ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 154

سامان از فرخ لقا خواسته بود که با شورت و سوتین بره سمت شوهرش .. و بعد یواش یواش بقیه کارا رو انجام بده ..
امیر ارسلان همچنان با تعجب به صحنه نگاه می کرد .   قاطی کرده بود . چشاشو می مالید ..  زنشو که دید یکه خورد .. یه چیزایی یادش اومد .. فرخ لقا که صداش می لرزید ولی سامان بهش  یه سفارش هایی کرده بود به شوهرش گفت خب می بینم که داری با این خانوما حال می کنی ؟ ببینم تو این جا چیکار می کنی ؟ چرا این جور بر هنه شدی ؟ حقته که من با تو هر کاری که دلم می خواد انجام بدم ؟ ..
امیر ارسلان یه چیزایی رو یادش میومد .. از این که این جا پیاده شده .. به دنبال زنش بوده .. عرفان رو هم یادش میومد با اون کیری که فرو کرده بود توی دهن زنش ... یکی یکی به یادش اومد که  جریان از چه قراره اما هر چه می خواست اونو به نحوی با واقعیت ها نسبت بده اما کمتر موفق می شد . امیر ارسلان یواش یواش جریان رو خیلی واقعی حسش می کرد . اما از اون جایی که این همه زن لخت دور و برش رو گرفته بودند و می خواستند که با هاش حال کنند حرف بزن نبود . ولی پوست بدنش از حرص قر مز شده بود . اون این انتظار رو نداشت  که  زنش بابقیه  مردا سکس کنه . حتی صحنه ای رو به یاد آورد که امیر داشت مادرشو می کرد . باور این مسئله براش خیلی درد ناک بود . نه .. نهههههههه .. ولی چند تا زن و دختر دسته جمعی اومده بودن سراغ اون ...
فرخ لقا مهلت فکر کردن به امیر ارسلان رو نمی داد . اینو سامان که در این گونه مسائل حرفه ای بود از اون می خواست .
فرخ لقا : ارسلان تو آبروی ما رو نبر دیگه . این چه وضعیه . کیرت چرا شق نمیشه . این همه زن که این جا هستند به غیر از سارا جون و فیروزه بقیه شون شوهر دارن . پیر مرد هفتاد ساله کیرش شق میشه . این قدر دارن برات ساک می زنن و کیرت رو می مالن همون  جور شل و وارفته هست . نگاه کن زنای دیگه چه جوری دارن برای من دل می سوزونن  ؟ !
فرخ لقا همین جور یک ریز داشت حرف می زد . سامان یه اشاره ای به امیر زد و گفت حالا دیگه نوبت توست ...
 امیر : کار من نیست . اون منو می کشه . ظاهرا دید که من دارم مامانمو  می کنم . الان پدر منو در میاره ..
-نترس . یه جوری باید اونو آب بندی کنی . می خواد از یه دست بده و از ده تا دست بگیره . خیلی دلش بخواد . به این میگن زندگی اشتراکی . کمون اولیه . چه حالی میده . به  نظر تو انسانهای اولیه هم این طور زندگی می کردند ؟
 امیر : سامان خان شما چقدر خونسردین ؟
سامان : برو ببینم چیکار می تونی بکنی ؟
سامان یه قرص جنسی مردونه داد به دست امیر تا اونو برسونه به دست پدرش و هم این که از این طریق رابطه بین این دو نفر رو گرمترش کنه ...
 امیر با ترس و لرز باباشو صدا زد . امیر ارسلان هم به شرایطی رسیده بود که اولویت فکریش این شده بود که پیش زنایی که کیر اونو دست مالی می کردن کم نیاره . پسر پدر رو به گوشه ای کشید و در حالی که قرصی را به همراهی لیوانی آب به دستش می داد گفت بابا بیا اینو بخور به نفعته . کارت رو پیش می بره . پدر نگاهی غضبناک به پسرش انداخت و گفت چیه می خوای منو بکشی ؟
 -بابا این باعث سفت شدن اون جای شما میشه ... الان نگاه کن من واسه خودم میون این جمعیت یه آبرویی کسب کردم ..
 -مرده شور تو رو ببرن با این آبروت .. اون وقت می خوای همه فکر کنن که من  دارم با دوپینگ قوی میشم ؟
-بابا جون .. الان دیگه دنیا و روز گار همین شده که ملت دور هم این جوری جمع میشن . کسی هم ندیده که من این قرص رو برای شما آوردم . صداشو هم در نمیاری . زود باش بخور .. اصلا کسی حواسش به تو نیست . من جلوت وای می ایستم . من دوستت دارم بابا جون ..  این خانوما عاشقت شدن . هنوز هیچی نشده کلی خاطر خواه پیدا کردی ..
 -پسر راستشو بگو دارین فیلم سینمایی بازی می کنین ؟ اینه اون کاسبی که می گفتی ؟ -پدر جون مگه من از جونم سیر شدم ؟ فیلم کجا بود . حالا می خوای همه ما رو بگیرن اعدام کنن ؟ تو الان این جا دور بین می بینی ؟
 -دور بین مخفی چی ؟
 -شوخیت گرفته . از آسمون دارن ازمون فیلم می گیرن ؟
 خلاصه با این حرفا امیر ارسلان قرصه رو خورد و لحظاتی بعد حس کرد که حسابی داغ کرده . تمام تنش گر گرفته ... زنا یک بار دیگه محاصره اش کردند و این بار رفته رفته کیرش سفت و سفت تر شد .. اما یه حرارت عجیبی رو در تمام بدنش حس می کرد .. اون حالا احساس غرور می کرد ... سامان یه اشاره ای به زنش سحر کرد و در حالی که به امیر ار سلان ناه می کرد گفت سحر جون خانوم منه الان میاد یه پذیرایی حسابی از شما می کنه منم در خد مت همسر مکرمه شما فرخ لقا جان هستم ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی