ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زن نامرئی 298

دیگه وقت اون بود که ضربات آخرمو بر پیکره این رژیم بزنم . این طاعون , این غده سرطانی فقط به وسیله یک غده سرطان کش  بود که می تونست نابود شه و من باید تمام تلاشمو به کار می گرفتم که این راه با موفقیت کامل به انتها برسه . انتهایی که می تونست یک شروع دیگه باشه . باید تلاشمو می کردم . خودمو وارد صف تظاهرات می کردم . به همه خط می دادم .  با پیشرفت علم و تکنولوژی و ار تباطات دیگه کسی نمی تونست واقعیات رو پنهون کنه . و من می تونستم تمام تلاشمو به کار بگیرم تا بتونم در این زمینه موفق شم . رژیم پلید به آخرین روز های عمر کثیفش رسیده بود . هر روز بیشتر از روز قبل مردم رو در فشار می ذاشتن . این دمل چرکین می رفت تا سر باز کنه . دیگه مردم جونشون به لبشون رسیده بود ...  زمانی بود که دروغ ها رو باور می کردند بعد یواش یواش کار به جایی رسیده بود که باید با دروغ ها کنار میومدن . باید می ساختند . و خود دروغگویان هم این انتظارو داشتند که با دروغ ها شون باید کنار اومد . باید برای بعد از مرگ این رژیم بر نامه ریزی هایی صورت می گرفت . نه این که هاج و واج همه به هم نگاه کنند و خیلی ها این انتظار رو داشته باشند که وارث تاج و تخت عمامه داران شن . این نکبت ها دیگه چیزی باقی نذاشته بودند . هر چه بود با خودشون بر ده بودند به خارج از کشور و مترصد فرصتی بودند که بقیه رو هم با خودشون ببرن . اما بانکها دیگه هوشیار شده بودند . دیگه کسی کاری به این کارا نداشت که این دولته که داره رو این سر مایه انگشت می ذاره یا ار گان دیگه ایه . خلاصه من به اندازه کافی به اسرار و پر ونده های محر مانه دسترسی داشته و همه اونا رو رو کرده بودم . بی صبرانه منتظر لحظاتی بودم که بتونم این راه سخت را به انتها برسونم . به انتهایی با یک شروعی سخت . که این تازه اول کار می بود . این قسمت کار یعنی اوایل بعد از پیروزی خیلی سخت تر نشون میده تا مبارزه برای پیروزی .  هر چند کمتر کسی ممکنه به این نکته توجه کنه ... در همین افکار بودم که رسیدم به نز دیکی های خونه . دو تا پسر بودند که با ماشین زانتیایی تعقیبم می کردند . سر در نیاوردم که اونا کی هستن . راستش اصلا اونا رو نمی شناختم . قبلا هم اونا رو ندیده بودم . نادیا دیگه واسه خودش یکه بزنی شده بود . هم قدرت نامرئی داشتم و هم این که به موقعش می تونستم از خودم دفاع کنم . دیدم جلو پام تر مز زدن ..
-بیا بالا .. بیابالا بینم ...
-تو چیکاره ای که به من دستور میدی ؟
 -گفتم بیا بالا . روت زیاد شده . حالا برای ما انقلابی میشی و با نظام مقدس الهی در میفتی ؟ تمام فتنه و فساد تویی . خوب داشتی فیلم و فلش پخش می کردی . تمام تحریکات از جانب توست . ببینم از موساد دستور می گیری .. یا از سیا ...
 -آشغالای کثافت شما که خودتون با امریکا سرتون توی یک طویله هست ...
 پس این دو نفر از برادران خایه مال حزب الشیطانی بودند که می خواستند دم جنبانی کنن . باید خد متشون می رسیدم . ولی حالا جاش نبود . باید همراهشون می رفتم تا ببینم چه مرگشونه ....
توی راه سر منو بردن دیگه از بس داشتن در مورد امام و انقلاب و از این کس شرات حرف می زدند . که چقدر درپیشرفت و رفاه اقتصادی به سر می بریم دنیا آرزو داره جای کشور ما باشه . اگه فردا پس فردا این انقلاب عوض شه امنیت ملی و مردمی به خطر میفته ...
من نمی دونم این دیگه چه صیغه ای بود که تازگی ها ملت رو این طوری می تر سوندن که یه وقتی  نخوان از پایه یه حکومت جدیدی رو درست کنن . همراه این نسناس ها از ماشین پیاده شدم . وارد مقری شدم که مشخص بود مال سپاهی  یا یه چیزی از این ار گان های دستمال کش باید باشه . یعنی اینا هنوزم با پر رویی هر چه تمام تر امید به بقا ء داشتن ؟! واقعا خیلی پر رو بودن ...  نزدیک اتاق که شدیم یه لحظه خودمو غیب کردم و رفتم یه گوشه ای سریع لباسامو در آوردم ... این کارو درست در لحظه ورود به اتاقی که می خواستن منو به اون جا ببرن انجام دادم . دو تایی شون به تکاپو افتادند . نمی دونستن که من کجا غیبم زده . لباسامو در آورده .. یه چشم بندی رو که همرام داشتم گذاشتم رو چشم ... با همون بدن لخت فوری شروع کردم به جیغ و داد کشیدن ..
- ای ملت .. این چه وضعشه .. این چه بد بختیه که واسه ما درست شده ... این دو تا عوضی لختم کردن .. می خواستن بهم تجا وز کنند ...
 زنای قنداق مشکی پیچ تا منو می دیدن جیغ می کشیدند .. یه عده از مردا دورم کرده بودن .. خانوما فریاد می زدند حرامه ..ما خودمون ردیفش می کنیم .... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی