ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زن نامرئی 300 (قسمت آخر )

داشتم فکر می کردم که به این حاجی چی بگم . یه چیزی هم بگم که به نفع ملت تموم شه ...
-حاج آقا من نمی خوام  پدر و مادر و خواهر و برادرم متوجه شن ..
محمود : اتفاقا ملت همه دیگه می دونن که ما در مخفی کاری حرف نداریم . من خودم الان یه چیزی می خونم به هم حلال میشیم .
 -با اون دو نفر چیکار می کنین .
-اونا باز داشتن . هر کس علیه نظام اسلامی حر کتی کنه دیگه جایی در دل ملت نداره .. 
-ملت یا امت حاج آقا ..
 -فرقی نمی کنه  ..
-حاج آقا این جا ؟
-یه اتاق  دارم این جا عین فیلمهای خارجی یه تخت لا دیواری داره ..
-حاج آقا خوب با پول ملت داری حال می کنی ها ..
-اگه تو هم بخوای می تونی حال کنی . ولی من حلال و حرام سرم میشه .
-میگم حاج آقا اگه من ازت بخوام که بدون صیغه با هم باشیم و این جوری حال و صفاش بیشتره چی میگی ...
 -راستش همین که من و تو بخواهیم و قلبمون همدیگه رو بپذیره این از همه چی بالاتره . مهم اینه که دلمون بخواد . راستش این مدل صیغه رو من تا حالا ندیده بودم . همچین توجیهی رو دیده بودم که عشاق واسه خودشون بکنن . .. -حالا میشه اون چشم بندت رو در بیاری ؟
-نه حاج آـقا ..
 به نظرم میومد اونو قبلا یه جایی دیده باشم ... انگار یکی از اون عوضی هایی بود که توی مجلس دیده بودم . ولی  نمایده مجلس این جا چه غلطی می کرد ! نه حتما اشتباه می کنم . یادش به خیر .. چه سر کاری گذاشته بودم اون بی شر ما رو ... این یکی دیگه آتیشش خیلی تند بود ... اصلا معلوم نبود من واسه چی خودمو در اختیارش گذاشته بودم . دیگه اونا داشتن آخرین نفسها شونو می کشیدن . شاید این می تونست آخرین رویای این مرد باشه که من بتونم اونو به واقعیت تبدیلش کنم . داشتن زنی که حدود چهل سال ازش جوون تر باشه . ولی باید یه چیزایی ازش در می آوردم ..
-حاج آقا دلم می خواد تو به یه جای بالا برسی . حق توست . خیلی زحمت کشیدی .. من  اگه یه وقتی بخوام زنت بشم می خوام به شوهرم افتخار کنم ...
محمود آخوند که مثل الاغ کیف می کرد گفت هیشکی نمی دونه خیلی از اسرار و اطلاعات محرمانه دست منه .. من شخصیت خیلی مهمی هستم . با سران همه کشور های بزرگ دست دارم ..  جریان مذاکرات چند ساله اخیر همه توی گاو صندوق منه ....
-نههههههه باورم نمیشه ... راست میگی ؟ ...خیلی دلم می خواد یکی از اون بر گه ها رو بیاری من بخونم تا ببینم حرف حقو می زنی و بهت افتخار کنم ...
 -این جا باش تکون نخور الان میام .... هیشکی نمی دونه ...
 در حالی که با کیرش بازی می کردم و اونو کاملا مستش کرده بودم  اون برای نشون دادن قدرت بیشتر از جاش پا شد ..
-محمود خان تا بیای من میرم دستشویی ..
-باشه ...
ولی با استفاده از قدرت خودم پشت سرش راه افتادم و رمزشو کشف کردم ... حالا واسه این که بخوام خودم دست به کار شم باید اونو خوابش می کردم و خامش .. کافی بود مدارک به دستم برسه ..  در رفتن خیلی راحت بود ... حاجی یکی از بر گه ها رو نشونم داد . این که مذاکره کنندگان چه جوری سر ملت خودشون شیره می مالیدند و همه رو گذاشته یودن سر کار .  نشون می داد که اونا با هم از اول تفا هم داشته اختلافی بین اونا نبود . اختلاف فقط بر سر چاپیدن بیشتر بود . وقتی حاجی بر گشت بهترین حالت این بود که من اونو خوابش کنم  بعد کارمو انجام بدم . و برای این که خوابش کنم باید اول خوب بهش حال می دادم ... دیگه چشم بندمو هم در آوردم .  ...
 -خیلی خوش اندامی محمود خان .. تر و تازه و جوان و با تجربه . ..
کاملا اون شیطانو بی حسش کرده بودم . کیرش با این که کوچیک بود ولی خوب سفت شده بود . حس کردم که قلبش داره از جاش در میاد . نمی خواستم بهش فشار بیارم و بکشمش . ولی کاملا توی چنگم بود .. رفتم رو بدنش نشستم .. آروم آروم به موهای سینه اش چنگ انداختم . چنگی به دل نمی زد ... دستامو گذاشتم رو کیرش ... نقطه ضعفش بود .. از قرار معلوم قبلا زیاد جلق زده بود ... همزمان با پرشهای آب کیرش چشاشو باز و بسته می کرد و بعد طوری خوابید که صدای خر ناسش رفت به آسمون . خبری از اون دو باز داشتی نداشتم .. سریع در گاو صندوقو باز کرده .. و هر آت و آشغالی بود رو خالیش کرده و بعد که اومدم بیرون در یکی از اتاقا لباسامو پوشیدم و رفتم . دیگه این مدارک مکملی شد برای این که پیکر در هم شکسته رژیمو خاکش کنم .
 فشار تظاهرات زیاد تر شد ... مردم به ساختمونای دولتی ریختند اما دیگه مثل چهل سال پیش غارت نکردند . دیگه هر بچه ای اسلحه ای به دست نگرفت .. دیگه بیگناهان را به دار نیاویختند .. دیگه نگفتند پیروز شدیم که صحنه رو ترک کنند و دوباره ریش و قیچی رو به دست آرایشگران سابق بدن ... مردم پیروز شدن ... دیگه وقت انتقامجویی نبود ...
 تاریخ بزرگترین تو دهنی رو به اونایی زده بود که می خواستند به نام دین ,  دین و ملت و وطنو خاکش کنند . اینک وقت سازندگی بود .. نه وقت آن که بر ویرانه ها اشک بریزیم .. اینک باید حلبی آباد ها را آباد می کردیم .. نه این که با حسرت خوردن از اعمال پلید رژیم پلید خودمونو هم خواب وخراب  کنیم و  اینک زمان بیداریست .. اینک وقت آن نیست که بگیم ای برادر ! ای خواهر ! چرا نتونستی وظیفه سازندگی خودت رو به نحو احسن انجام بدی .. اگه می تونیم خودمون بریم کمکش . اینک وقت محکوم کردن و تحقیر دیگران نیست . ما پیروز شدیم .. رهبران نا مسلمان رژیم اسلامی ضد ایرانی و اسلامی محو شدند .. فرار کردند ..کشته شدند .. اما ایران جاودان همچنان پا بر جا مانده .. چشم امیدش به من و توست . نه فقط به نادیای نا مرئی .. و من همچنان مراقب وطنم خواهم بود ..  می توانیم ایران را از نو بسازیم . شیاطین نرفته اند .. شیاطین وسوسه گر فرار کرده اند تا به دلهای وسوسه جوی ما بر گردند ... حالا دیگه  ترانه های دلنشین ملی و میهنی   از رادیو ملی ایران داره پخش میشه ... دیگه مجبور نیستیم اونو ازبنگاههای انگلیسی و امریکایی گوش کنیم ... نگاهمو به آسمان ایران می دوزم .. اما این آسمان آسمان دنیاست این آسمان فقط آسمان ایران نیست . ... به خاک وطنم می نگرم  .. اما این دماوند ماست . خلیج پارس ماست ..  مازندران ماست , تخت جمشید ماست .کارون ماست زاینده رود ماست ... این خاک ارزنده تر از طلا , جان ماست نفس ماست . .. به صدای پیروزی و جشن و پایکوبی ملت گوش میدم ... و به صدای داریوش ,  همون شعر زیبای سیمین بهبهانی که از رادیو ملی ایران پخش میشه :  دوباره می سازمت وطن .. اگر چه با خشت جان خویش .. ستون به سقف تو می زنم اگر با چه استخوان خویش .... پایان ... نویسنده ... ایرانی 

2 نظرات:

ارباب کازه-کاگه گفت...

سلام داداش. خوش حالم که همنوز مینویسی. خوبه که تونستی این داستانم تموم کنی. قلمت داغ.
دوست قدیمی

ایرانی گفت...

درود بر ارباب کازه کاگه عزیز .. خسته نباشی و من هم خوشحالم که همچنان همراه خوب من در این داستانها و این مجموعه هستی . دست گلت درد نکنه . با احترام : ایرانی