ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 172

ماندانا : آقا میلاد حالا این قدر فکر خودت رو مشغول نکن . بیا این جا .. راحت باش  .. بیا دیگه  .. همه چیزای دنیا مال تو نیست . تو هیچوقت مالک این  وسایلی که داری نیستی چه برسه به این که مالک انسانی باشی . من جات باشم حواسمو می ذارم رو کار خودم . اصلا به زن خودم توجه نمی کنم . آدم که این قدر خود خواه نمیشه . الان اگه وحید بخواد بره دنبال زنای دیگه من حرفی ندارم .
 -اگه اون نخواد که تو بری دنبال مردای دیگه چی ..
 -اولا که من دارم از حق انسانی خودم استفاده می کنم بعد این که مردای دیگه هم می تونن از حقوق انسانی خودشون استفاده کنند . من زیر بر گه از دواجو  امضاء زدم . برگه بردگی رو که  تایید نکردم .  
میلاد : تو با این حرفایی که داری بر زبون میاری کاری نمی کنی جز تحریک لیدا .. ماندانا : تو اسمسشو هر چی می خوای بذاری بذار . اگه به دموکراسی و آزادی انسانها و برابری حقوق زن و مرد معتقدی  دیگه همچین حرفی نمی زنی . حالا کارت رو ادامه بده . خیلی حرف می زنی . کاری هست که شده و نمیشه دیگه کاری کرد . پس این  قدر نباید خودمونو آزار بدیم . الان زنت داره با معین حال می کنه ولی تو این جا بیکار نشستی . مهران و ویدا هم با هم مشغولن .
 میلاد همچنان عصبی بود . اون هنوز باورش نمی شد که زنش ,  تازه عروس به همین سادگی خودشو تسلیم کرده باشه .
 ماندانا : ببین اصلا حواست به اون نباشه . فکر کن مثل نیم ساعت پیشه . چه جوری داشتی حال می کردی . حالا هم که چیزی عوض نشده . همه چی سر جای خودشه . میلاد : جز زن من .
ماندانا پا هاشو به دو طرف باز کرد و گذاشت رو سر میلاد اونو خوابوند رو زمین و رو همین تیکه پارچه و موکتی که پهن کرده بودند . لذت می برد از این که می دید لیدا به جمع اونا پیوسته و حال میلاد رو حسابی گرفته . خوشش اومده بود که اون زن تونسته بود که از حق خودش دفاع کنه . معین  و لیدا دستاشونو دور کمر هم حلقه زده و کف دستای معین یواش یواش رو باسن لیدا قرار می گرفت .اون با این مدل عشقبازی کردن ها آشنایی داشت . حداقل در این یکی دوروزه بر نامه هایی رو رو زنای متاهلی مثل ویدا و ماندانا پیاده کرده سختش نبود . اما بدن لیدا همچنان می لرزید . هنوزهم حس شرمساری می کرد . ولی از اون جایی که می دونست اگه نیمه کاره هم بی خیال این موضوع شه و جلوی این کارو که از نظرش زشت بود می گرفت اما فکر این که میلاد چیکار کرده واسش یه عقده ای می شد که اونو از درون خردش می کرد . معین خودشو کمی خم کرد . دستاشو از پشت رسوند به شکاف باسن لیدا و با کسش بازی کرد ... لیدا خودشو جمع کرد .. سختش بود .. اما این بار  یه بند از دو تا انگشتشو کرد توی کس .. لیدا رو در آغوش کشیده و زیر گوشش طوری که میلاد نشنوه گفت دختر که نیستی ؟
لیدا سکوت کرده بود ... ولی حرکات انگشت معین روی کس لحظه به لحظه اونو حشری تر می کرد . لیدا خیلی آروم زیر گوش معین گفت هر کاری دوست داری بکن ..   من خودم خواستم ..دختر هم نیستم .  وقتی این حرفو زد خودشم ندونست که چرا آروم گفته ...
 معین لباشو گذاشت روی کس تنگ و غنچه ای لیدا و میک زدن آرومو شروع کرد . مهران و ویدا راحت تر از بقیه و بی دغدغه مشغول بودند . چون هیشکدومشون پای قهری سکس نبودند .
 دل تو دل میلاد نبود .. می خواست هر طوری که شده بفهمه که زنش در چه وضعیتیه . دوست داشت بره و معین و لیدا رو از هم جدا کنه . ولی می دونست لیدا وقتی عصبی شه طوری شلوغ می کنه که ممکنه همه چی به هم بپاشه . و ماندانا هم طوری خودشو انداخته بود روش که جلوی دید شو گرفته بود . یعنی حالا ممکنه کیر معین رفته باشه توی کس لیدا ؟ فقط می تونست گوشاشو تیز کنه که ببینه می تونه صدا ها رو حس کنه یا نه ؟ لیدا حس کرد که بی حس شده .. آروم و طاقباز دراز کشیده بود و لبای معین همچنان روی کس غنچه ای لیدا قرار داشت . لیدا لباشو به آرومی گاز می گرفت و نمی خواست سر و صدایی کنه . دوست نداشت صدای ناله های اونو کسی مخصوصا میلاد بشنوه . تا حدودی هم از این بیم داشت که شوهرش در اثر خشم و حسادت و غیرت از جاش پا شه و خون به پا کنه .ولی زن حس کرده بود که هر طوری که شده باید زهرشو خالی کنه وگرنه ادامه زندگی با این مرد از جهنم هم جهنم تر میشه . ... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی