ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

یک سر و هزار سودا 121

ولی من توجهی به حرکات اونا نداشتم  و همچنان به کارم ادامه می دادم . حالا این من بودم که داشتم بر اون سه تا زن  فر مانروایی و فر ماندهی می کردم ... بازم یه حس تازه ای اومده بود به سراغم .. نه .. نباید کیف می کردم . این یک گناه بود .. یه لذت .. یه لذتی که اگه مژده متوجه اون می شد برای من خوب نبود . من مژده رو دوست داشتم  .. ولی حرکات افسانه روی کیر من ... اون باسن تر و تازه و جوونی که رو کیرم حرکت می کرد .. اووووووففففففف هر سه تا شون شوهر داشتن .. و اگه اون سه تا مرد میومدن اون داخل .. امید و میثم و میلاد .. من چه کاری از دستم بر میومد . اگه میومدن و به نوعی ازم اخاذی می کردن من چه خاکی باید به سرم می ریختم ؟! شهروز ! بس کن .. بس کن .. نگاه کن در این دوره زمونه  خیلی های هستند که دوست دارن موقعیت تو رو داشته باشن . افراد زیادی هستند که خیلی هم ازتو خوش تیپ تر و خوش اندام ترن ولی واسشون جور نمیشه . موقعیت تو رو ندارن .  آرزوشونه که جای تو باشن ... نمی دونم کی به اینا گفته که من حال و روزم اینه . شاید خودم ندونم ولی ممکنه پشت سرم خیلی حرفا به میون بیاد . خیلی چیزا گفته شه ... حالا افسانه طوری روی کیرم نشسته بود که کونش رو به صورتم بود و می تونستم خیلی خوب اون قالب تر و تازه رو ببینم . اون دو تا زن هم به هر شکلی بود می خواستند خودشونو به من بمالونن . افسانه عروس آزاده بود و دختر آذر . خلاصه هر جوری بود می خواستن تا اون جایی که می تونن کاری نکنن که اون ناراحت شه .... نمی دونم این چه حسی بود که در من به وجود اومده با این که مژده حسابی شیره منو کشیده خسته ام کرده بود ولی عین خیالم نبود . فقط می تونستم خیلی راحت جلو گیری کنم و این خیلی به نفع من تموم شده بود . .  این آذر و آزاده بودند که می خواستند به نوعی دیگه هوای منو داشته باشند و جای این که افسانه رو وادار کنن که از رو کیر من پا شه و میدونو واسه اونا خالی کنه این من باشم که میام به سمت اونا . کف دستشونو می ذاشتن رو سینه هام با من ور می رفتن .. جووووووووووون .... چقدر این کاراشون هوس منو زیاد می کرد .... دو تایی شون نوک یه طرف سینه مو گذاشته بودن توی دهنشون .. منم هر یک از دستامو گذاشته بودم رو سر یکی از اونا .. ولی دیگه نمی تونستم کمر افسانه رو داشته باشم . حس می کردم که کیرم کاملا توپ شده . چشای اون دو تا زن که با سینه هام ور می رفتن گردشده بود و با حسرت به صحنه فرو رفتن و بر گشتن کیر من نگاه می کردن که چه جوری کس افسانه را می شکافه و از پایین به بالا میره و بر می گرده .
 افسانه : آخخخخخخخخخ ...من دارم می ترکم .. واااااااییییییی ماااااامااااااان ... خاله جون .... دارم آتیش  می گیرم .. اووووووووفففففففف کسسسسسسسم ..کسسسسسم ... کیر این پسره آتیشه ... راست می گفتن هر یکی یه بار بخوره دوست داره همیشه بخوره . نمی تونه ازش دل بکنه ..
 کیف می کردم وقتی که افسانه این جوری ازم تعریف می کرد . این دو تا زن هم از اون جایی که سرشونو گذاشته بودن رو سینه ام دیگه من نمی تونستم حرکت رو به بالای درست و حسابی داشته باشم  و این افسانه بود که با حرکت کونش روی کیر من داشت حال می کرد و به من حال می داد ..
 -آخخخخخخخخخخ ماااااااااامااااااااااان خاله جون ... چه حالی میده ! خاله آزاده ! اگه بگم کیر امید جون این جور حال نمیده ... شاید باورت نشه . ممکنه بهت بر بخوره بگی چه عروس بی حیایی هستم ... یه لحظه خنده ام گرفته بود .. روی کیر من نشسته بود و جلو ی چشای مادر و مادر شوهر یا همون خاله جونش داشت بهم کس می داد و صحبت از بی  حیایی نبود حالا داشت از کیرم تعریف می کرد مثلا داشت ناز می کرد و می گفت که نکنه بی حیا باشم .
 آزاده : اووووووووهههههههه نهههههههه عزیز دلم .. عروس خوشگلم .. بگو بازم بگو .. من و مادرت حال می کنیم .... فقط اگه می تونستی زود تر ار گاسم شی و این کارو می کردی که خیلی با حال بود ...فقط شهروز جون .. اگه تو هم بتونی آب کیرت رو سر آخر خالی کنی که آلتت شل نشه و تا آخرش با لذت به ما خانوما حال بدی خیلی عالی میشه !
-می ترسم یه وقتی آقایون شما بیان و ناراحت شن ..
 آذر : اونا غلط می کنن که ناراحت شن . اون سه تا نوکرا و برده های مان . هر چی ما بگیم گوش میدن . ولی کاری به کارشون نداریم ..
 در همین لحظات صداهایی از پشت سرم شنیدم ... اون سه تا مرد معلوم نبود از کجا پیدا شون شده .. هر سه تا شون کاملا لخت بودند و داشتن به صحنه حال کردن زناشون نگاه می کردند در حالی که دستشون در یک استیل جلقی روی کیرشون قرار داشت و حال می کردند ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی