ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

پسران طلایی 196

فرشاد به تنها چیزی که فکر می کرد این بود که زود تر صبح شه و به نحوی  خودشو برسونه به شیرین تا بتونه یه کاری پیدا کنه . اون از سینا و مرامش خیلی خوشش اومده بود .. البته سینا در میون پسرایی که به شغل روسپی گری مشغول بودند با فرزاد بیشتر از بقیه صمیمی بود .. حالا با فرشاد می شدند سه ستاره . هر چند نیروهایی که در اختیار شیرین بودند همه شون خود ساخته و فعال بودند . ولی با همه اینا شیرین حس می کرد و یقین داشت که قدرت سینا از همه شون بیشتره . بیشترین طرفدار رو در میون زنا داشت و هر کی زیر کیر سینا می خوابید دوباره هم دلش می خواست که سریع بیاد و با هاش حال کنه .
سیما خودشو کاملا آراسته کرده بود ...
 فرشاد : حالا می تونی با زن سابق من حال کنی ..
سینا : ببینم پسر تو واقعا هیچ حس خاصی نداری از این که همسر سابقت در اختیار من قرار می گیره ؟..
-الان برای چند مین باره که این سوالو می کنی .اتفاقا من   دارم به این فکر می کنم که سیما باید کاری کنه که تو لذت ببری خوشت بیاد دیگه سرم پیش تو پایین نباشه .. فرشاد سینا رو به سمتی کشید  و گفت سیما زن خوبیه و اهل حاله . اصلا نگرانش نباش من خودم اونو تنظیمش می کنم . اگه می خوای بدونی اون از چه حرکاتی  بیشتر خوشش میاد و باید چیکار کنی تا اون لذت بیشتری ببره همینو بگم که اون خوشش میاد تو انگشت بذاری روی سوراخ کونش و با نوک زبونش اون سوراخو لیس بزنی ... فرشاد این یه تیکه رو خیلی آروم اومده بود ..
 سیما : آهای پسر ! چی داری پشت سر من بلغور می کنی . حواست باشه اون وقتی که شوهرم بودی بهت اجازه خود نمایی و نفس کشیدن ندادم که هر کاری که دلت خواست انجام بدی . چه برسه به حالا که دیگه اسمت توی شناسنامه من خط خورده . فرشاد می خواست هوای سینا رو داشته باشه  .. و زن سابقش سیما هم کاری کنه که سینا با تمام وجودش لذت ببره و احساس کم و کسری نداشته باشه . .
فرشاد : عزیزم چرا الکی به دل می گیری . من و سینا جون خودمون با هم یه حرفایی داریم و اصلا ربطی به تو نداره . حالا چون یه سری حرفای مردونه بود داشتیم پچ پچ می کردیم . .
سینا : خیلی خوشگل شدی سیما جون .
 سیما : چشات خوشگل می بینه . هر چی باشم مال تو ام ...
 سینا : با اجازه آقا فرشاد ...
 فرشاد : خواهش می کنم داداش . این , اون موقع که با من بود اجازه اش دست خودش بود وای به حال حالا ...
سیما : چرا این جوری صحبت می کنی فرشاد ؟هر کی ندونه  فکر می کنه من از اون زنای هرزه بودم .. یعنی بی بند و بار و ولنگار ..
سینا : خب حالا نمی خواد با هم دعوا بیفتین .  همش دوست دارین کل کل کنین . سر به سر هم بذارین . معلوم نبود اگه شرایط مثل همون قبل می بود چی می خواست باشه . سیما خودش داشت حال می کرد و از دیدن کیر درشت سینا به وجد اومده بود . ولی برای اینه که شوهر سابقش فرشاد رو عصبانی کنه و باعث لجش بشه کیر سینا رو گرفت توی دستش و گفت من از این مدل کیر خوشم میاد .. حتی اگه کا ملا ایستاده نباشه اون تپل بودن و کلفتی اون می ارزه به کل تیر برق های دنیا ..
سینا کمر سیما رو گرفت و در حالی که اون زن  روی تخت قرار گرفته بود دستاشو گذاشته بود دو طرف کونش و خودشو به سمت بالا پرت می کرد طوری که کیرش به انتهای کس سیما برسه ..
-وااااااایییییییی کسسسسسسم سینااااااااا کسسس داره آتیشششششش می گیره .. محکم تر محکم تر .. بازم آتیشم کن .. خاک و خاکسترم کن .
 سینا فقط می دونست اون زنی که به عنوان یک زن هر جایی اومده بود سراغش حالا داره از سکسش لذت می بره .
 فرشاد : سیما خوشگله اگه می تونی طوری به آقا سینای ما حال بده که هر وقت از خونه اش قهر کرد بیاد سراغ تو ...
 سیما طوری حشری شده بود که فراموش کرده بود که یک ساعت پیش چه جوری برای کسب در آمد خود را به آب و آتش زده بود . سینا حس کرد که حالا کمی شرایط روحیش بهتر شده . خیلی با خودش جنگیده بود که خودشو بی خیال نشون بده . با این که مادر و خواهرش تنها بودن خونه ولی مجبور بود خودشو قانع کنه که مقصر نیست و شرایط سخت روز گار باعث شده تا همچین سر نوشتی واسه اون رقم بخوره . در هر حال اونم نباید به این زودی ها و به این سادگی ها بر گرده خونه . شایدم اصلا خونواده دیگه پذیراش نشن . ساناز و سارا که نمی تونن این اتفاقات رو کاملا واسه پدرش باز گو کنن که این میشه یک فاجعه ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی