ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 173

لیدا چشاشو بسته بود و به حرکت لبای معین فکر می کرد .. تردید اونو دیوونه کرده بود .. ولی می دونست که حالا دیگه می رسه به آخر خط به همون جایی که میلاد انتظارشو نداشت و اونم انتظارشو نداشت که تا به این جا بیاد . لیدا پا هاشو دراز کرد و اونو به آرومی به کیر معین مالوند . به این شکل خواست به اون بفهمونه که حالا می تونه کارو تموم کنه .  معین خیلی  آروم از جاش پا شد . اون فرمان رو از لیدا گرفته بود و حالا می دونست که باید چیکار کنه . دیگه به این فکر نمی کرد که این زن یکی از بهترین دوستاشه . هیجان دیگه به اون امون نداده بود .  داغ کرده بود .   یه دستی به روی کیرش کشید و یه بر جستگی خاصی رو حس می کرد . سر کیرش رو به شکاف کس لیدا چسبوند . دیگه به آرومی آماده جا گیری توی کس بود .. لیدا دیگه احساس سر ما حتی خنکی هم نمی کرد . کاملا داغ شده بود . حتی با همه خماری دوست داشت چشاش باز باشه و به ستاره های آسمون نگاه کنه .. کیر داغ آهسته آهسته راهشو پیدا کرد و به سمت جلو رفت ... اولش کمی احساس سختی می کرد . این جسم خارجی توی کسش براش آشنا نبود . ولی یواش یواش اون حرارت و گرمای هوسی که در اون به وجود آورد این حس آشنایی رو به لیدا داد .
دیگه عادت کرده بود . طوری که وقتی معین برای لحظاتی حرکتشو کند کرد تا آبش توی کس خالی نشه لیدا نتونیست تحمل کنه و با چند حرکت سریع رو به بالا و حلقه زدن دستاش دور کمر معین متوجهش کرد که خیلی خوشش اومده و باید حرکتشو سریع تر کنه ..
میلاد همچنان طاقباز دراز کشیده بود و ماندانا روش قرار داشت . چند بار سرشو این طرف و اون طرف کرد تا ببینه کار زنش به کجا کشیده ...
ماندانا : چیه این قدر ورجه وورجه می کنی؟ چیزی نشده .. همه دارن حالشونو می کنن تو هم لذت ببر دیگه ... میلاد داشت به  این فکر می کرد که بعدا چه جوری می تونه با لیدا زندگی کنه . هر چه بود اون یه حقی برای خودش و این که یک مرد بوده قائل بود . با خودش می گفت خب من به زنم چیزی نمیگم . ولی عشق و علاقه من به اون محفوظ می مونه . هنوز این امیدو داشت که لیدا پشیمون شه . به اون یه فرصت دوباره ای بده ... میلاد می ترسید که همسرشو صدا کنه . می ترسید از این که این فاجعه اتفاق افتاده باشه و اون نتونه خودشو جمع کنه ... ماندانا یه لحظه  سرشو که به عقب بر گردوند و حالت معین و لیدا رو دید متوجه شد که کیر معین کارشو کرده ... لیدا نتونست دیگه جلوی حس و هوس خودشو بگیره ..
 لیدا : آهههههههه محکم تر محکم تر ... سوختم .. سوختم .. چقدر سنگینم .. خیلی سنگینم . محکم تر بزن .. محکم تر ... ووووووویییییییی ... باید یه چیزی ازم بریزه .. باید خالی شه ...
 میلاد مشتاشو گره کرده محکم به زمین می زد . اون این حالت لیدا رو می دونست . اون تا وقتی که ار گاسم نمی شد ولش نمی کرد ... حداقل یک ربع باید با ضربات کیرش اونو سر حالش می کرد تا ار ضاش کنه .. ولی حالا خیلی زود به حالتی رسیده بود که می تونست ار گاسم شه .  یعنی معین خیلی راحت تر از اون تونسته لیدا رو به این مرحله برسونه ؟ نه من دیگه نمی تونم با این زن  زندگی کنم ...
 میلاد سست و  ناتوان به نظر می رسید . ماندانا این وارفتگی اونو به خوبی حس می کرد . چند بار کف دو تا دستشو رو شونه های میلاد قرار داده اونو محکم به زمین فشار داد تا  بلند نشه ... معین با لذت سینه های لیدا رو چنگش می گرفت . ..
مهران : ویدا جون خیلی خوشم میاد ..  
هم از سکسمون و هم از آتیش گرفتن میلاد . مثلا اومده بود زرنگی کنه ..
ویدا : یواش تر . خب ما هم اومده بودیم زرنگی کنیم دیگه . خلاصه چیزی که عوض نشده . ولی آدم باید جنبه داشته باشه . هر کی که خر بزه می خوره پای لرزش هم می شینه . مثلا اگه شوهرامون بخوان برن با زنای دیگه حال کنن ما حرفی نداریم . جنبه و ظر فیتشو داریم . ولی در کل حق ندارن مانع آزادیهای فردی و اجتماعی ما بشن . این از حقوق انسانی  ماست . حالا اگه می بینی مخفی کاری می کنیم به این دلیله که دیگه نمیشه دیگه . بی جنبه  بازی و مصلحت بینی و از این بر نامه ها اجازه نمیده که ما بتونیم کارمونو خیلی درست انجام بدیم .
 در همین لحظه لیدا یه جیغ آرومی کشید و فریاد زنان گفت اوخ جون اوخ جون .. اومد .. اومد .. اوووووووففففففف اومد ... .. آخخخخخخخخخ ...  
حالا دیگه شجاع شده بود ...
 لیدا : میلاد عزیزم .. از این به بعد زیاد خسته ات نمی کنم .
لیدا حالا می خواست مهرانو صداش بزنه که دو تایی با هاش مشغول شن .. اما یه متلکی  به شوهرش انداخت و گفت
-میلاد جون .. عشقم عزیزم . می خوام  از ویدا جون هم خواهش کنم که بیاد سراغ تو ..اشتهات که خوبه . یک مرد و دو زن رو پیاده کن ... خوب حال می کنی نا قلا ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی