ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 206

سینا : همسران من دارین چیکار می کنین . عیبی نداره  . من و سارا جون فعلا شروع می کنیم تا شما دو تا هوو تشریف بیارین .
 سارا  و سینا هر دو هیجان زده بودند . سارا به این خاطر که تونسته بود این مسئله رو حلش کنه .  و دیگه این استرس رو نداشته باشه که ساناز اونو ببینه ... سینا هم از این بابت خوشحال بود که سازشی بین مادر و خواهرش ایجاد کرده و به نوعی تونسته پای رودابه رو هم به  خونه اش باز کنه .  رودابه ای که راز اونو می دونست و با تمام وجود خودشو در اختیار سینا قرار داده بود . دست سینا رو سینه های مادرش سارا قرار گرفت .
-هنوز هیچی نشده نوکش تیز شده ...
-بخورش تا اون دخترا نیومدن .
-بذار بیان .. این بر نامه حالا رو به حساب یک سکس سیر نذار . این فقط برای اینه که اون تا بو هایی که بین ما چهار تا و در یک حالت جمعی وجود داره شکسته شه تا بهتر بتونیم وجود همو تحمل کنیم .
 -متوجهم عزیزم .
 سارا پا هاشو باز کرد تا  سینا لباشو بذاره روی کس ..
-آخخخخخخخ عزیزم چقدر خوشم میاد از این حرکت و از این لرزش سرت . تمام تنم می لرزه . دوست ندارم که این لحظات تموم شن .  بخورش .. زبونتو بکن توش .. ووووووووییییییی ..کسسسسسسم .. تمام تنم داره می لرزه ..  اووووووخخخخخ دوست دارم جیغ بکشم اون دو تا دختری که تو حموم هستن حالیشون بشه که من دارم حال می کنم ..
-اووووووهههههه مااااااامااااان دوستت دارم . تو واسم مهمی . مهم تر از اون دو نفر . اگه می بینی پیش اونا زیاد نشون نمیدم واسه اینه که اونا  در مسائل زندگی کم تجربه هستند نمیشه بهشون در مورد همه چی اعتماد کرد . یهو دیدی عصبی و ناراحت شدن و همه چی رو لو دادن .
-می دونم چی داری میگی سینا جون . حالا ادامه بوده .. دوباره میکش بزن . زبونت رو کار بنداز ...
ساناز : می شنوی ؟ صدای جیغ مامانو می شنوی ؟ اونا کارشونو شروع کردن . الان مامان هر چی آب سینا رو می کشه دیگه چیزی واسه من نمی ذاره .
رودابه حرصش می گرفت از این که ساناز هی من من می کرد و اونو ندیده می گرفت . با این حال می دونست سینا از اونایی نیست که به اون کم توجهی کنه . رو دابه و ساناز با عجله از حموم اومدن بیرون تا خودشونو به اون دو نفر برسونن . سینا , سارا رو در یه حالت سگی قرار داده بود و کیرشو از پشت و تا ته فرو کرده بود توی کس مادرش ...
 ساناز : وااااااااییییییی شما صبر نکردین که ما برسیم ؟
 سارا : حالا که رسیدین .. آخخخخخخخ سینا تا آخرش تا همین ته یه چند لحظه ای نگه داشته باش خوشم میاد . چه حالی میده !
ساناز : پس ما چی ؟ ما نخودی هستیم ؟!
سینا : ساناز ! بر نامه امشب فقط واسه طلسم و تابو شکنی بود . این قدر سر و صدا نکن . از این رودابه یاد بگیر که ساکت نشسته و چیزی نمیگه .  هر چی هم بگه حق داره . بی خود هم نگو که تو خواهرشی حق بیشتری داری . اصلا کی گفته خواهر و برادر می تونن با هم سکس کنن .
 ساناز از خشم لباشو به هم می جوید . می دونست که حس خود خواهی و حسادت مثل خوره به جونش افتاده و نمی ذاره از این لحظاتش استفاده کنه . سینا با اشاره دست سانازو به سمت خودش خوند . ساناز اول قهر کرد و نیومد . و سینا هم تحویلش نگرفت تا بالاخره خواهره مجبور شد بره سمتش ..
 -خواهر خوشگلم یه لب بده ببینم .. عزیزم این یه دست گرمیه . مگه میشه من این جوری با هر سه تاتون قاطی باشم ؟ هر کدوم از شما رو به تنهایی می برم نزد خودم و این جوری با شما حال می کنم و حال میدم . چطوره ؟ خوبه ؟ دوست دارین ؟
ساناز کمی آروم گرفت . حالا این جوری بهتر می تونست این لحظات رو طی کنه ..
-شما دو تا دخترا بیکار نباشین . یه جوری سا را جونو همراهی کنین . یا این که با خودتون حال کنین . یه حرکتی بکنین . باید به تنتون لذت بدین .
 سینا یه تحرک خاصی پیدا کرده بود . باورش نمی شد سه تیکه درست و حسابی از اونایی رو که بهشون علاقه داشت در کنار خودش داشته باشه .  سینا حس می کرد که داره پادشاهی می کنه
 -دخترا بیایید دو سمت من . بیایید که خیلی دوستتون دارم و عاشق شمام . جووووون ... ساناز و رودابه  در دو طرف سارا و  هم ردیف با اون در یه استیل سگی قرار گرفتند . سینا در همون حالی که کیرشو از پشت می کرد تا ته کس مامان ساراش  دو تا دستاشو هم گذاشته بود لای پای ساناز و رودابه و به کسشون چنگ انداخته بود . ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی