من خودم می تونم رانندگی کنم و برم و بر گردم ..
-غیرتم اجازه نمیده بذارم تنها بری ...
-راستش اونی که غیرتش نباید اجازه می داد با دوست دخترش رفته خوش بگذرونه ...
دیگه ادامه ندادم .. دو تایی مون سوار شدیم  و راه افتادیم . راستش دو سه روزتعطیل بود و ترافیک سنگینی هم بر جاده ها حاکم ... تا دقایقی سکوت بین ما حکمفر ما بود ... عاقبت فرشاد سکوتو شکست ...
 -میگم اگه موافق باشی شبو توی شمال یا یه جای جنگلی اتراق کنیم چطوره .. چون ترافیک به حدی سنگینه  که فکر کنم تا فر دا ظهر هم نرسیم به مقصد .. ..
-اگه سختته بده من برونم ..
-ربطی به رانندگی نداره ..
-میریم مشهد ..
ناراحت شد و به رفتن ادامه داد . دونستم که بر خورد تندی با هاش داشتم ... وقتی که از رادیو شرایط سخت جاده ها و چند مورد تصادف رو شنیدم گفتم باشه هر طور دوست داری عمل کن ... ولی آخه همه جا ترافیکه .. ..
 از جاده هراز رفتیم ... می تونست بعد از آمل مسیرشو به طرف محمود آباد تغییر بده ولی به سمت بابل رفت و بعد رفت طرف بابلسر...
 -کجا داریم میریم ..
 -تا حالا از این طرفا نیومدی ؟ ..
راستش خاطره خوشی از این شهر نداشتم ..  هر چند بعد از اون روزای  تلخ چند بار دیگه هم به این شهر اومده بودم ولی همش از فرزین می خواستم که یا بریم به شهر های دیگه یا  از اون محلی که  اول تیر 56 رو در اون جا گذرونده بودیم فاصله بگیریم .. .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی