ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خواهر .. مادر یا زن داداش ها ؟ 7

توسکا : چیه این جوری نگام می کنی ؟ به نظرت خیلی عجیب و غریب شدم ؟
پارسا : نه .. دارم فکر می کنم که  حالا خیلی خوشگل تر از شب عروسی به نظر میای .. چهره ات خیلی ناز و ملوس شده .. می بخشی این قدر راحت صحبت می کنم . آخه با هات احساس صمیمیت می کنم .
توسکا نتونست لبخند خودشو پنهون کنه .. ولی سعی می کرد هر چند لحظه در میون سرشو پایین بندازه یا مسیر صورتشو تغییر بده تا پارسا متوجه گر گرفتگی صورتش نشه . البته  رژگونه ,  التهاب صورتشو پوشش می داد ولی با همه اینها تشویش عجیبی داشت .
 پارسا : من اگه بخوام از دواج کنم  دوست دارم زنم به خوشگلی تو باشه ..
 توسکا : ای چش چرون .. ولی از من می شنوی خودت رو گرفتار نکن .
-چیه ؟ یعنی تو که زن داداشم شدی کار اشتباهی کردی ؟  
-من که اشتباه نکردم . اون اشتباه کرده .. چون دوستت دارم دارم اینا رو به تو میگم .. پارسا بازم یه حالت های خاصی رو در توسکا دید که در شب عروسی دیده بود .  اگه اون زن برادرش نمی بود شاید فکر می کرد که  اون زن یه گرایش خاصی نسبت بهش  داره ولی نمی خواست اینو باور کنه . می خواست بهش بگه پس تو پویا رو دوست نداری که فوری جلو دهنشو گرفت . نخواست کشش بده .. اما توسکا  که دوست نداشت پارسا حرف از از دواج بزنه گفت .
 -برای خودت می خوای درد سر درست کنی ؟ من هنوز هیچی نشده اگه بدونی چقدر نق می زنم به داداشت .. هر روز یه بهونه می گیرم ..
-خوشم میاد که می دونی داری چیکار می کنی ..
-چی دوست داری واست درست کنم ؟
-مگه تو هم آشپزی می دونی ؟
  -مگه من چمه ؟
-آخه تیپت به دخترای سوسول می خوره ؟
 -خوشم میاد با من خیلی رک و صمیمانه حرف می زنی . مگه دخترای سوسول دست و پا چلفتی ان ؟ تازه کجای من به سوسولا می خوره ؟
 -همه جات ؟ ..
  پارسا این حرفو همین جوری و بی منظور بر زبون آورد . ولی وقتی بیانش کرد حس کرد که بیان سنگینی بوده ..
 توسکا واسه چند لحظه ای مکث کرد و به فکر فرو رفت که منظور پارسا چی می تونست باشه ؟ ولی واسه این که اونو به شک نندازه خیلی زود به حالت طبیعی بر گشت ...
-ظاهرا تو اهل آشپزی نیستی . داخل یخچال تو هم فکر نکنم چیز خاصی پیدا شه ..
 -اتفاقا توی فریزرم همه چی هست . نه این که من آشپزی کنم .  مامان از بس می چپونه توی فریزر خودش اضافه ها رو میاره این بالا ..
-خوب شد ... تو برو به درسات برس ..منم یه چیزی درست می کنیم با هم می خوریم -این که نمیشه .. حوصله ات سر میاد ..
 -من توی خونه خودمم اگه بودم همین بود دیگه ...
واسه چند لحظه ای پارسا یه حرارت خاصی رو در بدنش حس کرد این که دوست داره توسکا رو به همون شکل و شمایل واسه دقایقی نگاش کنه .. سرشو بر گردوند . اون از این حسش می ترسید .. نه .. اون زن برادرمه . با این که هر دو تا داداشام یه حسادت خاصی رو نسبت به من دارن ولی من  نباید به ناموس اونا نظر داشته باشم . لعنت بر من چرا این جوری شدم . این چه حسیه که من دارم ؟! نه .. نمی خوام .. اصلا چرا بهش اجازه دادم که بیاد این جا . شاید  صمیمیت اون باعثه که من  این جور تو هم زده شدم . اون خودش بی غل و غشه . اصلا ما مردا این مرضو داریم که هر زنی که میاد سمت ما و یه لبخندی می زنه حس می کنیم که نظر خاصی بهمون داره . چه برسه به این که این جور خودمونی رفتار کنه . همش تقصیر خودمه . اگه  دختر بازی هامو بیشتر کنم با دو تا لبخند این جوری این قدر زیر و رو نمیشم .  پارسا رفت به اتاق خودش ولی مدام فکرش بود پیش توسکا که اون داره چیکار می کنه . به این هم فکر می کرد که اون تنهایی حوصله اش سر میاد . این ممکنه بی ادبی باشه که اونو به حال خودش بذاره ..
و توسکا هم در این فکر بود که چیکار می تونه بکنه که پار سا رو بیشتر تحریک کنه ؟ حالا خیلی راحت تر و بیشتر به این عبارت پارسا فکر می کرد که به اون گفته بود همه جات سوسوله .. یه دستی به سینه ها و بر جستگی باسنش کشید و در حالی که چشاشو به آرومی می بست به خودش گفت یعنی ممکنه منظورش اینا هم بوده باشه ؟ به سمت اتاق پارسا رفت
-اگه چیزی لازم داری بهم بگو ...
 تخت دو نفره پارسا حسادتشو تحریک کرد .. ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

2 نظرات:

jemco گفت...

مرسی داداش
عالی تر از همیشه
بی صبرانه منتظر ادامه داستان هستم

ایرانی گفت...

با درود به جمکوی عزیز ... دست گلت درد نکنه .. چشم حتما .. ایرانی