ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خانواده خوش خیال 152

عرفان سریع خودشو رسوند به جمعیتی که دور استخر مشغول حال کردن بودند ... مادرش فیروزه رو دید که رو کیر سیاوش نشسته و چه جور داره حال می کنه .
 -واااااااااااییییییییی مامان  .. تو که خودت رو کشتی  ..
 فیروزه : بفر ما پسرم . عرفان جون . ببین چه جوری قدر مامانت رو می دونن ؟ تو دوست نداری یه ناخنکی به مامانت بزنی ؟ مامان  که می خواد  با هات حال کنه . زود باش دیگه . زود باش ..
-امان از دست تو مامان . من چی بگم . چه جوری متوجهت کنم که الان داریم به یه مشکل می خوریم .
ولی فیروزه طوری کونشو می گردوند که عرفانو وسوسه کرده بو د و از طرفی یه حس حسادت هم به اون دست داده بود از این که بقیه دارن این جوری مادرشو می کنن و اون همین جور دست رو دست  بیکار نشسته ..
-مامان تو که می دونی من نمی تونم از این تن و بدن تو به این راحتی بگذرم . چرا این قدر وسوسه ام می کنی . تو که می دونی من چقدر دوستت دارم . اووووووففففففف چه تنی و چه بدنی داری تو .
عرفان کیرش شق شده بود . دستشو گذاشت رو کون مادرش و اونو بازش کرد و کیرشو فرو کرد توی کون فیروزه ..  
فیروزه : پسرم ببین مامان چقدر هوای تو رو داره! اینم صبحونه ای که باید نوش جون کنی . خوب بخورش که   تا تموم نشده .
-مامان تو تموم بشو نیستی . تو از همه زنایی که این جان بهتر و سکسی تری . سیاوش : عرفان جان ! مادرت هم هیکل خوبی داره .. هم قسمتهای سکسیش حرف نداره . کس و کون و سینه نگو معرکه ... شکم که عالی .. دیگه چی بگم از اون کون بر جسته اش که میون تمام زنای دنیا تکه ..
 فیروزه : اوووووووههههههه سیا جون حالا این قدر نگو که عرق شرم و شرمندگی همین جور داره از پیشونیم می ریزه .
در همین لحظه چشم عرفان افتاد به سمیر و سهیل پسرای سامان که دو تایی شون داشتن فرخ لقا رو می کردن ...
فیروزه : می بینی این زن خجالتی رو ؟ هنوز نیومده همون اول گفت من دو تا کیر رو با هم می خوام ..
عرفان : وااااااییییییی ماااااماااااان اصلا من واسه یه چیز دیگه  این جا اومدم .
 درجا کیرشو از توی کون مادرش بیرون کشید و رفت به سمت فرخ لقا ...
-وای مادر امیر ..  زود باش خودت رو یه جوری قایم کن . شوهرت امیر ارسلان خونه ماست ... 
رنگ از رخسارفرخ لقا پرید ...
 با این حال گفت
-باشه حالا مگه می خواد بیاد و ما رو ببینه ؟ اصلا درو باز نمی کنیم . لعنتی اون این جا رو از کجا پیدا کرده .امیر هم که می دونم همچین کاری نکرده که به اون آدرس بده . فدات شم عرفان جان ! تو نباید خونه رو ترک می کردی ؟
 -اومدم به تو خبر بدم ..
-اگه اون تعقیبت کرده باشه چی ؟
 -نه من که ندیدمش . تازه درو باز نمی کنیم ..
-فدات شم زود تر برو ..
 از اون طرف  امیر ارسلان نرمک نرمک خودشو رسوند به حاشیه ای که می تونست قسمتی از  صحنه رو ببینه . واااااییییییی خاک عالم بر سرم . پا هاش سست شده بود ... اینا چرا لختن . ؟ این جا  یه جنده خونه بزرگه ؟ چرا این جوری می کنن . آخخخخخخخ حتما دارن فیلم بازی می کنن میدن به خارج . نهههه یعنی زن و پسر منم این کاره شدن ؟ این بود اون کاری که امیر می گفت ؟ قلبش درد گرفت ... امکان نداره .. نتونست قدمی جلو بذاره . می ترسید از این که صحنه های وحشتناک تری رو ببینه . اگه فرخ لقا هم یکی از اون هنر پیشه ها باشه چی ؟ اون که زنی مومن و پاکدامن بود . امکان نداره . خودشو کمی جلو تر کشید تا بتونه ببینه .. سرش گیج می رفت ... این همه آدم ... آخخخخخخخ نههههههه نههههههه .. زنشو دید که چه جوری داره رو دو تا کیر حرکت می کنه .. و یه کیر دیگه هم از روبرو داره میره توی دهنش .. همون پسر,  عرفان داشت کیرو می کرد توی دهن فرخ لقا ... انگار شبیه سکته زده ها شده بود . فقط می تونست ببینه .. حرکت نمی تونست بکنه . قفل کرده بود .. این دیگه  امکان نداشت . پسرش امیر اومد بالای سر اونی که داشت کون فرخ لقا رو می کرد و ازش خواست که کنار بکشه ..   امیر کیرو فرو کرد توی کون مادرش .. زن اون فرخ لقا ... این دیگه آخر هرزگی بود .   تمام خونه زندگی به اسم زنش بود .. یه لحظه حس کرد که توانی برای فریاد کشیدن  و حرکت کردن داره . جلو تر رفت .. جمعیت یکه خورد ..  همه به طرفی فرار می کردند . چند نفری فکر کردن زلزله شده ... امیر ارسلان فریاد می زد و دو دستی می کوبید توی سرش ... امیر و فرخ لقا یخ شده بودن .. خشکشون زده بود ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی 

2 نظرات:

دلفین گفت...

داداشم سلام خسته نباشی ببخشید چند وقتی نبودم تازه اومدم داستانها همه عالی مرسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسی

ایرانی گفت...

درود بر دلفین جان رسیدن به خیر خسته نباشی .. جات خالی بود ..ممنونم که ما رو فراموش نکردی .. شاد شاد شاد باشی .. با احترام : ایرانی