ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

خارتو , گل دیگران 161

ماندانا : پسرا اگه همین جوری به همین شیوه ادامه بدین تا چند دقیقه دیگه کارم تمومه .. خیلی خوشم میاد ..
 ویدا که در عالم رویا و طبیعت سیر می کرد خیلی دوست داشت که پسرا زود تر بیان به سراغ اون .. هر لحظه بیش از لحظه پیش احساس نیاز می کرد .. حس می کرد که  از لحظات خودش نهایت استفاده رو ببره .
ماندانا : پسرا می دونم که منو درک می کنین ... حس نکنین که من زن بدی هستم .. خیلی گستاخم . این جوری دارم لذت خودمو نشون میدم ..
معین که همچنان در  حال نگاه کردن به سوراخ کون ماندانا بود و کیری که آروم آروم اونو به اون سوراخ فرو می کرد و می کشید بیرون گفت ..
-نه اتفاقا دنیای دموکراسی و لذت بردن در محیطی آزاد چنین احساساتی رو هم می خواد ...
 ویدا رفته بود به فکر .. که این احساسات و حرفای معین چه جوری با احساسات روشنفکرانه جور در میاد .. شاید تا  چند وقت پیش و شاید همین حالاش که اینا رو می شنید براش یک داستان به نظر میومد .  یک رویا . رویایی که حتی تحقق  اونم یک رویا به نظر می رسید . دور از دسترس . .. اون حتی نمی تونست تصور این زندگی رو در فضایی خارج از این جا و حتی محیط زندگی و کشور خودش داشته باشه .
پسرا یه لحظه از خود بی خود شده بودند . شاید یه حسی به اونا می گفت که تا می تونن باید از این لحظاتشون لذت ببرن . در لحظات حال , حال کنن . چون همین لحظاته  که زندگی اونا و اساس اونو شکل میده . برای همین یک آن با علامتی که بین خودشون رد و بدل کردن , معین کمر ماندانا رو گرفت و مهران کیر رو از کس بیرون کشید .. و لحظاتی بعد دو تایی شون  رو هوا در حال سکس دو به یک بودند . ماندانا خودشو به نزدیک درختی رسونده بود . با دستش شاخه کلفت بالا سرشو گرفته بود ..
  معین این بار طوری می کرد توی کونش و کیرشو بیرون می کشید که ماندانا تا حدودی احساس درد می کرد . از اون فاصله جاده خیلی ریز به نظر می رسید .. ضربات  کیر مهران و لذتی که ازاون می برد درد حاصل از کیر معین رو واسش تحمل پذیر می کرد .. نگاهشو همچنان به اون دور دستها دوخته بود ... یه لحظه حس کرد که دوست داره همه اون آدمایی که دارن از این جاده  وزیبایی های اطرافش رد میشن بدونن که ماندانا چه جوری داره از زندگیش لذت می بره . چه جوری می تونه به همه چیز برسه شوهرشم اونو دوست داشته باشه بدون این که آب از آب تکون بخوره .. دوست داشت فریاد بزنه ای انسانها ! ای آدمهایی که این قدر از این جاده راحت رد میشین ... جاده ای هم به نام جاده زندگی وجود داره .. ما هر روز هر ساعت و هر دقیقه داریم از این جاده گذر می کنیم ..  جاده ای با همسفران بسیار . نباید به خودمون سخت بگیریم که با کدوم همسفر می تونیم راحت تر به مقصد برسیم . البته اگر اون جوری که میگن مقصدی هم وجود داشته باشه . ماندانا هم دوست داشت چشاش باز باشه و هم این که چشاشو ببنده .. یه لحظه نگاهش به ویدا افتاد که روی زمین و چمنها به پشت و طاقباز دراز کشیده بود آسمونو نگاه می کرد و دستش روی کسش قرار داشت و با خودش ور می رفت ..گاهی هم خواهر شوهرش یه نیم نگاهی هم به اون می انداخت . . ماندانا حس کرد که باید حواسشو خوب جفت کنه که زود تر ار گاسم شه تا ویداهم بتونه حال کنه ...باورش نمی شد که رو دستای دو تا جووون و در یک فضای سبز و رویایی در حالت لذت بردن باشه ... پسرا یک آن ول کنش نبودند . چشای ماندانا دیگه باز  نمی شد . فقط تنها همین حس مونده بود براش که به اون دو تا کیری فکر کنه که داره فضا ی کس وکون اونو می شکافه و داخل بدنش میشه و بر می گرده  . حس کرد که داره ار گاسم میشه ... با تمام وجودش جیغ می کشید ... پسرا هم دیگه عین خیالشون نبود ... گذاشتن که ماندانا تا اون جایی که می تونه احساسات خودشو خالی کنه . مهران حس کرد که آب رقیقی از تن ماندانا  روی کیرش ریخته شده .. ماندانا ساکت شده بود .. اونو آروم آروم گذاشتن رو زمین .  پسرا یه نگاهی به هم انداخته رفتن سراغ ویدا . دیگه اون توانشو نداشتن که اونو رو هوا بکنن . این بار معین و مهران هم جا شونو عوض کردن . معین زیر ویدا قرار گرفت و زن به آرومی خودشو انداخت رو بدن پسر . مهران هم از پشت کیرشو به سوراخ کون ویدا فشار داد .
ویدا : اوووووووووخخخخخخخخ جر خوردم .. وووووووویییییی ..
ماندانا مثل آدمای مست به صحنه فرو رفتن کیر ها در بدن خواهر شوهرش نگاه می کرد و لبخند می زد .
ماندانا : عزیزم ! ویدا جونم . نگران نباش جر نمی خوری ... من که صاف در رفتم تو هم می تونی ... ادامه دارد ... نویسنده ... ایرانی