ابزار وبمستر

ابزار وبمستر

زن نامرئی 287

از این طرز صحبت اون خوشم نیومد . فقط خیلی آروم بهش گفتم که تو رو جون نسترن جدی میگی ؟ اینو بهش گفتم که حواسش باشه که منم حواسم هست و دیگه از این غلط کاریها نکنه و ااین قدر دور نگیره واسه ما .. اینو که گفتم پویا دو زاریش افتاد  -حالا امید وارم تونسته باشی درک کنی که من چی میگم و چی می خوام .
 ما هان بدون توجه به این که من و پویا چی داریم به هم میگیم همچنان به کارش ادامه می داد...
 ما هان : آخخخخخخخخخخ نادی جونم ... کون چسبونت داره کار کیر منو می سازه آخخخخخخخخ ... آخخخخخخخخخ ماهان دیگه کونمو داغون کرده بود . داغ و داغون .... چقدر خوشم میومد پرش های کیر و جهش های منی رو در یه جای تنگ حس می کردم ... می دونستم پویا از این که منو در اون حالت خمار و لذت بردن می بینه حرصش می گیره . ولی من زیاد به این چیزا اهمیتی نمی دادم . به این پویا اگه رومی دادم می گفت که باید همیشه سوارت شم . دیگه داشتم خسته می شدم . هوس بیرون رفتن و شیطنت کردن به سرم زده بود . این که بتونم سر به سر دیگران بذارم . نمی دونستم که چه خبره و بقیه چیکار می کنن . پویا هم انگار وحشی شده بود و دیگه با فشار,  سینه هامو  داشت آب لنبو می کرد که منم پنجه هامو انداختم رو سینه هاش و تا می تونستم موها شو کشیدم .. موهای سینه شو خیلی راحت می کندم و جیغشو در می آوردم تا دیگه هست واسه من بازی در نیاره . بچه لوس . فکر کرد کی باشه ؟!. آخخخخخخخخ .. اونم سر بالایی آبشو خالی کرد توی کسم .. در حالت سستی و منگی بودم که صدای زنگ تلفنو شنیدم ...  .  پویا رفته بود اتاق بغلی و لحظاتی بعد با تعجب بر گشت ..
 -چی شد عزیزم ..
 -هیچی الان دوستت الهام می خواد بیاد این جا . با هم آشنا میشین . خیلی حال میده ... متلک انداخته بود . دیدم ممکنه گندش در بیاد ...  
 -من که دارم میرم . دیگه حالی برام نمونده . شما دو تا تا می تونین با هاش حال کنین . در ضمن سلام منو هم به اون برسونین . و از طرف من اونو ببوسین و بگین که خیلی خوش بگذره
-نه نادیا تو هم باید باشی و نظارت کنی . اگه نمی خوای  کاری انجام بدی .
-آقا پویا من باید برم خونه . بابا  مامان منتظر من هستند .
 پویا : به اونا گفتی چیکار می کنی ؟
-نه شاید به خواهرم بگم . ..
خوب  تونستم حالشو بگیرم . تکون نخورد و حرف نزد ..  لباسامو تنم کردم  و خودمو یه گوشه ای پنهون کردم . فقط می خواستم یه خورده بخندم . خیلی بهم حال می داد . چه لذتی داشت ! پویا و ماهان داشتن با هم حرف می زدن ...
 ماهان : من از کارای این زن سر در نمیارم .. 
پویا : کی رو میگی ؟ نادیا یا الهامو ..
-الهامو میگم ... آخه اون نادیا رو فرستاد .. نمی خواست بیاد .. می گفت کار داره .. یهو پیداش شد . اصلا از کاراش سر در نمیارم ..
پویا : صبر می کنیم خودش بیاد ببینیم چی میگه . حرف حسابش چیه . ..
نیم ساعت بعد الهام اومد ...من هنوز نرفته بودم . یه گوشه ای پنهون شده بودم . دوست داشتم ببینم که اونا چی میگن به هم ...
 الهام : این چه سر و وضعیه .. ببینم شما در نبود من کسی رو این جا آورده بودین ؟ انگار تلفنی یه چیزایی می گفتی . من بهت گفته بودم که من کسی رو به نام نادیا نمی شناسم و اونو نفرستادم .
ماهان : شوخی نکن . اون از کجا می دونسته .. امکان نداره . از تمام حرفایی که من و تو زدیم با خبر بوده . من که از خودم در نیاوردم . حتما می خوای بگی که من دروغ میگم در حالی که در ذات من دروغ نیست ...
الهام : از شما مردا هر کاری بر میاد ..
پویا بد جوری رفته بود توی فکر . اونا که نمی تونستن من نا مرئی رو ببینن و بدونن چی به چیه .. ولی پویا حس می کرد که باید یه کاسه ای زیر نیم کاسه باشه ... خودمو آماده کرده بودم که بعد از یه شیطنت کوچولو و سر به سر گذاشتن اونا از اون جا برم ... از اتاق خارج شدم و دوباره بر گشتم .. الهامو در آغوش کشیدم ..
-عزیزم من دارم میرم . این آقایونو به اندازه کافی بهشون رسیدم .. فکر نکنم کار سختی داشته باشی . خیلی دوست داشتم می موندم کنارت ولی چند جا دیگه کار دارم . فدات شم .
الهام : من شما رو نمی شناسم . تو دیگه چه جور شیادی هستی ..
 -حرف دهنت رو بفهم . اینا یک ریال هم بهم پول ندادن . سهم من مال تو . در واقع من به خاطر تو اومدم عزیزم . پویا عزیزم ..ماهان جون هوای الهامو داشته باشین ... دیگه اومدم تا نشون بدم این دوره زمونه رفاقت حرف اولو می زنه ... .. ادامه دارد ... نویسنده .... ایرانی