ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 133(قسمت آخر )

می دونستم که ملوک داره کارشو به خوبی پیش می بره .  اخلاق مامانو می دونستم .. وقتی مامان رفت ملوک به من گفت حالا دیگه نوبت توست که بری توی خط فیلم .  البته این از اون فیلمهاییه که می تونه خیلی طبیعی بازی شه . می تونی رو احساسات مادرت انگشت بذاری . می تونی کاری کنی که اون تحت تاثیر قرار بگیره . با توجه به این که مادرا خیلی به بچه ها شون علاقه مندن ...
 -می دونم چیکار کنم ملوک جون جبران می کنم ..
ملوک : می دونی جبران کردن برای من چیه ؟ اینه که فراموشم نکنی . هر گز فراموشم نکنی ..
رفتم خونه .. تمام دستوراتو مو به مو انجام دادم . دیگه همه نگرانم شده بودند . گیج بازی در می آوردم . یه دو سه روزی رو  مامان شهلا سعی کرد صبر و تحمل کنه . آخرشم دید نمیشه که نمیشه . دیگه چاره ای نداشت . جز این که  برن خواستگاری واسه مژده ... وقتی این خبر رو به استاد مژده دادم اون از خوشحالی نمی دونست چیکار کنه .
 چقدر ناز شده بود اون شب خواستگاری . انگار شده بود همسر من .  مامان هنوز اخم کرده بود . ولی وقتی عروس خوشگلشو دید نتونست که لبخند نزنه ..
-مامان می بینی ؟ خانوم دکتر رو می بینی ؟
-آره می بینمش . فقط می دونم خیلی سختگیره .  اگه درس نخونی کاری می کنه که بری به عنوان یک پزشک عمومی مطب بزنی .
- یعنی میگی گربه رو دم حجله می کشه ؟ مامان من گربه رو خیلی وقته کشتمش . مامان شهلا : جوجه رو آخر پاییز می شمرن .
وقتی من و مژده  این خبرو که به زودی با هم از دواج می کنیم به دانشجویان دادیم  .. خبر مثل بمب توی دانشگاه تر کید ... هر جا می رفتی تا چند روز صحبت همین بود . هر کسی یه چیزی می گفت . بعضی ها هم سکوت می کردند و چیزی نمی گفتند . هر دو مون دلایلی واسه خوشحالی خودمون داشتیم .  بعضی وقتا خود عشق هم از کار عاشقا تعجب می کنه .
 مراسم از دواج رو در باغ و فضای سبز خونه مژده  بر گزار کردیم . .. چه مجلسی شده بود ! خیلی با حال بود .  خیلی از بر و بچه های کلاس حضور داشتند . و همسایه ها ... وشاید حدود سی نفر از اونایی که با هاشون رابطه جنسی داشتم از اون زنا و دخترای خوشگل هم تو مجلس بودن . ملوک هم خیلی ناز شده بود . خیلی ... قرار بود که در همین خونه زندگی کنیم . اون وقت ملوک خیلی راحت تر می تونست بیاد پیشم بخوابه . وقتی که مژده نبود و اگه بچه هاش میومدن خونه اش می تونست بهونه خرید کنه و بیاد پیش من . هنوز  هیچی نشده این طرح و بر نامه ها رو خودش به من ارائه داده بود . فیروزه هم حضور داشت ..
 فیروزه : حالا دیگه بی حساب شدیم ..
 وای اینا از کجا اومده بودن . این چند تا زنی هم که منو به گروگان گرفته بودن توی مجلس بودن .. خیلی ها شون با چشمک و اشاره طوری با هام حرف می زدند که انگاری داشتند به من یاد آوری می کردن که بازم از اون بر نامه ها خواهیم داشت و من به این فکر می کردم که فقط از دست این ملوک نمیشه در رفت .دانشجویان ضمن تبریک به من می گفتند از این به بعد نونت توی روغنه و سفارش ما رو پیش مژده  بکن ... یه بار که عروس خانوم این حرفو شنید گفت که خود شهروز هم توی رادیکال قرار داره و بی خود و بی جهت از این حرفا نزنین که من با سر نوشت انسانها بازی نمی کنم . با این که صداقت در هر کاری حرف اولو می زنه ولی من طوری خونواده امو متوجه کردم که من بودم که با برقراری ار تباط جنسی با مژده اونو از دختر بودن به درجه زنانگی رسوندم ... یواش یواش دیگه خونواده با مژده خو گرفته  طوری که سالهاست همو می شناسند .. این چند همسایه ای که با من رابطه داشتند با دمشون گردو می شکستند ولی من جز به ملوک اونم واسه این که مدیونش بودم به کس دیگه ای فکر نمی کردم . هر چند نمی شد رو چیزی حساب کرد . .. بالاخره مجلس تموم شد . من و مژده تنها شدیم .  انگار هیشکدوممون باور نداشتیم که زن و شوهر شده باشیم .  دعا می کردیم که همیسه همین جور صمیمی بمونیم .. . یه لباس خواب ناز به رنگ صورتی بدن نما تنش کرده بود که  در جا منو به سمت خودش کشوند ...
مژده : خوشم میاد مثل همیشه حریصی .. حریص ...
  لحظاتی بعد دو تایی مون کاملا بر هنه در آغوش هم بودیم . لبامو گذاشتم رو سینه هاش .. بعد آروم آروم کسشو میک زدم .. پا هاشو به دو سمت باز کرد تا من راحت تر کارمو انجام بدم . .. کیرمو واسم ساک زد ... و بعد در حالی که لباشو رو لبام گذاشته بود گفت ..
- می دونم هر دو مون خیلی کار داریم ..ولی کار همیشه هست ..من بچه می خوام ...
نگاهمو به نگاهش دوختم و گفتم عشق من منم همونی رو می خوام که تو می خوای . کیرمو خیلی آروم کردم توی کسش .. مسیری که بار ها ازش رد شده بود .. ولی اون لحظه حس می کردم که برای اولین باره که داره از این راه عبور می کنه .. آخه اون تازه زنم شده بود . یه هیجان تازه ...  این خودش یه تنوع بود . شهروز داماد شده بود .. از دواج کرده بود .. هیشکدوم از دهها زن و دختری که تر تیبشونو داده بودم و در مجلس عروسی من بودند باورشون نمی شد که این قدر راحت دارم از دواج می کنم . خیلی ها فکر می کردند به خاطر موقعیت مژده هست که دارم با هاش از دواج می کنم ولی اصلا این طور نبود . من عاشقش بودم و هستم ...
 خیلی زود ار گاسمش کردم .. و بعد یک بار دیگه لبامون رو لبای هم قرار گرفت . و در همون حالت با حد اکثر هوس و نهایت لذت خیلی آروم آبمو توی کس نازش خالی کردم ...
-جوووووووون .. اوووووففففففف ...بازم آروم تر .. بازم آروم تر .. شهروز .. می خوام با تمام وجودم پرش ها شو حس کنم ....
 تازه داشت چشامون گرم می افتاد که جیم و آلیس پارس کردنو شروع کردند ...
 -من که فکر می کنم از دست این دو تا سگ آخرش بی شوهر شی ...
-خدا نکنه عشقم .. ظاهرا تو فردا بعد از ظهر کلاس نداری .. ولی من یه کار واجبی دارم باید برم .. امید وارم بشینی خونه و خوب درساتو بخونی ..
-اگه این جیم و آلیس بذارن ...
می خواستم برم دستشویی که دیدم چراغ پیام گوشی من چشمک می زنه .. کد گذاری شده بود و واسه باز کردنش پسورد می خواست .. پیامو بازش کرده تا ببینم چی نوشته .. وای این دیگه آخرش بود .. از کجا می دونست من فردا رو خونه تنهام .... ملوک بود .. نوشته بود قولت یادت نره . می دونم فردا بعد از ظهر رو تنهایی .. قول میدم زیاد نمونم ... ..
 وای پسر این دیگه دست شیطونو از پشت بسته بود . از دست عزررائیل اگه در رم از دست تو یکی نمی تونم در رم ملوک !... پایان ... نویسنده .... ایرانی 

6 نظرات:

دلفین گفت...

داداش به جای این داستان چی میخوایی بزاری داداشم اگه اون داستانی که گفتم پسر برده مادرشه یا یه داستان بزار که پسره رو مادرش بی غیرته که پیش دوستاش از مامانش میگه مامانشم یه زنه سکسیه داداش یه داستان خوندم توسایت لوتی فکرکنم اسمش بود چگونه مادرمو شناختم پسره رو مادرش بی غیرت بود تو او مایه هابنویسی جالب میشه

ایرانی گفت...

با درود خد مت داداش دلفین عزیز .. خسته نباشی .. با توجه به بیماری شدید همسرم و این که کار و زندگی به آدم وقت نمیده جای این داستان چیزی نمی ذارم و تازه قصد دارم دو سه تا دیگه از داستانها مو کم کنم تا بتونم به بقیه بهتر و بیشتر برسم . چون داستانها هر چی تعدادش بیشتر باشه با توجه به فرصت کم ..نمیشه خوب فکر کرد ..هول هولکی نوشته میشه رو این حسابه که دیگه توی فکرمه دو سه تا دیگه رو هم کم کنم .. دستت درد نکنه از همراهیت .. سپاسگزارم .. ایرانی

دلفین گفت...

دادشم ایشالا هرچه زودتر خانومت سلامتیشو بدست بیار داداش ببخشید اصلا دیگه نیا برو به خانومت برس تورو خدا خواهش میکنم

ایرانی گفت...

درود بر داداش دلفین مهربان و دلسوز و خوش قلب ... خب من این وسط هر وقت اون خوابه و یه فرصتی گیرم میاد هرچند مثل گذشته نمی تونم ولی بازم یه چیزایی می نویسم .. به هر حال شرمنده دوستان گلم هستم که اجبارا فعالیتم کم شده ..خدا به همه سلامتی بده همچنین به تو دلفین عزیز و خانواده محترمت ..ممنونم داداش .... ایرانی

دلفین گفت...

داداش سلامتی خانومت از همه چی مهمتر بخاطر همین میگم تا خانومت خوب نشد دیگه نیا
لطفا هواست به زن داداش باشه خواهشششششششششششششش میکنم

ایرانی گفت...

سلام دلفین جان ! خانومم چند ساله بیماره و بیماریش خوب شدنی نیست و فقط باید مدارا کرد که بد تر نشه که متاسفانه بد تر شده ... خود این بیماری کشنده نیست ولی می تونه دهها بیماری کشنده ایجاد کنه ..من این چند سالی رو در این شرایط میومدم روزی سی تا قرص می خوره .. الان خیلی بد جوری شده .. دیگه یک کتاب رمان می بره توضیح وضعش .. در هر حال ممنونم از هم دردی و همراهی تو دلفین دلسوز و گلم ... سلامت باشی و در کنار خانواده بهترین ها را برایت آرزومندم ... ایرانی