ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 153

تمام کیر ها از سوراخای مربوطه در اومده بود . امیر ارسلان خودشو رسوند به زن و بچه اش .. انگاری اون دو نفر هم قفل کرده بودند .. امیر ارسلان طوری به جمعیت نگاه می کرد و به زن و بچه اش که نمی دونست چی بگه . در اون لحظه تنها چیزی که به ذهنش می رسید این بود که اونا فقط دارن فیلم سوپر بازی می کنن . اما چه فرقی می کرد آبروش همه رفته بود . دیگه نمی تونست سری میون سر ها بلند کنه . دیگه زندگی براش ارزشی نداشت . ولی این موضوع نباید جایی فاش می شد .تمام بدنش قفل کرده بود .نمی تونست حرفی بزنه .  و نمی دونست چی بگه ..
فرخ لقا : امیر بدو .. بدو باباتو بگیر .. داره پس میفته ...
 امیر : نه بابا .. اون جوری ها هم که فکر می کنی نیست ..
جمعیت همه غیبشون زده بود و از گوشه و کنار شاهد صحنه بودند . انگاری همه شون تازه متوجه شده بودند که این مرد,  پدر امیره که خروس بی محل شده و حال کردن اونا رو به هم زده  .
ارسلان بیهوش شده بود .. امیر قلبشو ماساژ می داد ..  بقیه یکی یکی از مخفیگاههای خودشون خارج شده بودند . نههههه نههههههههه ..  بابا نمیر ...
 فرخ لقا : من نمی خوام بی شوهر شم . من نمی خوام امیر ار سلان رو از دست بدم . کف دستای امیر رفت رو قلب پدرش .. اون آروم آروم داشت چشاشو باز می کرد .. سامان : همه تون این جا رو خلوت کنین ... فقط خانوما دورشو بگیرن . زنا این جا باشن . از پیر و جوون ..
ستاره که شصت و پنج  سال سن داشت و مادر زن سامان خان می شد گفت  ما مگه این جا پیر هم داریم ؟ ..
سامان : حالا من کلی گفتم چرا به شما بر می خوره ... خانوما طوری رفتار کنین که اون حسابی سر حال بیاد . اول فراموش کنه اون اتفاقی رو که براش افتاده .. برین بچه .. پسرا برین یه چند تا گل ناب از گوشه و کنار بچینین . من می خوام وقتی که پدر امیر چشاشو باز کرد همه جا رو زیبا و رویایی ببینه . افکار منفی از دور و برش دور شه . من می دونم با این افراد باید چه رفتاری داشت ...
فرخ لقا : من بمیرم . آبروم رفت خودمو بکشم بهتره . اون خیلی غیرتیه . خون به پا می کنه ..
 سامان : فعلا که افتاده زمین . نگران نباش .. همچین ردیفش می کنیم که دیگه اصلا اونم بیاد و بشه یکی از افراد گروه ما ..  خانوما لختش کنین .. اون جوون ترا برن نزدیک تر ... منظره و دور نمای قشنگ ترو انتخاب کنین ...
 امیر : بابا داره می میره . این کارا چیه ..
 سامان : امیر خان در خونه خوش خیال بی خیالی طی کن . بابات به این زودی ها نمی میره . ما مردا بالاخره یه قلقی داریم . 
-تو قلق بابای منو از کجا می دونی ..
 -اصلا رو پیشونیش نوشته شده . خوندنش سخته .. ولی دیگه بستگی به کار زنا داره .. فقط فرخ لقا تو خودت رو نشون نده . اگه ضرورتی حس شد تو هم وارد میدون شو . باید دید چه جوری میشه سر این مردک رو شیره مالید .
 امیر ارسلان چشاشو یواش یواش باز کرد برای لحظاتی یادش نمیومد که چه خبر شده . فقط دید که بدنش لخته .. کیر شل شده اش داره تلو تلو می خوره .. تنها چیزی که یادش میومد این بود که اومده بود به تعقیب همسرش فرخ لقا و داشت به راننده می گفت که اگه اونو درست به مقصد بر سونه یه انعام خوب بهش میده . سارا ی 18 ساله به سمت کیر امیر ارسلان رفت و اونو گذاشت توی دهنش ..سلنا از زیر  بیضه های امیر ارسلانو می مالوند .. ساناز هم سینه هاشو چسبونده بود به دهن  مرد نگون بخت و می گفت بخورش بخورش .. سحر هم خودشو رسونده بود بالای سر امیر ارسلان و بهش گفت سینه های دخترمو که خوب خوردی نوبت لاپا و کسمه که میکش بزنی . مرد یه فشاری به چشاش آورد و به مغزش . نمی تونست بفهمه که این جا چه خبره . سارا هم هر چی کیر امیر ارسلانو میکش می زد اون جوری که باید و شاید رشد نمی کرد و دراز نمی شد .
امیر ارسلان : اینجا چه خبره ! من کجا هستم ...
سامان با اشاره از پشت سر  و در یک فاصله مناسب جمعیت رو راهنمایی می کرد که   با شاخه های گل دور امیر ارسلان بگردند ... مرد نمی تونست به چیزی فکر کنه . جز به همون فضا .. سارا دهنشو از رو کیر امیر رسلان بر داشت
-این چرا این جوریه ! چرا هر چی میکش می زنم دراز  نمیشه .
 مرد با تعجب به سارای جوان نگاه می کرد ... داشت به این فکر می کرد که خوابه یا بیدار ؟ زنده هست یا مرده ... یه چیزایی به ذهنش می رسید . ولی اون زنا با شاخه های گل , بدنی بر هنه .. نه ... چی شده ؟! چه باغ زیبایی ! یک لحظه به یاد فرخ لقا افتاد .. اسمشو بر زبون آورد ...
 سامان این بار به فرخ لقا اشاره کرد بره طرف شوهرش ... مرد حسابی قاطی کرده بود .... ادامه دارد .... نویسنده ... ایرانی 

2 نظرات:

دلفین گفت...

داداشم دمت گرم داستانها عالی بود مرسی

ایرانی گفت...

ممنونم دلفین جان عزیز و نازنین .. دست گلت درد نکنه ... ایرانی