ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

دریا همون دریا بود 15

به خودم فشار آوردم تا ببینم سوال بعدی من چی می تونه باشه ...
-یعنی تا حالا به هیچ روشی سعی نکردی اونو متوجه علاقه ات کنی ..
 -چرا یکی هست که با بقیه فرق می کنه خیلی سخته برم طرفش ... یه بار خواستم احساسات منو از خاطراتم بخونه از دفتر خاطراتم ولی اون اهمیتی نداد ...
 اینو که گفت دلم هری ریخت پایین .. یه لبخندی رو گونه هام نشست که خودمو قانع کردم به خاطر علاقه ام به اون نیست بلکه به خاطر این که اون دلبستگی به کس دیگه ای نداره خوشحال شدم ..  اما دچار وسواس عجیبی شده بودم اگه اون با کس دیگه ای همین بر نامه رو پیاده کرده باشه چی .. دوست داشتم شعاع باز پرسی رو محدود و محدود ترش کنم و اونم با حوصله حرفامو جواب می داد . دیگه واسه این که بیش از این خودمو اذیت و اونو مشکوک نکنم بی خیالش شدم ..
 -میای یه قدمی بزنیم ؟
-باشه بریم ...
آسمان کاملا صاف و آفتابی بود ... هوا شرجی و نمور بود .. اما همه جا زیبا بود ... رنگ دریا یکدست آبی به نظر می رسید .. امواج بسیار کوتاه به نظر می رسیدند . انگار قبل از رسیدن به دریا محو می شدند ... زوج ها ی زیادی دست در دست هم در ساحل قدم می زدند و به آینده فکر می کردند . اما من و فرشاد مثل غریبه ها بودیم ... دستشو مماس با دستم قرار داده بود . استرس خاصی داشت از این که بخوام دستشو رد کنم .. ولی نمی ونم چه حسی بود که وادارم کرد دستشو بگیرم ! شاید نمی خواستم پیش بقیه کم بیارم . می خواستم نشون بدم که هنوز هم همون توان بیست و پنج سال پیشو دارم . می خواستم به خودم و شایدم دیگران نشون بدم که درسته با پسری قدم می زنم که جای پسرمه ولی اون حس طراوت و جوانی و تازگی در من وجود داره ...
 فرشاد با یه حس خاصی دستمو می فشرد ... یه حسی که منو به یاد فرزین مینداخت ... شوهرم ..  بیست و پنج سال پیش در چنین روزی .... چقدر با امید و هیجان اومده بودیم این جا .. چه آرزو هایی داشتم ! شاید این یه حکمتی بود که فرزاد منو بار دار کنه و بعد خودشم بمیره ... اگه اون این کارو با من نمی کرد من امروز بچه ای نمی داشتم . آدمی نبودم که فرزین رو تنهاش بذارم و با یکی دیگه ازدواج کنم . من و فرشاد خیلی صمیمی بودیم . خیلی از حرفایی رو که به مادرش نمی زد به من می گفت ..  شش هفت سال قبل و قبل از این که بفهمم در یک مقطعی عاشق من شده با هم خیلی صمیمی بودیم . یه سری حرفایی رو که یه پسر سختشه پیش مادرش بیان کنه اون  محترمانه با من در میون می ذاشت .. ولی بعد ها یواش یواش این من بودم که یه فاصله ای رو به وجود آوردم که میشه از اون به نوعی تابو یاد کرد . اون اگه زرنگ بوده باشه تا حالا فهمیده که من چرا این کارو کردم . شایدم باور نکرده باشه که من اون روز دفتر خاطراتشو نخوندم .
 فرشاد : خیلی قشنگه همه جا ..
-آره دریا قشنگه ...
 فرشاد : ولی نه به قشنگی دریای من ...
اینو که گفت انگار دلم یه حرکتی رو به پایین داشت . تمام صورتم سرخ شد ..
-خیلی لطف داری بهم . شرمنده ام می کنی . من اون جوری هام که فکر می کنی نیستم . نههههه من نیستم ..
-این قدر خودت رو دست کم نگیر .. تو الان همسر منی .. مثل زن منی ..
-بس کن فرشاد .. دیگه از این شوخی ها با من نکن ... بیا برگردیم سوئیت ...
سگر مه هاش رفت تو هم ... تا رسیدن به استراحتگاهمون یک کلمه حرف هم با هم نزدیم ... ..
 وقتی که رسیدیم رو کرد به من و گفت می دونی امروز چه روزیه ؟!
 -نه چه روزیه ؟!
-اول تیر ..
 -خب که چی ؟  جز اول تیر بیست و پنج سال پیش که روز  تجاوز به من بود چیزی یادم نمیومد ...
 -درست بیست و پنج سال پیش در چنین روزی به دنیا اومدم ..
 واااااییییی وقتی که اون به دنیا اومد اون بلا بر سرم اومد ... شونه هامو گرفت و سرمو آورد بالا ..
 -چی می خوای فرشاد .. از جون من چی می خوای ؟
-من از تو خیلی چیزا یاد گرفتم . می خوام همون درسی رو که ازت گرفتم روی تو پیاده کنم .
 -چه درسی ؟!
 -تو بهم گفتی اگه یه روزی یه دختری رو دوست داشتم و عاشقش شدم نترسم .. حرف دلمو بهش بزنم .. منم می خوام این کارو بکنم ..
 -کی ؟حالا ؟! نکنه شمالیه ؟ این جاست ؟
 قلبم به شدت می تپید .. نمی خواستم  بشنوم که اسم منو بر زبون بیاره ... نمی خواستم قبول کنم که منو دوست داره . توی چشام نگاه کرد .. سرمو انداختم پایین .. دست گذاشت زیر چونه ام و سرمو آورد بالا ... انگار با اون چشاش جادوم کرده بود .. لباشو به سمت لبان من حرکت داد . مسخ شده بودم . تکون نمی خوردم .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی