ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زن نامرئی 297

دو تا پا هامو به صورتش فشار می دادم . دلم می خواست که با شور و  حرارت بیشتری منو در اختیار خودش بگیره . همین حسو هم داشت . با توجه به این که اونو تر سونده بودم که موضوع رو به نسترن میگم خیلی هم جا رفته بود . برای همین با شور و حال زیادی سعی می کرد که همه جای منو تحت اختیار خودش داشته باشه ..
 -اوووووووههههههه پویا .. درش بیار ... کیرت رو درش بیار . حالا اونو می خواد . یک ضرب بکنش تو . خیلی دلم می خواد ....
 -یواش تر نادیا . تو خودت به من میگی یواش تر و اون وقت بلند تر حرف می زنی ؟ -باشه عزیزم .
دستامو دور گردنش حلقه زده  و پا هامو دور پهلوش قفل کردم . کاملا به هم چسبیده بودیم . کیرش تا به انتها رفته بود توی کسم . همون اول آبشو خالی کرد توی کس .. بعد منو در یه حالت سگی نشوند ... و اون قدر کیرشو فرو کرد توی کسم و بیرون کشید که ار گاسم شدم . به این هم بسنده نکرد و رفت سوراخ کونم . راستش دلم می خواست تا صبح با من سکس می کرد و امونم نمی داد . می خواستم شکار لحظه های اون باشم .   با خودم می گفتم خواهرم نسترن عزیزم ..  با ور کن من به تو خیانت نمی کنم . تو چیزی نمی دونی . من  فقط در حد همین چند دقیقه با پویا هستم . دلبستگی دیگه ای به اون ند ارم . همه این حرفا رو در خیال به اون می زدم .  وگرنه نسترن سر سوزنی می فهمید که من با شوهر اون رابطه دارم باید خودمو می کشتم .. کیرش کمی شل تر شده بود .. ولی همونشم به کونم لذت می داد . به خصوص وقتی که دستاشو گذاشته بود رو سینه هام و گونه هامو می بوسید .. یه بار دیگه اما این بار در کونم به نرمی خیس کرد ...
همون جا کنارش خوابیدم و نیمه های شب وقتی چش باز کردم پا شدم رفتم .. هنوز لذت سکس در تمام بدنم نشسته بود . باید همچنان مراقب اوضاع و احوال می بودم .  کاملا مراقب اوضاع سیاسی و وضعیت مبارزات مردم بودم . این بار دیگه نباید این مسیر به انحراف کشیده می شد . همون انحرافی که جهت تاریخ رو در سال 57 تغییر داد . و تنها با نوعی تغییر لباس , خر همان خر شد و پالان همان پالان . بد تر شد که بهتر نشد . هر کاری که رژیم و شیطان  بزرگ امریکا انجام می داد من فورا اونو خنثاش می کردم . هیچ راهی نداشتند جز این که بخوان راه ارتباطات رو به روی مردم ببندن . اما نمی شد . اینترنت از طریق ما هواره ها هم به خانه بیشتر مردم راه داشت . دیگه گذشته بود اون دورانی که از هوا و زمین بخوان ایجاد خفقان کنند . نادیا دیگه بهشون اجازه نمی داد که خود نمایی کنن . گوشه و کنار تظاهرات دخترا و پسرایی رو می دیدم که دست در دست هم دارن بر علیه رژیم خفقان شعار میدن . برام جالب بود .   خسته شده بودم  از بس تظاهرات فر مایشی رو دیده بودم که مردا یک طرف و زنا یک طرف  دیگه شعار می دادند ... ملت دیگه بیدار شده بود . دیگه نمی خواست که دیکتاتوری دینی مثل چماق بر سرش فرود بیاد . اما باید مراقب خرچنگ امپریالیسم می بود که مثل بهمن پنجاه و هفت عمل نکنه . ..
نسترن با هام مشورت می کرد که چه رفتاری رو با شوهرش در پیش بگیره . اگه اونو از دست بده چی میشه ؟ خوشبختانه  فکر این پسره از سرش خارج شده بود . یکی دوبار هم کیوان رو اذیتش کرده بودم و مخشو کار گرفتم . یه بار در خونه شونو زدم و با همون صدایی که اون روز پدرشو در آوردم چند جمله ای با هاش حرف زدم بالاخره یه بهانه ای پیدا کردم و مخشو کار گرفتم . تنش مثل بید می لرزید . منم هر وقت می دیدم که به این مرحله می رسه دلم می سوخت .
بالاخره یه جای کار زن و شوهرو با هم آشتی دادم  . می دونستم که این پویا بازم یه جورایی سر و گوشش می جنبه و نمیشه بهش اعتماد کرد . ولی دیگه زندگی خواهرم بود و منم دیگه باید تخفیف میومدم و از خطر شیطون پیاده می شدم . فکر کنم من برای اونا از یک قاضی هم قدرتمند تر شده بودم . هر دو شون به حرف من توجه داشتند و جالب این جاست که هر چی می گفتمو قبول می کردن . وقتی بر گشتم خونه خیلی خسته بودم . باید اخبارو چک می کردم .  ظاهرا انقلابیون دیگه رسیده بودن به خونه های آخر . رژیم پوشالی پایه هاش در حال از هم ریختن بود ... و نزدیک بود اون روزی برسه که ساختمونش از بالا به ناگهان سقوط کنه و خرد و خاکشیر شه . یه عده در حال فرار کردن و خروج از کشور بودند . روز به روز اسناد چپاولگری های خیلی ها میومد بیرون . این بود اون حکومت عدل الهی که حدود چهل سال پیش قصد پیاده کردن اونو داشتند ..... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی