ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

دریا همون دریا بود 18

نمی دونستم به این پسره چی بگم ..
-ببین خیلی چیزاست که به همین سادگی ها حل نمیشه . نمیشه خیلی راحت از کنارش گذشت . نمی دونم چه جوری بگم ..
فرشاد : عشق و دوست داشتن که باشه همه اینا قابل حله ...
دستمو گرفت توی دستش .. همه جا تاریک بود و کسی دیده نمی شد .. نفسهای گرمشو حس می کردم . صورتشو به صورت من نزدیک کرده بود . نمی خواستم وسوسه شم . ولی لباش رو لبای من قرار گرفته بود . مانغش نشدم . گذاشتم منو ببوسه . چشامو بستم تا نسیم دریا , گونه  های داغ ناشی از حرارت بوسه رو خنک ترش کنه .. چه لذتی داشت ! وقتی به خود اومدم که حس کردم  دارم لبای فرشادو می مکم .. نوک سینه هام تیز شده بود .. لرزش خاصی رو در تمام بدنم حس می کردم .. دستم به کناره های شلوار فرشاد در قسمت بالا خورد . متوجه شدم که اونم غرق التهاب و شهوته .. فوری لبامو از رو لباش بر داشتم . ترسیده بودم .. نهههههه .. فرزین داره مارو می بینه .. میگه اگه بیست و پنج سال پیش اون کارت نا خواسته بود پس این چی ؟! ولی من حالا صیغه اش هستم .. اما این فقط واسه این بوده که من می خواستم راحت باشم . به خاطر اعتقادم به حفظ حجاب .. ولی ما که شرطی نذاشته بودیم . داشتم دیوونه می شدم .  
-چت شده دریا ..
سکوت کردم . نمی دونستم جواب اونو چی بدم  . اونم حتما دستای منو حس کرده بود که رو قسمت ورم کرده شلوارش قرار گرفته بود .. یک بار دیگه منو بوسید بازم مانعش نشدم ... دلم می خواست تا صبح همون جا لب دریا رو ماسه ها می نشستم و اون منو می بوسید . فقط بوسه . ولی  می ترسیدم .. نهههههه .. اون جای پسرمه .. هیجده سال ازش بزرگترم ... اگه دامون بفهمه اگه فرشته متوجه شه ! نهههههه من نمی تونم پامو یک قدم جلو تر بذارم ... به وقت بر گشتن به سوئیت دخترا و پسرای زیادی رو می دیدم که دست در دست هم و خیلی صمیمانه تر از ما قدم می زدن .
 -فرشاد تو تا کی می خوای این افکاروتوی سر خودت داشته باشی . این کارت اشتباهه .
-ما همو بوسیدیم دریا . تو نشون دادی  که    سراسر وجودت پر از عشقه و محبت . می تونی همونی باشی که من می خوام ..
-فکر نمی کنی این دوست داشتن من ناشی از همون حسی باشه که از زمان بچگی هات داشتم ؟ یه عادت ؟ ..
-مثلا می خوای بگی جای مادرمی ؟ یه مادر بچه شو این جوری نمی بوسه که تو بوسیدی ..
 نههههههه اون چرا با من این طور حرف می زد ..
 -بس کن فرشاد .. شاید چند ماه شوهر نداشتن این جوری بارم آورده ..
 -یعنی میگی اگه از دواج کنی همه چی حله ؟ خب با من باش ..
 -بهت میگم بس کن . اگه نمی خوای جیغ بکشم بس کن ..
خودم از این حرکت خودم ناراحت شدم . دوست نداشتم اونو ناراحتش کنم .  خیلی سخته  برای یک زن که یه مردی خیلی کم سن تر از اون بهش اظهار عشق کنه و اون سر در گم و حیران بمونه . من که البته تکلیف خودمو می دونستم ولی اون دست بر دار نبود .شاممونو در یکی از غذا خوری های ساحل خوردیم ..  این لحظات بیشتر در سکوت سپری شد . و جز چند جمله معمولی کلام دیگه ای بین ما رد و بدل نشد . حس می کردم زمین از پایین و آسمون از بالا دارن بهم فشار میارن . اصلا نمی تونستم توی صورت فرشاد نگاه کنم. شاید اگه  کنار دریا هوا روشن می بود و فرضا کسی هم ما رو نمی دید نمی تونستم اونو ببوسم .. بعد از اون صیغه نمایشی اولین شبی بود که با هم تنها بودیم . یعنی اصلا تصورشو نداشتم که در یک همچین مخمصه ای بیفتم ... عادت داشتم که شبا خیلی راحت بخوابم ..  با شورت .. یا حتی کاملا بر هنه .. یا فوقش یه لباس خواب نازک بدن نما .. ولی در حضور فرشاد اون راحتی رو نداشتم .. اما اون یواش یواش داشت پاشو از گلیم خودش دراز تر می کرد . من  از این مدل شخصیت خوشم نمیومد ..
 -خوابم گرفته می خوام بخوابم .  
ما هر دو مون عادت  داشتیم که  روی تخت بخوابیم .
-تو بخواب ..من میرم یه دوری بزنم و بر می گردم . صبح که باید راه بیفتیم . دلم نمیاد فرصت تماشای  زیبایی شب دریا و ساحلو  با خوابیدن زیاد از دست بدم ...
 -ببینم  می خوای بری دختر بازی ؟
 -داری میشی مثل مامانم .. تو که خوابت میاد بگیر بخواب .. چیکار به کار من داری ..
دیوونه ..می دونم می خواست حس حسادتمو تحریک کنه ..
-برو ربطی به من نداره . هر کاری دوست داری انجام بده .
 -اگه دوست نداری نرم ...
 -نه برو ...
 عصبی ام کرده بود . انتظارشو نداشتم ... بعد از رفتنش نمی دونستم چیکار کنم .  همش در این اندیشه بودم که اون داره چیکار می کنه . با این که نمی خواستم صورتمو نشونش بدم و خودمو به بهترین شکلی آرایش کنم اما این کارو کردم ... می خواستم اعتماد به نفسم زیاد شه . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی