ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

طلاق اشتباه .. آشتی اشتباه

روحیه ام کسل بود . منوچهر دیوونه کاری کرده بود که از هم جدا شیم . چاره دیگه ای نمونده بود . از بس به من شک می کرد . بد دل بود .. هر مدل لباس که می پوشیدم می گفت این طور نه اون طور نه .. حتی جلوی خونواده اش و برادراش هم باید رعایت می کردم . انگار  همش منتظر بود که یه چیزی ازم گیر بیاره . و به خودش بقبولونه که من اهل خیانتم . بالاخره از هم جدا شدیم . حتی مهرمو به من داد و با این کارش مثلا خواست فکرشو آزاد کنه . در  حالی که من با همه ناراحتی و عواقب ناشی از طلاق به آرامش بیشتری رسیدم تا اون . جونم به لبم رسیده بود . خیلی مسخره بود . هر دو همو دوست داشتیم . ولی کارمون به این جا کشیده بود .. از اون روز به بعد هر جا می رفتم همه منو به یه چش دیگه نگاه می کردند . نمی خواستم فکرای بدی راجع به من داشته باشن . می دونستم مردا زنای طلاقو خیلی راحت الوصول حس می کنن . یه حس مالکیت نسبت به اونا دارن ...   اون قدر ا هم واسم سخت نبود ترک رابطه جنسی .. چون این اواخر هر بار که منوچهر میومد سمت من با یه حالت فراری و بهت زده .. گویی که زنش در اختیار دیگران بوده باشه . شاید به این دلیل بود که من خیلی ناز و خوشگل بودم .  اونم بد نبود ولی اختلاف تیپمون زیاد بود ..  از بس دوستام تو گوشم خوندن که بی خیال باشم و فکرمو از این مسائل دور کنم منم زدم به بی خیالی .. ولی نتونستم مثل بقیه دوستام چه مجرد و چه متاهل و حتی چه مطلقه قانع شم که یه دوست پسر یا مرد واسه خودم بگیرم و این جوری تسکین پیدا کنم . هنوز سایه منوچهر رو رو سرم حس می کردم . داغون شده بودم ... تا این که یه پسر سمج وارد زندگیم شد .. دو سال ازم بزرگتر بود . سی سالش بود . می گفت  تا حالا دستش به زنی نرسیده .. حرفشو باور نکردم .. ولی تو گوش من خوند و خوند و خوند تا این که حس کردم عشق یه بار دیگه در خونه منو زده . اما این بار عشق خیلی زود رنگ و بوی هوسو پیدا کرده بود . خیلی  با خودم جنگیدم که خودمو در اختیارش نذارم . چون می دونستم در این جور موارد تسلیم شدن برای زنا یعنی باختن . من دیگه از باختن خوشم نمیومد . دیگه دوست نداشتم ببازم .. منوچهر خونه رو گذاشته بود واسه من ..  و بالاخره اون شب . نوروز رو دعوتش کردم تا بیاد خونه مون . خودمم می خواستم . سر شار از نیاز بودم . تمنای اونو داشتم . با یه بوسه داغ شروع شد .. یکی یکی لباسامو در آورد . تمام اینا در عرض کمتر از ده دقیقه صورت گرفت . از زمانی که پا شو گذاشته بود توی خونه مون ... و خیلی زود هر دو مون بر هنه و در آغوش هم بودیم . دیگه فرصتی برای فکر کردن نداشتم . برای این که گذشته رو بر رسی کنم و این که به این فکر کنم که این کاری که دارم می کنم درسته یا نه ؟ با یه دیوونه ای از دواج کرده بودم که کار منو به این جا کشونده بود . نمی تونستم از یک سوراخ دو بار گزیده شم . مرد دهن بینی که تابع خونواده اش هم بود و مدام توسط مادر و خواهرش تحریک می شد  . و همش فکر می کرد که می خوام پیش داداشاش جلب توجه کنم ... لبای نوروز رو سینه هام قرار گرفت .. با کف دستش کسمو به آرومی مالش می داد .. با نگاه خمارم از اون خیلی چیزا می خواستم . می خواستم گذشته مو خاکش کنم . واسه یه لحظه حس کردم کیر کلفت و درشت اونو که توی کسم جا گرفته ..
-آخخخخخخخخخ نوروز نوروز ... محکم تر ..محکم تر ..من خیلی وقته طعمشو نچشیدم . حسش نکردم ..
 -اگه بخوای همیشه می دمش به تو . فقط برای تو .
اون جوری که منو می کرد نشون می داد  که تجربه اش زیاده . اولین بارش نیست . پا هامو انداخت رو شونه هاش ... اون قدر سریع و با لذت کیرشو می کرد توی کسم و می کشید بیرون که فقط تونستم بهش بگم که همین جوری ادامه بده .  ریزش گرمای خاصی رو از کسم حس می کردم که ادامه داشت ولی دلم می خواست که همین جوری ادامه می داد و داد ..تا این که حس کردم می خوام توی بغلش بخوابم ... گذاشت که سرمو بذارم رو سینه اشو بخوابم . وقتی از خواب پا شدم خودم رفتم رو کیرش نشستم .. بیدارش کردم  و تا می تونستم بهش حال دادم ...
 دو روز بعد سر و کله منوچهر خان شوهر سابقم .. پیداش شد ... گفت که اشتباه کرده .. زنی نمی تونه به خوبی و وفاداری من پیدا کنه ..  حاضر شد هر تعهدی رو بده که بر گردیم سر زندگی مشترکمون .. بهش نگفتم من دیگه اون زن سابق نیستم . من تازه لذت زندگی و بی سر خر بودن و نجات از شر یه شوهر شیش در هشتو حس کردم . دیگه نمی خوام خودمو بد بخت کنم ... با خودم گفتم درسته طلاقمون اشتباه بوده ولی آشتی ما هم در این شرایط اشتباهه . ربطی به این نداره که ممکنه من حالا بهش خیانت کنم و یا یک بار دیگه این هوسو داشته باشم که خودمو در اختیار نوروز بذارم که می دونستم این کارو می کنم .. دیگه کار از کار گذشته بود .. اون حس من به زندگی مشترک و از دواج دیگه از بین رفته بود .. حس یک زن هر جایی رو نداشتم اما منم می خواستم زندگی کنم می خوام زندگی کنم . منم یک انسانم .. البته  این اطمینانو داشتم که منوچهر آدم بشو نیست ..
-عزیزم دیگه تموم شد . آشتی بین من و تو مفهومی نداره .. آبی که رو زمین ریخته شد دیگه نمیشه جمعش کرد ...
 اعصابم به شدت متشنج شده بود .. اما وقتی صدای زنگ تلفن و صدای نوروز رو شنیدم فراموش کردم که شوهر سابقم این جا بوده و اعصاب منو به هم ریخته ... وقتی گفت کی می تونم بیام و تو رو ببینم .. بهش گفتم همین حالا زود بیا تا دیر نشده ....پایان .. نویسنده ... ایرانی