ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 209

ساناز: کیف می کنی داداش ؟ به این میگن یک کس تازه و ناب و آبدار .. آخخخخخخخخ فقط مال داداشی خودشه . فقط تو می تونی ازش استفاده کنی . فقط تو می تونی با اون حال کنی . مال خودته . عشق کن ..
رودابه به صحنه نگاه می کرد . حالا اون دلش می خواست که  ساناز هم کارش زود تر تموم شه و بتونه با سینا  باشه . دل اونم رفته بود . سارا که چشاشو باز کرده بود متوجه حالت و نگاه رودابه شده بود . دلش واسش سوخت . با این که اونو رقیبش می دونست ولی این حس رقابتو با د خترش ساناز بیشتر داشت . شاید علتش این بود که ساناز  مادرشو به خوبی حس نمی کرد و مثل یک دشمن با اون رفتار می کرد . اما دختر مردم همیشه رعایت می کرد و احترام اونو نگه می داشت .
ساناز : وووووویییییی سینا .. سینا جونم ...  چشاتو باز کن ببینم . می خوام ببینم خماری چشاتو . می خوام ببینم که چه جوری لذت می بری و حال می کنی .. آخخخخخخخخخخ من این لحظاتو با هیچی دیگه در این دنیا عوض نمی کنم . کاش تو فقط شوهر من بودی ...
اون هم این حرفا رو با لذت و با تمام وجودش بر زبون می آورد و هم می خواست که حرص مادرشو  در بیاره . لذت می برد .
 سینا هم دیگه حس می کرد که سکس واسش یه عادت شده .. مثل نفس کشیدن . این عشق و دوست داشتنه که می تونه به اشکال دیگه ای خودشو نشون بده .  دستاشو دور کمر خواهرش قفل کرد . لباشو به لباش چسبوند  .. ساناز فوق العاده لذت می برد . اما این حس رو هم داشت که سینا می خواد اونو زود تر ار گاسمش کنه خودشو کاملا ریلکس و سبک کرد تا بتونه از سکسش لذت ببره .
-آخخخخخخخخخخ سینا داداش عزیزم ... من فقط مال توام .. اووووووووففففففف ... کاش تو هم فقط مال من بودی .
سینا : حالا تو این طور فرض کن ..
 ساناز : تند تر داداش تند تر ..من که خودم می دونم من بیشتر بهت لذت میدم و تو بیشتر دوستم داری ...
 رودابه در حالی که همچنان به کیر در حرکت سینا نگاه می کرد که چه جوری از پشت کس خواهرشو می شکافه با خودش گفت خبر نداری که داداشت شاید تا حالا با بیست تا زن هم بوده ..
سارا :  عزیزم این قدر با حسرت به اونا نگاه نکن . بالاخره نوبت تو هم میشه . دیگه این کاری بود که سینا انجام داد و آدم باید حرف آقاشو عشقشو گوش کنه دیگه .
 سارا دستاشو گذاشت رو سینه های رودابه و به آرومی چنگشون می گرفت . به این فکر می کرد که چقدر لذت می بره از این که می تونه با پسرش باشه و حال کنه . کاری هم به کار شوهرش سیاوش نداره . و به این هم فکر می کرد که اگه یه روزی سینا بخواد از دواج کنه چی میشه . آیا عروسش این اجازه رو میده که اونا با هم باشن ؟ ترس برش داشته بود . اون که نمی تونه از سینا بخواد که هیچوقت زن نگیره ... مونده بود که چیکار کنه .. یه فکری مثل برق از سرش گذشت . جاش نبود که اونو در این فضا مطرح کنه . ولی دلش طاقت نمی گرفت .  ترسیده بود . اون دوست داشت که همیشه با سینا باشه .. اما اگه سینا می رفت زنی می گرفت که این اجازه رو بهش نمی داد که زیاد به خونواده مادریش سر بزنه چی ؟ تازه سینا که نمی تونست شبا بیاد پیشش بخوابه . اون عاشق این بود که تا صبح کاملا بر هنه در آغوش سینا باشه . سارا لباشو به گوش رودابه چسبوند و در حالی که کف دستشو گذاشته بود روی کس اون  خیلی آروم طوری که سینا و ساناز نشنون گفت حاضری عروس من بشی ؟ عروس ناز من ؟ آره عزیزم ؟ می خوای ؟
 رودابه تا این حرفو شنید گل از گلش شکفت و لباشو محکم به لبای سارا چسبوند . این براش یک رویا بود که بشه زن سینا . ولی می دونست سینا کسی نیست که حوصله از دواجو داشته باشه . از طرفی این زجر باید همیشه به دنبالش می بود که زنای زیادی دور و بر سینا هستند و این نمی تونه خوشایند باشه . ولی  اون  باید از میون بد و بد تر یکی رو انتخاب می کرد . اگه یه روزی سینا رو از دست می داد . اگه این پسر با یکی دیگه از دواج می کرد یا این که  براش خواستگاری میومد که خونواده موافقش بودند چیکار می تونست بکنه ؟
برای لحظاتی سارا خودشو عقب کشید . شونه های رودابه رو توی دستاش گرفت و به چشاش نگاه کرد ... برق خاصی رو تو چشای اون دختر دید . حس کرد که اونم راضیه و خیلی هم خوشحال که با سینا از دوا ج کنه . ولی می دونست که ساناز غر می زنه ... .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی