ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 117

می خواستم به راه خودم ادامه بدم و اعتنایی نکنم و برم که در عقب ماشین باز شد و دو تا زن تقریبا میان سال رو دیدم که اونا ازم می خواستن که سوار شم . وقتی که  بهشون گفتم نمیام و کار دارم طوری با من رفتار کردند که انگار بد ترین فحش رو به اونا داده باشم .  یکی از اونا به من گفت که بفر ما بالا مگه نشنیدی که افسانه چی گفت تو که خیلی دوست داشتی همش به دنبال این چیزا باشی .  زن بغل دستی بهش گفت : آذر جون .. حق داره شهروز جون که به ما اعتماد نکنه . حتما فکر می کنه که ما می خوایم اونو آزارش بدیم .. یا یک کاری  علیه اون انجام بدیم . اصلا این طور نیست . ما نیتمون این نیست .
 تا بین اونا این بحث پیش اومد که می خوان یه کاری انجام بدن فوری فکرم رفت پیش این مسئله که اونا  از طرف مژده اجیر شدن که منو امتحان کنن .ببینن من تا چه اندازه در عشقی که نسبت به اون زن دارم وفا دارم . و تا چه حد صداقت دارم در حرفایی که زدم . ولی به چه قیمتی .؟! یعنی ارزششو داشت که مژده این کارو بکنه ؟ برای همین تر جیح دادم که تا حدود زیادی مقاومت نشون بدم و کاری کنم که اونا حس کنن که من اهل این بر نامه ها نیستم و اگه بدونم دیگه از این به بعدشو نیستم . راستی راستی تصمیم گرفته بودم که پسر خوبی بشم . وقتی  چهره پاک و مظلومانه مژده رو مجسم می کردم که چه جوری از من انتظار داشت که به اون خیانت نکنم و چه جوری بار ها و بار ها با مردای دیگه قاطی نشد و نخواست که از من انتقام بگیره از خودم خجالت کشیدم . ولی هر سه تا شون عینک دودی به چشم گذاشته بودند . اشتباه من این بود که سرمو به سمت پشت ماشین و به طرف اون دو تا  زن خم کرده بودم . دو تایی شون شباهت زیادی به هم داشتن .. یه لحظه سرمو که بر گردوندم دیدم یه پسر جوون و خوش تیپی داره نگام می کنه ... وای پسر من چه شخصیت مهمی شدم که عشقم این همه آدم استخدام کرد تا بتونه متوجه وفا دار بودن یا بی وفایی من بشه ... اون جوری که فهمیده بودم .. افسانه دختر آذر بود و امید پسر آزاده ... و از طرز صحبت کردناشون فهمیدم که آذر وآزاده با هم خواهرند .. پس امید و افسانه میشن زن و شوهر ... حدس زدم که اینا باید فک و فامیلای  مژده باشن . گروهی که به اصطلاح دارن یه کار تحقیقاتی هم می کنن در مورد من این جوری بیشتر با عقل جور در میاد ... اون پسر راهمو سد کرده بود نمی ذاشت در برم . ترس برم داشته بود . حس کردم که در بد مخمصه ای گیر افتادم و راه نجاتی هم برای من نبود . ولی باید خودمو. خیلی خوب نشون می دادم و واقعیتش این بود که می خواستم این جور باشم ... آذر و آزاده دامناشونو زده بودند بالا ...
آذر : شهروز جون دوست داری کنار  کدوممون بشینی . اگه خواستی می تونی بیای وسط ما هم بشینی . عزیزم امید تو دوست داری پیش ما بشینی یا بری پیش زنت افسان جون ... 
پس افسانه علاوه بر این که دختر خاله امید بود زنشم به حساب میومد ..
 -خیلی معذرت می خوام من متوجه نمیشم که این شرایط شما چیه . اصلا سر در نمیارم .. ولی اگه میشه بذارین برم .
امید : امکان نداره بذاریم بری . ما تا حالا وصف تو رو خیلی شنیدیم . این که رو هوا می زنی .  یه جوری هم می زنی که امونش نمیدی بیاد زمین . همون رو هوا پر کنده و پر نکنده قورتش میدی .
 اینا از کجا می دونستن که من رو هوا می زنم  ؟! حس کردم که باید همچنان مقاوم و جسور نشون بدم .  . یه لحظه دیدم دستی از پشت کمرمو گرفت .. دیگه نفهمیدم چی شد تا این که بیدار شدم .. نمی دونستم کجا هستم . اصلا نمی دونستم . فکر کردم دارم  خواب می بینم . یه خونه خیلی شیکی بود یعنی اون اتاقی که من درش بودم این طور نشون می داد . هر چی به مغزم فشار می آوردم نمی تونستم بفهمم برای چی اون جام . سرم گیج می رفت . وقتی که چشامو باز می کردم دوست داشتم که دوباره اون چشا رو ببندم . آخرشم نفهمیده بودم که واسه چی اون جا هستم روی یه تخت خیلی بزرگ و شیک بودم  .... در همین لحظه صدای پا هایی رو پشت در شنیدم و حرفای چند نفرو . -حالا باید دیگه به هوش اومده باشه ....
 بازم سر در نیاوردم . این جا که تخت بیمارستان نیست . من که بی هوش نبودم . اون چی داره میگه ... ولی صدا های آشنایی به گوشم اومد .. یه لحظه شنیدم که دارن به هم میگن که بالاخره ردیفش می کنیم .. اون نمی تونه از زیر بارش در ره .. راهی نبود جز این جوری سوار ماشینش کنیم ..باید بیهوشش می کردیم . یواش یواش یادم اومد جریان چیه .... ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی