ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 207

ساناز یه نگاهی به سمت چپش انداخت وخماری مادرشو که دید حسادتش شد از این که سینا خیلی زود تر از اون به مادرش توجه داشته .. اما رودابه زیاد به این فکر نمی کرد که چرا سینا اول به اون نرسیده . می دونست که این مادر و خواهر ول کن اون نیستند و تا همین جاش هم که اومده به پشتی سینا خیلی کار کرده و از طرفی اگه سینا دیر تر از بقیه به اون برسه هر چند خسته هست ولی ممکنه آسوده تر باشه ..
اون که می دونست سینا شغلش چیه خیلی راحت تر به این قضیه نگاه می کرد . ولی ساناز و سارا که نمی دونستن سینا چیکار می کنه ...
 انگشتای دست سینا توی کس ساناز و رودابه قرار داشت و کیرشم رفته بود توی کس مامان ساراش ... چهار نفر که یه استیل سگی داشتن ... سینا حس می کرد که قدرت و توان تازه ای پیدا کرده . از این که دوست داشت به هر سه تا شون طوری حال بده که اونا به اوج لذت برسند و حسش کنند .
سارا لذت می برد از این که وسط دو تا دختر یا زن جوون قرار گرفته و سینا داره به اون توجه می کنه . دوست داشت سینا دستاشو می چسبوند به سینه هاش . ولی از حالت دستای پسرش فهمید که  انگشتاشو کرده توی کس رقباش ... چند بار افکاری منفی اومد به سراغش مثل این فکر که حالا اگه شوهرش سیاوش خان بیاد خونه چی میشه و اون باید میدون روبه نفع ساناز و رودابه خالی کنه .. اما اگه به همچین شرایطی برسه نیمه شب میره سراغشون . سارا حس می کرد که بیش از هر وقت دیگه ای هوس پسرشو داره ...
-سینا بکوبون .. بکوبون ...
مدام سرشو به این طرف و اون طرف می گردوند و از دخترا می خواست که لبای اونو ببوسن
سینا : سارا جون هر وقت سیر شدی به من بگو باید به اون دو تای دیگه برسن ...
-نههههههه سینا جون اول من .. اون دو تا از خودمونن . تحملشون زیاده ...  
ساناز : مامان تو الان بیشتر از بیست ساله بیست و خوردی ساله که بابا ساپورتت می کنه ..
سارا : این قدر حرف نزن . بذار کارمونو بکنیم . دختر بزرگ نکردیم که بلای جونمون بشه . همه دخترا هوای مامانشونو دارن حالا دختر ما بر عکس شده .. تو یه چیزی بگو رودابه ...
رودابه : حالا شما خودت رو ناراحت نکن ساراجون ... یه لب بده  به من دو تایی مون داغ شیم ..
ساناز حرصش گرفته بود از این که می دید رودابه می خواد هم خودشو توی دل داداشش جا کنه و هم توی دل سارا .... لبای رودابه رو لبای سارا قرار گرفت ... ساناز هم واسه این که از قافله عقب نمونه دستاشو رو سینه های مادرش گذاشت و با اون ور می رفت . سینا هم که همچنان با لای پای اون دو تا دختر بازی می کرد ...
 -جووووووووون  .. حسابی آماده باشین برای مر حله بعدی ...  سارا جون یه خورده بجنب ... دختر خانوما .. می بخشید که دستامو از رو کستون ور می دارم . الان می خوام درسته بیفتم رو سارا جون ...
سارا : حالا شد یه چیزی . تموم کارش کن .  تمومش کن . من دیگه دارم آتیش می گیرم .
سینا سارا رو طاقبازش کرد و کاملا روش خوابید .
-آییییییییی سینا ... سینا سوختم .. آروم تر ...
سینا می دونست که مادرش از این حرکت اون خوشش میاد . خودشو کاملا روش خوابونده بود ..  ساناز و رودابه هر دو شون به هیجان اومده دو تایی کسشونو می مالوندن .
-اووووووووووووفففففففف ننهههههههه ماااااامااااان ... می خاره می خاره ... پاشو من بیام جات ..
ولی سارا توجهی به ناله های دخترش نداشت . این بار دیگه لبای سینا رو لبای مادرش قرار گرفت و در حالی که یک دستشو  از زیر , دورکمر اون قرار داده و به آرومی خودشو بالا می کشید و کیرشو توی کس تنظیم می کرد یه انگشتشو هم فرو کرد توی کس مادرش ...
مردمک چشای سارا به طرز خاصی می گشت ... تا این که یه لحظه لباشو گاز گرفت و جیغی کشید و ساکت شد . ساناز و رودابه حس کردند ار گاسم سارا رو و هر دو شون دوست داشتند که سینا زود تر بره سراغ نفر بعدی که بی شک سارا بود . حتی اگه سینا بعد از سارا به سراغ رودابه می رفت اون می خواست از سینا خواهش کنه که اول به خواهرش  ساناز برسه . چون دوست نداشت بین اون و ساناز سر چند دقیقه عشقبازی دیر یا زود با سینا اختلاف بیفته .
سارا : حالا آب بده .. آب .. آب می خوام .. خیلی داغه ...
سینا می خواست بگه واسه اون دو تا هم باید نگه داشته باشم . ولی دلش نیومد که به مادرش پاسخ منفی بده .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی